سئو تیم

سئو تیم

سئو تیم

سئو تیم

قسمت ششم صدای پشت سقف

قسمت ششم: سقف بی‌صدا

باران شدید می‌بارید. صدای قطره‌ها روی سقف نیمه‌کاره‌ی ویلا مثل صدای طبل‌های جنگ بود. محسن در گوشه‌ی تاریک کارگاه نشسته بود، دفترچه‌ی کریم روی زانو، چراغ‌قوه در دست. نوشته‌ها را دوباره می‌خواند، هر خط مثل خنجری بود که عمیق‌تر در ذهنش فرو می‌رفت: «دیوارها گور هستند... سقف‌ها، پناه نیستند، مخفیگاهند.»

صبح، رهبر دستور داد: «امشب باید سقف سالن اصلی رو ببندین. مهمونای من خیلی حساسن. یه ترک هم تو کار نباشه.» محسن جواب داد: «واسه این سقف باید از بهترین ورق استفاده کنیم. حتی اگه هزینه‌اش سنگین باشه.» رهبر با بی‌حوصلگی گفت: «پول مهم نیست، سکوت مهمه. می‌فهمی؟»

مهدی آرام در گوش محسن زمزمه کرد: «این سقف معمولی نیس. قراره داخلش چیزی قایم کنن.» محسن اخم کرد: «چی مثلاً؟» مهدی شانه بالا انداخت: «نمی‌دونم... ولی وقتی خودشون انقدر حساسن، معلومه چیز بزرگیه.»

همان لحظه، حمید با خنده وارد شد: «آقا محسن، اگه بخوای می‌تونیم از مدل سقف کناف کار کنیم. هم سریع بسته میشه، هم بعداً راحت میشه بازش کرد.» صدای رهبر از دور پیچید: «همین که گفتی خوبه! راحت باز بشه. شاید لازم شد چیزایی جابه‌جا بشه.»

محسن در دلش گفت: «پس همه‌چی درست بود... این سقف فقط ظاهر ماجراست.»

کار شروع شد. سعید که از اول دل‌نگران بود، با حرص گفت: «استاد، این پروژه داره منو دیوونه می‌کنه. من از بس شب‌ها خواب می‌بینم دیوارا دارن روم بسته میشن، دیگه طاقت ندارم.» محسن لبخند تلخی زد: «تو تنها نیستی سعید. منم همون کابوس رو می‌بینم.»

ظهر، موقع استراحت، محسن دوباره به دفترچه برگشت. در صفحه‌ای نوشته بود: «یه راه فرار هست. سقف سرویس بهداشتی. کانالی مخفی، پشت هواکش.» قلبش تند زد. زیر لب گفت: «پس کریم هم دنبال راه خروج بود...»

وقتی به سرویس رفت، با دقت دیوار و سقف را نگاه کرد. و بله! درست پشت هواکش، رد تازه‌ای از گچ‌کاری دیده می‌شد. محسن دستش را روی آن کشید. زبری‌اش با بقیه فرق داشت. آرام لبخند زد. «پس راهی هست... راهی که شاید بتونم نجات پیدا کنم.»

اما درست همان لحظه، صدای صادق پشت سرش پیچید: «چی کار می‌کنی اونجا استاد؟» محسن جا خورد. سریع گفت: «داشتم کیفیت کارو چک می‌کردم.» صادق با چشم‌های مشکوکش زل زد: «حواست باشه زیاد کنجکاو نشی. این سقف و این دیوارا بیشتر از چیزی که فکر کنی داستان دارن.»

شب، وقتی همه مشغول کار بودند، رهبر وارد شد. با کیف بزرگی در دست. صادق و دو نفر دیگر کمک کردند. محسن فقط نگاه کرد. رهبر گفت: «اینا باید امشب تو سقف سالن جا بشن. فردا کسی نباید بو ببره.» محسن لحظه‌ای در نور چراغ دید... بسته‌های اسکناس، طلا، و چیزی شبیه مدارک. دلش فروریخت.

او فهمید دیگر فقط یک کناف‌کار ساده نیست. او حالا شاهد بزرگ‌ترین راز این باند شده بود.

سعید پچ‌پچ کرد: «استاد... اینا اگه بفهمن ما دیدیم، زنده‌مون نمی‌ذارن.» محسن با دندان‌های فشرده گفت: «باید زودتر تصمیم بگیریم. یا فرار... یا افشاگری.»

همان موقع، نگاهش دوباره به دفترچه افتاد. آخرین صفحه با دست‌خط لرزانی نوشته شده بود: «هر کی بخواد خلافشونو لو بده، اول سقف بالای سرشو روی سرش خراب می‌کنن. من آخرین نفر نیستم.» محسن با خودش گفت: «ولی شاید من اولین کسی باشم که بتونم نجات پیدا کنم.»

نیمه‌شب، وقتی همه خسته و خواب‌آلود بودند، محسن پنهانی به سرویس رفت. دستش را روی همان هواکش گذاشت. باید راه فرار را امتحان می‌کرد. پیچ‌گوشتی را برداشت و آرام شروع کرد به باز کردن. صدای فلز و گچ شکست. نفسش تند شد. پشت هواکش، تونلی باریک نمایان شد. درست مثل چیزی که کریم نوشته بود.

اشک در چشمانش جمع شد. «بالاخره راهی هست...» ولی همان لحظه، صدای خشن رهبر از پشت سر پیچید: «کجا داری میری، استاد؟ سقف هنوز کامل نشده...»

محسن خشکش زد. چراغ‌قوه از دستش افتاد. تونل نیمه‌باز، دفترچه در جیبش، و رهبر درست پشت سرش. همه‌چیز لو رفته بود.

حالا باید انتخاب می‌کرد: فرار در همان لحظه... یا وانمود کردن به بی‌گناهی. و او می‌دانست هر انتخابی بهای سنگینی دارد.

سکوتی سنگین بر سالن افتاد. حتی قطرات باران هم انگار قطع شده بودند. این بار سقف نه‌تنها پناهگاه، بلکه دام بود.

محسن نفس عمیقی کشید و آرام زمزمه کرد: «این سقف... یا گورم میشه، یا نجاتم.»

قسمت پنجم صدای پشت سقف

قسمت پنجم: دیوارهای شنوا

محسن آن شب با چشمانی بیدار به سقف کارگاه خیره مانده بود. هر ترک روی دیوار، مثل چشم‌هایی بود که او را می‌پاییدند. صدای صادق در گوشش می‌پیچید: «تا وقتی سقف بالای سرت سالمه، تو هم سالمی.» اما محسن می‌دانست این سقف هر لحظه می‌تواند فرو بریزد.

صبح، وقتی به ویلا رسید، فضا سنگین‌تر از همیشه بود. سعید زیر لب غر می‌زد: «استاد، این کار دیگه داره از حالت ساختمونی درمیاد. من واسه نصب کناف اومدم، نه واسه جنگ و خونریزی.»

محسن آهی کشید: «می‌دونم سعید... ولی الان همه‌مون گیر افتادیم.» نگاهش به مهدی افتاد که گوشه سالن ایستاده بود، دست‌هایش را در جیب فرو کرده و مدام اطراف را می‌پایید. محسن جلو رفت: «دیشب چرا اون حرفو زدی؟ اون استادکار قبلی کی بود؟»

مهدی نگاهش را دزدید: «اسمش کریم بود. از تبریز. استاد کاربلدی بود. ولی زیادی کنجکاو شد. یه شب درست مثل تو، جعبه رو باز کرد... صبح فردا دیگه نبود. فقط دیوار تازه‌کاری که هیچ‌کس جرات نداشت نزدیکش بشه.»

محسن لرزید: «می‌خوای بگی...؟» مهدی جدی گفت: «آره. تو دیوار دفنش کردن.»

همان لحظه حمید از راه رسید. با لبخند مرموزی گفت: «خب استاد، دیوار شنواتر از اونه که فکر کنی. بعضی وقتا رازها رو تو دل خودش قایم می‌کنه، بعضی وقتا هم برملا می‌کنه.»

محسن با تندی گفت: «تو چی می‌دونی حمید؟! از اول چرا اینقدر راحتی با این همه کثافت‌کاری؟» حمید آرام خندید: «چون من از روز اول می‌دونستم این پروژه فقط برای دیوار کناف نیس. اینجا دیوارها گوش دارن، استاد.»

صدای موتور سیاه‌رنگ رهبر دوباره در حیاط پیچید. او با عصبانیت وارد شد، صادق کنارش. رهبر گفت: «امشب مهمونای مهمی دارم. هیچ‌کس نباید بفهمه اینجا چه خبره. کارتون رو تمیز تموم کنین، مخصوصاً سقف سالن.» صادق با نگاه تهدیدآمیزی اضافه کرد: «و هیچ‌کس حق نداره به جعبه دست بزنه.»

رهبر رفت. سکوت سالن دوباره پر شد از صدای پیچ و گچ‌بری. اما در دل محسن غوغایی برپا بود. هر ضربه پیچ‌گوشتی، مثل ضربان قلبی بود که به او می‌گفت: «وقت نداری.»

عصر، وقتی نور کم شد، محسن صدایی شنید. از پشت دیوار تازه‌کناف‌کاری‌شده. صدای خش‌خش... انگار کسی درون دیوار بود! عرق سرد روی گردنش نشست. گوشش را نزدیک دیوار برد. صدای خفه‌ای گفت: «کمکم کن... من زنده‌ام...» محسن عقب پرید. دست‌هایش لرزید. سعید پرسید: «چی شد استاد؟ چرا رنگت پرید؟» محسن چیزی نگفت. فقط با چشم‌های وحشت‌زده به دیوار نگاه کرد.

همان شب، وقتی همه رفته بودند، او با چراغ‌قوه برگشت. آرام آرام پنل را باز کرد. پشت دیوار، فضای خالی کوچکی بود. و در گوشه آن... یک دفترچه خاک‌گرفته. محسن آن را بیرون کشید. روی جلدش نوشته بود: «کریم.»

دستش لرزید. دفترچه را باز کرد. پر از یادداشت بود. کریم نوشته بود: «رهبر و صادق پول‌ها رو پشت دیوارها قایم می‌کنن. اگه اینو خوندی، بدون دیوارها فقط شنوا نیستن، گور هم هستن.»

محسن نفسش بند آمد. حالا همه‌چیز واضح‌تر می‌شد. این پروژه فقط یک نقاب بود. پشت هر سقف و دیوار، رازی پنهان بود که می‌توانست جان خیلی‌ها را بگیرد.

اما او دیگر راه بازگشتی نداشت. فلش در جیبش، دفترچه در دستش، و جعبه در کارگاه. سه کلید برای سه قفل. و هرکدام می‌توانست زندگی‌اش را نابود کند. در دلش گفت: «باید تصمیم بگیرم... یا فرار، یا افشاگری.»

همان لحظه گوشی‌اش زنگ خورد. شماره ناشناس. صدایی خشن گفت: «می‌دونیم دفترچه دست توئه. فردا شب تحویل بده. وگرنه نوبت تو هم می‌رسه.» محسن گوشی را محکم بست. به دیوار خیره شد. «دیوارها شنوا بودن... حالا هم تهدید می‌کنن.»

قسمت چهارم صدای پشت سقف

قسمت چهارم: جعبه‌ای که نباید باز می‌شد

آن شب محسن تا صبح خواب به چشمش نیامد. صدای خش‌خش فلش در ذهنش می‌پیچید و نگاه مهدی با آن جمله‌ی مرموز: «یکی دیگه برنگشت...» مثل پتک روی شقیقه‌اش کوبیده می‌شد. طلوع که شد، تصمیم گرفت به ویلا برود، قبل از اینکه رهبر یا حمید دست به کاری بزنند. هوا سرد بود، مه روی باغ نشسته بود و صدای کلاغ‌ها همه‌جا را پر کرده بود.

در سالن نیمه‌کاره، جعبه هنوز همان‌جا بود. کسی جرات نکرده بود تکانش بدهد. محسن با احتیاط جلو رفت. خم شد، دست روی قفل سرد گذاشت. در دلش گفت: «بازش کنم یا نه؟» همان لحظه، صدای سعید از پشت سر آمد: «استاد! داری چیکار می‌کنی؟» محسن جا خورد. سعید ادامه داد: «اگه بازش کنی، دیگه راه برگشتی نیست.»

محسن لبخند تلخی زد: «از کی تا حالا تو از فلسفه‌ می‌گی؟» سعید جدی جواب داد: «از وقتی دیدم تو داری با چیزی ور می‌ری که هیچ ربطی به ما نداره. ما استادکاریم، نه کارآگاه.»

محسن سکوت کرد. اما در نگاه سعید لرزش عجیبی دید. چیزی که تا حالا ندیده بود: ترس. پرسید: «تو چیزی می‌دونی؟» سعید سرش را پایین انداخت و گفت: «فقط اینو می‌دونم که مهندس رهبر آدم خطرناکیه. بهتره هیچ‌وقت باهاش سر شاخ نشی.»

ظهر، وقتی همه مشغول نصب پنل‌ها بودند، رهبر وارد شد. این بار تنها نبود. مردی قدبلند با کت چرمی کنارش بود. رهبر گفت: «این آقا صادقه، شریک قدیمی من.» نگاه سرد صادق روی محسن ثابت ماند، انگار می‌خواست ذهنش را بخواند. رهبر ادامه داد: «جعبه رو کی برداشته بود؟» همه سکوت کردند. محسن جواب نداد. رهبر لبخند زد: «خوبه... پس هنوزم سر جاشه. امشب با خودم می‌برمش.»

بعد از رفتن او، حمید آهسته به محسن گفت: «استاد، این جعبه شوخی نیست. داخلش یه چیزی هست که خیلیا به خاطرش می‌میرن. یه نصیحت برادرونه: خودتو قاطی نکن.» محسن جواب داد: «عجیبه... همین نصیحتو هفته پیش به یکی دیگه کرده بودی. اونم الان نیست!» حمید چشمانش را تنگ کرد. برای یک لحظه، فضای بینشان مثل دیواری ضخیم شد.

عصر، اتفاق غیرمنتظره افتاد. بخشی از سقف راهروی پشتی ناگهان شکست و پایین ریخت. پشت آن، کیسه‌ای پر از اسکناس‌های دلار پیدا شد. مهدی فریاد زد: «یاشاسین! پول پیدا کردیم!» اما محسن داد زد: «خفه شو! این پول بوی خون می‌ده.» همه خشکشان زد. کیسه را نگاه کردند. رویش لکه‌های خشک‌شده‌ای بود که بی‌شباهت به خون نبود.

محسن گفت: «الان دیگه مطمئن شدم... این ویلا فقط یه پروژه ساختمونی نیس. اینجا یه زندونه، واسه همه‌مون.» سعید لرزید: «یعنی می‌خوای بگی... رهبر از اول دنبال همین بوده؟» محسن با تلخی خندید: «دقیقاً. ما فقط پوششیم. این سقف‌ها واسه مخفی‌کردن چیزای کثیفه.»

شب‌هنگام، وقتی کارگرها پراکنده شدند، محسن دوباره برگشت. این بار تنها. جعبه را برداشت و به کارگاه برد. با انبر قفل را شکست. جعبه باز شد. داخلش چند پاسپورت جعلی، یک اسلحه کمری و یک دسته کاغذ بود. روی کاغذها قراردادهایی نوشته شده بود که نام «شرکت پوشش آسمان» به چشم می‌خورد. همان شرکتی که رهبر بارها به اسمش پروژه گرفته بود.

محسن حس کرد زمین زیر پایش خالی شد. دیگر مطمئن بود: رهبر شبکه‌ای ساخته که زیر سایه‌ی کناف تالار و پروژه‌های بزرگ، پول‌های کثیف را پنهان می‌کند. و حالا او بی‌اختیار وارد این بازی شده بود.

همان لحظه، در کارگاه باز شد. کسی بی‌صدا داخل شد. صدای کفش چرمی روی زمین پیچید. محسن سریع جعبه را بست، اما دیر شده بود. صادق آنجا ایستاده بود. نگاهش سرد و بی‌رحم: «خب... بالاخره بازش کردی.» محسن خشک شد. صادق آهسته جلو آمد. «فکر می‌کنی بازیچه‌ی کی شدی؟ رهبر؟ یا حمید؟ یا اون فلش لعنتی؟ نه استاد، تو از لحظه‌ای که این پروژه رو قبول کردی، محکوم بودی.»

محسن بریده‌بریده گفت: «می‌خوای با من چیکار کنی؟» صادق لبخند زد: «هیچی. فقط می‌خوام مطمئن شم دهنت بسته می‌مونه. تا وقتی سقف بالای سرت سالمه، تو هم سالمی.»

او رفت. محسن نشست، دست‌هایش می‌لرزید. به ابزارهای روی میز نگاه کرد؛ هرکدام خاطره‌ی یک پروژه بودند. اما حالا، همه‌شان شبیه شاهدانی خاموش بودند که حقیقت را می‌دانستند و سکوت می‌کردند. در دلش گفت: «اگه سکوت کنم، شریک جرم می‌شم. اگه حرف بزنم، شاید دیگه روزی نبینم.»

نگاهش به دیوار افتاد. روی آن نوشته‌ای با گچ دیده می‌شد: «هیچ سقفی تا ابد دوام نداره.» این جمله مثل پتک آخر بود. محسن فهمید زمان انتخاب رسیده.

او نمی‌دانست فردا چه می‌شود، اما مطمئن بود از این به بعد، زندگی‌اش هیچ‌وقت مثل قبل نخواهد بود. همان‌طور که فلش را در جیب گذاشت، زیر لب زمزمه کرد: «یا حضرت عباس... این دیگه بازی سقف و دیوار نیس. این جنگ زنده‌موندنه.»

--- حالا همه‌چیز پیچیده‌تر از قبل شده بود: جعبه‌ی ممنوعه باز شده، رازهای پنهان فاش شده، و صادق وارد بازی. محسن احساس می‌کرد نه فقط در این ویلا، بلکه حتی پشت کناف کار های ساده هم می‌تواند سایه‌ای از توطئه باشد.

قسمت چهارم صدای پشت سقف

قسمت چهارم: جعبه‌ای که نباید باز می‌شد

آن شب محسن تا صبح خواب به چشمش نیامد. صدای خش‌خش فلش در ذهنش می‌پیچید و نگاه مهدی با آن جمله‌ی مرموز: «یکی دیگه برنگشت...» مثل پتک روی شقیقه‌اش کوبیده می‌شد. طلوع که شد، تصمیم گرفت به ویلا برود، قبل از اینکه رهبر یا حمید دست به کاری بزنند. هوا سرد بود، مه روی باغ نشسته بود و صدای کلاغ‌ها همه‌جا را پر کرده بود.

در سالن نیمه‌کاره، جعبه هنوز همان‌جا بود. کسی جرات نکرده بود تکانش بدهد. محسن با احتیاط جلو رفت. خم شد، دست روی قفل سرد گذاشت. در دلش گفت: «بازش کنم یا نه؟» همان لحظه، صدای سعید از پشت سر آمد: «استاد! داری چیکار می‌کنی؟» محسن جا خورد. سعید ادامه داد: «اگه بازش کنی، دیگه راه برگشتی نیست.»

محسن لبخند تلخی زد: «از کی تا حالا تو از فلسفه‌ می‌گی؟» سعید جدی جواب داد: «از وقتی دیدم تو داری با چیزی ور می‌ری که هیچ ربطی به ما نداره. ما استادکاریم، نه کارآگاه.»

محسن سکوت کرد. اما در نگاه سعید لرزش عجیبی دید. چیزی که تا حالا ندیده بود: ترس. پرسید: «تو چیزی می‌دونی؟» سعید سرش را پایین انداخت و گفت: «فقط اینو می‌دونم که مهندس رهبر آدم خطرناکیه. بهتره هیچ‌وقت باهاش سر شاخ نشی.»

ظهر، وقتی همه مشغول نصب پنل‌ها بودند، رهبر وارد شد. این بار تنها نبود. مردی قدبلند با کت چرمی کنارش بود. رهبر گفت: «این آقا صادقه، شریک قدیمی من.» نگاه سرد صادق روی محسن ثابت ماند، انگار می‌خواست ذهنش را بخواند. رهبر ادامه داد: «جعبه رو کی برداشته بود؟» همه سکوت کردند. محسن جواب نداد. رهبر لبخند زد: «خوبه... پس هنوزم سر جاشه. امشب با خودم می‌برمش.»

بعد از رفتن او، حمید آهسته به محسن گفت: «استاد، این جعبه شوخی نیست. داخلش یه چیزی هست که خیلیا به خاطرش می‌میرن. یه نصیحت برادرونه: خودتو قاطی نکن.» محسن جواب داد: «عجیبه... همین نصیحتو هفته پیش به یکی دیگه کرده بودی. اونم الان نیست!» حمید چشمانش را تنگ کرد. برای یک لحظه، فضای بینشان مثل دیواری ضخیم شد.

عصر، اتفاق غیرمنتظره افتاد. بخشی از سقف راهروی پشتی ناگهان شکست و پایین ریخت. پشت آن، کیسه‌ای پر از اسکناس‌های دلار پیدا شد. مهدی فریاد زد: «یاشاسین! پول پیدا کردیم!» اما محسن داد زد: «خفه شو! این پول بوی خون می‌ده.» همه خشکشان زد. کیسه را نگاه کردند. رویش لکه‌های خشک‌شده‌ای بود که بی‌شباهت به خون نبود.

محسن گفت: «الان دیگه مطمئن شدم... این ویلا فقط یه پروژه ساختمونی نیس. اینجا یه زندونه، واسه همه‌مون.» سعید لرزید: «یعنی می‌خوای بگی... رهبر از اول دنبال همین بوده؟» محسن با تلخی خندید: «دقیقاً. ما فقط پوششیم. این سقف‌ها واسه مخفی‌کردن چیزای کثیفه.»

شب‌هنگام، وقتی کارگرها پراکنده شدند، محسن دوباره برگشت. این بار تنها. جعبه را برداشت و به کارگاه برد. با انبر قفل را شکست. جعبه باز شد. داخلش چند پاسپورت جعلی، یک اسلحه کمری و یک دسته کاغذ بود. روی کاغذها قراردادهایی نوشته شده بود که نام «شرکت پوشش آسمان» به چشم می‌خورد. همان شرکتی که رهبر بارها به اسمش پروژه گرفته بود.

محسن حس کرد زمین زیر پایش خالی شد. دیگر مطمئن بود: رهبر شبکه‌ای ساخته که زیر سایه‌ی کناف تالار و پروژه‌های بزرگ، پول‌های کثیف را پنهان می‌کند. و حالا او بی‌اختیار وارد این بازی شده بود.

همان لحظه، در کارگاه باز شد. کسی بی‌صدا داخل شد. صدای کفش چرمی روی زمین پیچید. محسن سریع جعبه را بست، اما دیر شده بود. صادق آنجا ایستاده بود. نگاهش سرد و بی‌رحم: «خب... بالاخره بازش کردی.» محسن خشک شد. صادق آهسته جلو آمد. «فکر می‌کنی بازیچه‌ی کی شدی؟ رهبر؟ یا حمید؟ یا اون فلش لعنتی؟ نه استاد، تو از لحظه‌ای که این پروژه رو قبول کردی، محکوم بودی.»

محسن بریده‌بریده گفت: «می‌خوای با من چیکار کنی؟» صادق لبخند زد: «هیچی. فقط می‌خوام مطمئن شم دهنت بسته می‌مونه. تا وقتی سقف بالای سرت سالمه، تو هم سالمی.»

او رفت. محسن نشست، دست‌هایش می‌لرزید. به ابزارهای روی میز نگاه کرد؛ هرکدام خاطره‌ی یک پروژه بودند. اما حالا، همه‌شان شبیه شاهدانی خاموش بودند که حقیقت را می‌دانستند و سکوت می‌کردند. در دلش گفت: «اگه سکوت کنم، شریک جرم می‌شم. اگه حرف بزنم، شاید دیگه روزی نبینم.»

نگاهش به دیوار افتاد. روی آن نوشته‌ای با گچ دیده می‌شد: «هیچ سقفی تا ابد دوام نداره.» این جمله مثل پتک آخر بود. محسن فهمید زمان انتخاب رسیده.

او نمی‌دانست فردا چه می‌شود، اما مطمئن بود از این به بعد، زندگی‌اش هیچ‌وقت مثل قبل نخواهد بود. همان‌طور که فلش را در جیب گذاشت، زیر لب زمزمه کرد: «یا حضرت عباس... این دیگه بازی سقف و دیوار نیس. این جنگ زنده‌موندنه.»

--- حالا همه‌چیز پیچیده‌تر از قبل شده بود: جعبه‌ی ممنوعه باز شده، رازهای پنهان فاش شده، و صادق وارد بازی. محسن احساس می‌کرد نه فقط در این ویلا، بلکه حتی پشت کناف کار های ساده هم می‌تواند سایه‌ای از توطئه باشد.

قسمت سوم صدای پشت سقف

قسمت سوم: فلش سرنوشت

شب سردی بود. محسن با لپ‌تاپ روشن روی میز نشسته بود و نگاهش روی صفحه ثابت مانده بود. فایل‌های فلش مثل آجرهایی بودند که روی قلبش گذاشته باشند. در آن اسناد، اسم شرکت‌های جعلی، قراردادهای مشکوک و حتی نقشه‌هایی از پروژه‌های ساختمانی دیده می‌شد. محسن زمزمه کرد: «اینا دیگه از توان یه استادکار کناف خارجه... اینا کار پلیسه.»

همان لحظه گوشی‌اش ویبره رفت. پیام ناشناس آمده بود: «فلش رو تحویل بده، وگرنه سقف رو روی سرت خراب می‌کنیم.»

عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست. نگاهش به پیچ‌گوشتی روی میز افتاد. ابزار ساده‌ای که همیشه باهاش سقف کاذب می‌ساخت، حالا به نظرش مثل سلاحی بی‌فایده بود. در دل گفت: «یعنی کدوم نامرد تیم منو لو داده؟»

صبح روز بعد، وقتی وارد ویلا شد، حمید مثل همیشه زودتر رسیده بود. با لبخندی مرموز گفت: «استاد، خسته نباشی... شنیدم دیشب دیروقت بیدار بودی.» محسن جا خورد. «تو از کجا می‌دونی؟» حمید شانه بالا انداخت: «آدما همیشه خبر دارن. فقط بستگی داره کی بهت بگه.»

محسن چیزی نگفت. نگاهش را دزدید و سراغ سالن رفت. سعید با هیجان داشت درباره طرح جدید سقف سالن حرف می‌زد: «استاد، اگه اینجا رو با نور مخفی و کناف اتاق خواب ترکیب کنیم، فوق‌العاده می‌شه!» محسن لبخند زد، اما ذهنش جایی دیگر بود: فلش.

حوالی ظهر، مهندس رهبر سر رسید. این بار عصبی بود. کت شیکش را درآورد و روی صندلی پرت کرد. گفت: «یه چیزی گم شده اینجا... فلش. هر کسی پیداش کنه پاداش می‌گیره. هر کسی هم پنهون کنه، پدرشو در می‌آرم.» نگاه سنگینش روی محسن ماند. انگار می‌خواست ته چشم‌هایش را بخواند.

بعد از رفتن رهبر، سعید با نگرانی گفت: «استاد، چیزی پیدا کردی؟ راستشو بگو.» محسن با تردید جواب داد: «نه، چیزی ندیدم.» اما لحنش قانع‌کننده نبود. مهدی به او خیره شد. نگاهش پر از سوال بود.

غروب، وقتی همه مشغول کار بودند، ناگهان بخشی از سقف آشپزخانه فرو ریخت. خاک و گچ همه‌جا پخش شد. از لای تکه‌های کناف، جعبه‌ای فلزی افتاد. مهدی سریع برداشتش. قفل بود. محسن داد زد: «ولش کن، دست نزن!» اما مهدی جواب داد: «استاد، اینجا همه‌چی مشکوکه. چرا باید جعبه پشت سقف باشه؟»

همه دور هم جمع شدند. حمید لبخند کجی زد: «بازش کن ببینیم.» اما محسن محکم گفت: «نه! این دیگه به ما مربوط نیس.» نگاهش به جعبه افتاد و حس کرد چیزی پشت آن پنهان است. درست همان لحظه مهندس رهبر دوباره سر رسید. چشمش به جعبه افتاد و صورتش سرخ شد. «این... اینو کی پیدا کرده؟!»

سکوت مرگباری سالن را گرفت. سعید با صدای لرزان گفت: «آقا... از سقف افتاد.» رهبر دندان قروچه کرد. «هیچ‌کس حق نداره بهش دست بزنه. فردا صبح می‌برمش.» اما محسن می‌دانست اگر آن جعبه را رهبر ببرد، حقیقت برای همیشه دفن می‌شود.

شب، محسن در کارگاه تنها بود. لپ‌تاپش را باز کرد و فایل صوتی داخل فلش را دوباره گوش داد. صدای رهبر می‌گفت: «پولارو می‌ذاریم پشت سقف‌ها، هیچ‌کس شک نمی‌کنه. کناف بهترین جا برای پنهون‌کردنه.» و بعد صدای خنده‌ی حمید می‌آمد. محسن به یاد حرف خودش افتاد: «کناف واسه زیباییه، نه واسه دروغ.» بغض گلویش را گرفت.

ناگهان صدای در آمد. کسی بی‌خبر وارد شد. مهدی بود، نفس‌نفس‌زنان. گفت: «استاد! باید باهات حرف بزنم.» محسن جا خورد: «این وقت شب؟ چی شده؟» مهدی به اطراف نگاه کرد و گفت: «اون فلش... دست شماست؟ اگه هست، به پلیس برسونین. اینا خیلی خطرناک‌تر از اونه که فکر کنین.» محسن پرسید: «تو از کجا می‌دونی؟» مهدی لب‌هایش لرزید: «چون... من قبلاً تو پروژه دیگه‌ای کار کردم. اونجا هم همین بلا سر یه استادکار اومد. دیگه برنگشت...»

محسن مات شد. حالا مطمئن بود در یک بازی بزرگ گیر افتاده. باید انتخاب می‌کرد: سکوت، یا افشاگری.

همان لحظه موبایل مهدی زنگ خورد. صدای ناشناس گفت: «محسن هنوز فلش رو داره. می‌دونیم. فردا شب دیر می‌شه.» مهدی رنگش پرید. محسن گوشی را از دستش گرفت، اما تماس قطع شد.

محسن فهمید دایره دارد تنگ‌تر می‌شود. هر لحظه ممکن بود سقف روی سرش خراب شود. حالا دیگر می‌دانست نه فقط دیوارها، حتی کناف آشپزخانه و کناف سالن هم به بخشی از نقشه‌ای تاریک تبدیل شده بودند.

او زیر لب گفت: «این فلش سرنوشت همه‌مونو تعیین می‌کنه...»