راهروی تاریک آنها را به دنیایی ناشناخته برد. پس از دقایقی دویدن، نور سبزی از دور پدیدار شد. سارا قدمهایش را آهسته کرد و گفت: «به نظرتون این پایان تونله یا تلهای دیگه؟» آرمان که هنوز نفسنفس میزد، به جلو خیره شد: «مهم نیست، باید بفهمیم پشت این نور چیه.» نوید لپتاپش را باز کرد، اما سیگنالها به شدت ضعیف شده بودند. کاملیا با دلهره گفت: «احساس میکنم چیزی منتظرمونه. چیزی بزرگتر از تمام چیزهایی که دیدیم.»
وقتی به انتهای راهرو رسیدند، در سنگی بزرگ به آرامی باز شد و اتاقی سرسبز پیش چشمشان ظاهر شد. فضایی پر از گیاهان ناشناخته، درختان درخشان و آبشاری کوچک که از میان دیوارهای سنگی جاری بود. رایحهای خنک در فضا پیچیده بود. سارا با تعجب گفت: «این بو… عجیبه. یاد چیزی مثل جویس نعنا یخ بدون نیکوتین میافتم. حس تازگی و سرما توی ریههام میپیچه.»
آرمان در حالی که برگی براق را در دست گرفته بود، با دقت گفت: «اینها گیاهان طبیعی نیستن. دستکاری ژنتیکی شدن. احتمالاً بخشی از آزمایش نهایی پروژه سایههاست.» نوید لپتاپش را به سختی به شبکه وصل کرد و نمودارهایی دید که نشان میداد این محیط ساخته شده تا روی ذهن و احساسات آزمایش شود.
ناگهان درهای دیگری باز شدند و افرادی با چهرههای بیروح وارد شدند. اما این بار متفاوت بودند؛ آنها شبیه دوستان و خانوادهٔ هر یک از اعضای گروه به نظر میرسیدند. کاملیا با ناباوری گفت: «این… این مادرمه!» سارا هم خواهر کوچکش را دید. دشمن تصمیم گرفته بود عمیقترین احساسات آنها را هدف بگیرد.
نبردی نهتنها با جسم، بلکه با روح آغاز شد. آرمان تلاش میکرد واقعیت را از توهم جدا کند. نوید با لپتاپش سعی داشت سیستم ایجاد تصاویر را هک کند، اما هر بار که نزدیکتر میشد، موجی از دادهها ذهنش را آشفتهتر میکرد. سارا سعی میکرد با تکیه بر خاطرات واقعی، حقیقت را پیدا کند و از فریب نجات یابد.
در میانهٔ این آشفتگی، روی میزی بطریهایی شفاف قرار داشت. روی یکی نوشته شده بود جویس هلو. آرمان با خشم گفت: «باز هم همهچیزو به چیزی شبیه کالا تبدیل کردن. حتی احساسات انسانی رو.» نوید با لبخند تلخی گفت: «این پروژه مثل بازاریه که برای هر چیز قیمتی گذاشته. اما ما باید ثابت کنیم ارزشهای واقعی فراتر از اینهاست.»
سارا بطری را برداشت و به زمین کوبید. مایع درخشان روی خاک ریخت و بخار سفیدرنگی بلند شد. بهیکباره تصاویر توهمی شروع به لرزیدن کردند. مادر کاملیا ناپدید شد. خواهر سارا رنگ باخت و در هوا محو شد. آنها فهمیدند که با نابود کردن منابع این توهمها، میتوانند دشمن را ضعیف کنند.
نبردی سنگین در گرفت. هر یک از اعضای گروه با خاطراتشان میجنگیدند، با احساساتشان، با چیزهایی که زمانی عزیزترین داراییهایشان بودند. اما در دل این تاریکی، امیدی شکل گرفت: اگر بتوانند از این آزمون عبور کنند، میتوانند خود واقعیشان را حفظ کنند و شاید راهی برای نجات دیگران بیابند.
نوید بالاخره موفق شد به مرکز سیستم نفوذ کند. دستش روی کلید «بازنشانی» لرزید. او میدانست فشار دادن آن ممکن است همهچیز را نابود کند، اما شاید تنها راه باشد. با صدایی محکم گفت: «ما باید انتخاب کنیم؛ یا دروغ شیرین یا حقیقت تلخ.» و کلید را فشار داد…
پرش از پرتگاه برای آنها همانند عبور از مرز بین مرگ و زندگی بود. باد سرد در گوششان زوزه میکشید و قلبشان چنان میتپید که انگار لحظهای بعد منفجر خواهد شد. اما به جای سقوط بیپایان، بر روی توری فلزی فرود آمدند که در اعماق پرتگاه کشیده شده بود. همه گیج و مضطرب بر زمین افتادند و تنها صدای ضربان قلب و تنفسهای بریدهشان شنیده میشد.
سارا اولین کسی بود که بلند شد. با نگاهی به اطراف دید که درون حفرهای عظیم هستند؛ حفرهای که بیشتر شبیه سالن صنعتی پنهان در دل کوه بود. چراغهای زرد رنگی از سقف آویزان بودند و دستگاههای غولپیکری در اطراف غرش میکردند. نوید زیر لب گفت: «این باید قلب واقعی پروژه سایهها باشه.»
در همان لحظه، گروهی از افراد با لباسهای سفید آزمایشگاهی از پشت دستگاهها بیرون آمدند. آنها بیروح و بیصدا بودند، انگار ذهنشان کاملاً در کنترل پروژه بود. کاملیا با صدای لرزان گفت: «اینها… اینها قربانیانن. همونهایی که دنبال درمانشون بودم.» اشک در چشمانش حلقه زد، اما میدانست که حالا باید قوی باشد.
در میان این آشوب، دستگاهی عجیب جلب توجه کرد. صفحهنمایش بزرگی روی آن میدرخشید و نمودارهایی از امواج مغزی به نمایش درآمده بود. نوید سریع مشغول هک کردن سیستم شد تا بفهمد این دستگاه چه کاری انجام میدهد. خطوط کد مثل سیل روی صفحه ظاهر شدند. ناگهان پیامی نمایش داده شد: «ورود غیرمجاز شناسایی شد.»
نورهای قرمز روشن شدند و صدای آژیر در سراسر سالن پیچید. صدها نگهبان مکانیکی از گوشه و کنار بیرون آمدند. صدای قدمهایشان مثل کوبیدن طبل در سکوت طنین انداخت. سارا اسلحهای که از قبل پنهان کرده بود را بیرون کشید. آرمان در کنار او ایستاد و گفت: «اگر همینجا متوقفشون نکنیم، هیچوقت فرصت دوبارهای نداریم.»
نبردی سخت آغاز شد. صدای شلیکها، فریادها و انفجارها فضا را پر کرده بود. اما چیزی که بیش از همه آنها را میترساند، این بود که دشمنانشان به هیچ دردی واکنش نشان نمیدادند. کاملیا با ناراحتی گفت: «اینها فقط ابزارن. انسانهایی که به ماشین تبدیل شدن.»
در میان نبرد، سارا به یاد لحظهای افتاد که یکی از دستگاههای شخصیاش دیگر پاسخ نمیداد. او زیر لب گفت: «این درست مثل اون روزه که برای اولین بار با مشکل کام ندادن ویپ روبهرو شدم. همهچیز ظاهراً سالم بود، اما چیزی در درون خراب شده بود.» آرمان به او نگاه کرد و گفت: «و حالا هم همینطوره. ظاهرشون انسانیه، اما درونشون نابود شده.»
کمی دورتر، نوید برای لحظهای از لپتاپش چشم برداشت و در کیف کوچک روی میز بطریهایی دید که برچسب قیمت داشتند. روی یکی نوشته بود قیمت جویس پاد. او با خشم گفت: «برای اینها، حتی انسانیت هم مثل یه کالا قیمتگذاری شده. هیچ چیز براشون مقدس نیست.»
مبارزه همچنان ادامه داشت. نگهبانان یکی پس از دیگری نزدیکتر میشدند. سارا و آرمان پشت یکی از دستگاهها پناه گرفتند. کاملیا تلاش میکرد با صدای بلند به بیماران بیروح چیزی بگوید، شاید جرقهای از انسانیت درونشان زنده شود. اما تنها انعکاس صدایش در سالن بود که پاسخ میداد.
در نهایت، نوید موفق شد سیستم دستگاه اصلی را هک کند. صفحهنمایش تغییر کرد و پیامی ظاهر شد: «بازنشانی در حال انجام است.» نورها شروع به خاموش و روشن شدن کردند. نگهبانان برای لحظهای متوقف شدند. این فرصت طلایی بود. سارا فریاد زد: «همین الان باید فرار کنیم!»
آنها با تمام توان به سمت خروجی دویدند. صدای آژیر همچنان در گوششان میپیچید و نور قرمز سالن را به جهنمی تمامعیار تبدیل کرده بود. در لحظهای که فکر کردند به دام افتادهاند، دری فلزی باز شد و راهرویی تاریک پیش رویشان قرار گرفت. بدون فکر کردن وارد آن شدند، در حالی که پشت سرشان همهچیز در حال فروپاشی بود.
پس از تصمیم قاطع برای ادامهٔ راه، گروه چهار نفره عازم سفر به کوهستان شدند. جادهای باریک و پرپیچوخم از میان صخرهها میگذشت و مه غلیظی همهجا را پوشانده بود. سارا پشت فرمان بود و چشمانش خسته اما مصمم به جاده دوخته شده بود. آرمان کنار او نشسته بود و نقشهای که نوید بازیابی کرده بود را بارها مرور میکرد. کاملیا در صندلی عقب به بیماران و آیندهشان فکر میکرد و نوید لپتاپش را روی زانویش گذاشته بود تا هر لحظه تحرکات شبکه را زیر نظر داشته باشد.
مه به حدی غلیظ بود که گاهی جاده پیش رو تنها چند متر دیده میشد. هر صدای کوچک از میان سنگها، مانند صدای پای تعقیبکنندگان به نظر میرسید. در یکی از پیچها، ناگهان چراغهای خودرو خاموش شد. همه جا در تاریکی فرو رفت. سکوتی ترسناک حاکم شد. نوید با اضطراب گفت: «این یک اتفاق معمولی نیست، احتمالا سیگنالی از بیرون سیستم رو مختل کرده.»
کمی جلوتر، آنها به یک کلبهٔ قدیمی رسیدند که به نظر میرسید مدتی متروکه بوده است. تصمیم گرفتند شب را آنجا بگذرانند تا انرژیشان را بازیابند. داخل کلبه بوی چوب قدیمی و خاک نمزده پیچیده بود. آنها آتشی روشن کردند و دور آن نشستند. برای اولین بار پس از روزها، فرصت کوتاهی برای گفتوگوهای شخصی داشتند.
سارا داستان اولین مقالهٔ تحقیقیاش را تعریف کرد؛ مقالهای که باعث شد برای همیشه دشمنان قدرتمندی پیدا کند. آرمان از سالهای پرتنش دانشگاهی گفت و اینکه چطور به علم به چشم سلاحی برای آزادی نگاه میکند. نوید اعتراف کرد که دنیای دیجیتال برایش همیشه جای امنتری از دنیای واقعی بوده است. و کاملیا از روزهایی گفت که باید بین نجات جان بیماران و نادیده گرفتن فساد سیستمی انتخاب میکرد.
گفتوگوهایشان گرمایی به آن شب سرد داد. اما در پس این گرما، سایهٔ ترس از آینده همچنان باقی بود. هر کدام میدانستند که مقصدشان چیزی فراتر از یک پایگاه است: قلب پروژهای که میتواند انسانیت را بازنویسی کند.
صبح روز بعد، آنها دوباره به مسیر زدند. هر چه به عمق کوهها میرفتند، نشانههای عجیبی بیشتر میشد. برجهای فلزی که مثل آنتن از دل صخرهها بیرون زده بودند، تونلهایی که انگار بهطور مصنوعی کنده شده بودند، و صدایی ضعیف که شبیه زمزمه از دل کوه میآمد. نوید لپتاپش را بالا گرفت و گفت: «این سیگنالها نشون میده که اینجا مرکز اصلیه. همهچی به این نقطه ختم میشه.»
درست در همین لحظه، بارانی شدید شروع شد. قطرات سنگین روی شیشهٔ خودرو میکوبیدند. سارا مجبور شد سرعت را کم کند. ناگهان در مه، سایههایی ظاهر شدند: گروهی از افرادی با لباسهای خاکستری که مسیر را بسته بودند. حرکاتشان ماشینی و بیروح بود، درست مانند نگهبانانی که قبلاً دیده بودند. اما این بار تعدادشان بیشتر بود.
آرمان با صدای بلند گفت: «ما باید راه دیگهای پیدا کنیم، درگیری مستقیم به صلاح نیست.» نوید نقشه را بررسی کرد و تونلی فرعی در نزدیکی پیدا کرد. آنها با سرعت خودرو را به سمت آن تونل بردند. صدای تعقیبکنندگان از پشت سر میآمد و تیرهایی که به سنگها برخورد میکرد، جرقههایی ترسناک ایجاد میکرد.
تونل تاریک بود و بوی نم و خاک مرطوب در آن پیچیده بود. صدای چکیدن آب از سقف و پژواک قدمهاشان حالتی وهمانگیز به فضا داده بود. در میانهٔ راه، به اتاقکی مخفی برخوردند. دیوارها پر از نقشهها، نمودارها و دستگاههای عجیب بود. آرمان به سمت یکی از دستگاهها رفت و با تعجب گفت: «این دستگاه قادره امواج خاصی تولید کنه که مستقیماً روی قشر مغز تأثیر میذاره.»
سارا نگاهی به میز کناری انداخت و بطری کوچکی را دید که رویش نوشته شده بود: سالت بلوبری. او با طعنه گفت: «انگار حتی اینها هم برای کنترل ذهن از چیزهایی الهام میگیرن که در زندگی روزمره مردم استفاده میشه.» کاملیا با تلخی خندید و گفت: «شاید روزی حتی چیزی مثل سیگار دخترانه هم به ابزاری برای آزمایش تبدیل بشه. این پروژه هیچ مرزی نمیشناسه.»
در همان لحظه، صدای قدمهایی سنگین نزدیک شد. نور چراغهای قوی تونل را روشن کرد. نگهبانان به آنها رسیده بودند. نوید فریاد زد: «سریع! باید از راه خروجی سمت چپ بریم.» آنها با تمام توان شروع به دویدن کردند. نفسهایشان سنگین بود و قلبشان تندتر از هر زمان دیگر میزد.
تونل به دهانهای باز شد که رو به پرتگاهی عظیم بود. باران همچنان میبارید و مه غلیظ همهجا را پوشانده بود. در آن لحظه، فقط دو گزینه داشتند: تسلیم شدن یا پرش به سوی ناشناخته. سارا نگاه کوتاهی به دوستانش کرد و گفت: «ما تا اینجا اومدیم چون میخواستیم آزاد باشیم. حالا هم انتخاب دیگهای نداریم.»
آنها دست در دست هم گذاشتند و به سمت پرتگاه دویدند، در حالی که صدای فریاد نگهبانان و آژیرها پشت سرشان بلندتر میشد. پرشی که میتوانست پایان همه چیز باشد یا آغاز راهی تازه…
پس از فرار نفسگیر از زیرزمین مرکز، چهار قهرمان ما به نقطهای نیمهویران در حاشیهٔ شهر رسیدند. هوا سنگین بود و بوی باروت هنوز در لباسهایشان مانده بود. سارا در حالی که هنوز دوربینش را محکم در دست داشت، به اطراف نگاه میکرد تا مطمئن شود کسی تعقیبشان نکرده است. آرمان نگاهی به نمونهای که از مایع سبزرنگ برداشته بودند انداخت و گفت: «این فقط یک سرنخ نیست؛ این کلید درک آن چیزی است که پروژه سایهها در پی آن است.»
نوید لپتاپش را باز کرد، درحالیکه دستانش هنوز از هیجان میلرزید. صفحه پر از خطوط کدی بود که با سرعت ظاهر و محو میشدند. او توانسته بود بخشی از سیستم امنیتی را کپی کند. در میان فایلها، نقشهای یافتند که نشان میداد مرکز زیرزمینی تنها یکی از چندین پایگاه فعال است. کاملیا با نگرانی گفت: «یعنی قربانیان فقط همینها نیستند؟ یعنی در جاهای دیگر هم انسانها در حال تبدیل شدناند؟»
تصمیم گرفتند مدتی در همان پناهگاه بمانند تا برنامهریزی کنند. نوید با استفاده از سیستم رمزنگاری خودش شبکهای امن ساخت تا بتوانند بدون ترس از ردیابی، با هم ارتباط برقرار کنند. سارا مشغول بررسی عکسها بود و هر بار که به تصویر چهرهٔ بیماران میرسید، قلبش فشرده میشد. او زیر لب گفت: «این عکسها باید روزی روی صفحهٔ اول تمام رسانهها بروند.»
اما بزرگترین چالش درون خودشان بود. هر یک از آنها با ترس و شکهای شخصی دستوپنجه نرم میکرد. آرمان به یاد آورد که استادش همیشه میگفت: «علم بیاخلاقیت، همانقدر ویرانگر است که جهل.» کاملیا میدانست که هر روز تأخیر، یعنی جانهای بیشتری از دست خواهد رفت. نوید نگران بود که ورود عمیقتر به شبکه، جان خودش و دوستانش را بیشتر در خطر اندازد. و سارا میترسید که شاید هیچکس بیرون از این دایرهٔ کوچک، حرفشان را باور نکند.
برای لحظاتی، بحثی میانشان در گرفت. نوید میگفت باید محتاط باشند و شواهد بیشتری جمع کنند، در حالی که سارا اصرار داشت همین حالا مدارک را منتشر کنند. آرمان میخواست اول مطمئن شود که ترکیب شیمیایی مایع سبزرنگ را میشناسد. کاملیا، که همیشه نقش میانجی داشت، پیشنهاد کرد به جای اختلاف، کارها را تقسیم کنند: «نوید شبکه رو رصد کنه، آرمان روی نمونه کار کنه، سارا مقاله آماده کنه و من هم دنبال نجات بیماران باشم.»
چند ساعت بعد، آرمان با ذرهبین و ابزارهای ابتدایی خود مشغول آزمایش نمونه شد. بوی تند و اسیدی در فضا پیچید. او متوجه شد که ماده حاوی ترکیبی از محرکهای عصبی و موادی ناشناخته است که توانایی کنترل رفتار را چند برابر میکند. او زیر لب گفت: «این چیزی فراتر از یک داروست. این، یک ابزار سلطه است.»
در همین زمان، سارا برای آرام کردن ذهن خستهاش یاد یادداشت یکی از همکاران قدیمی افتاد که درباره بازارهای محصولات جدید نوشته بود. او با لبخند کوتاهی گفت: «ای کاش الان به جای این بوی شیمیایی، رایحهٔ جویس لیمو در هوا بود؛ شاید میتوانستم لحظهای از این کابوس فاصله بگیرم.»
نوید که همچنان پشت لپتاپ نشسته بود، نیمنگاهی به او انداخت و گفت: «بازارهای بیرون هم درگیر بازی قدرتن. حتی قیمت سالت پاد بالا و پایین میشه چون کسی پشت پرده کنترلش میکنه. حالا فکر کن اینها بتونن ذهن مردم رو هم کنترل کنن… اون وقت دیگه هیچ انتخاب آزادی باقی نمیمونه.»
صدای هشدار لپتاپ ناگهان قطع حرفش را کرد. روی صفحه پیامی ظاهر شد: «شما ردیابی شدهاید.» همگی جا خوردند. نوید با سرعت شروع به تایپ کرد تا منبع را پیدا کند. اما پیام دیگری آمد: «فرار بیفایده است. ما شما را پیدا میکنیم.»
این یعنی دشمنانشان از وجودشان باخبر شدهاند. دیگر وقت پنهانکاری گذشته بود. آنها باید زودتر تصمیم میگرفتند: مقابله مستقیم، یا فرار و انتظار برای فرصتی دیگر؟ سکوتی کوتاه میانشان شکل گرفت. سپس سارا با نگاه مصمم گفت: «اگر همین الان تسلیم بشیم، تمام رنجهایی که دیدیم بیمعنی میشه. من آمادهام بجنگم.»
آرمان و کاملیا نیز سر تکان دادند. نوید با وجود نگرانی، لپتاپش را بست و گفت: «باشه. ولی باید آماده باشید. چون از این لحظه، ما وارد بازی بزرگی شدیم که بازندهش فقط زندگی ما نیست، بلکه آیندهٔ تمام مردمه.»
آنها تصمیم گرفتند راهی پایگاه بعدی شوند. نقشهای که در اختیار داشتند، مکانی را در دل کوهها نشان میداد. جایی که شاید مرکز اصلی پروژه سایهها باشد. سفر به آنجا آسان نبود؛ مسیر طولانی، خطرناک و پر از کمین بود. اما آنها دیگر انتخابی نداشتند. باید میرفتند، حتی اگر جانشان را سر این راه بگذارند.
با باز شدن دروازهٔ عظیم، چهار قهرمان ما پا به درون فضایی گذاشتند که بیشتر شبیه کابوسی طراحیشده بود تا یک مرکز درمانی. نورهای فلورسنت سرد بر دیوارهای خاکستری میتابید و سکوت سنگینی در راهروها پیچیده بود. تنها صدای گامهایشان روی زمین فلزی طنین میانداخت. آرمان به دقت به دستگاههایی نگاه میکرد که در گوشهها قرار داشتند و انرژی ناشناختهای از آنها ساطع میشد. او زیر لب گفت: «اینها هیچ شباهتی به تجهیزات پزشکی ندارند، اینجا بیشتر شبیه آزمایشگاه نظامی است.»
سارا مشغول ثبت تصاویر بود. لنز دوربینش هر بار که صدای کلیک میداد، انگار ضربهای بر اعصاب همه میزد، اما او میدانست این مدارک روزی میتواند دنیا را تکان دهد. نوید لپتاپ کوچک و قدرتمندش را باز کرده بود و به شبکهٔ داخلی وصل شد. اعداد و کدها با سرعتی دیوانهوار روی صفحه میلغزیدند. او زیر لب گفت: «اینها از سیستمهای رمزنگاری فوقپیشرفته استفاده میکنن. انگار میخوان چیزی رو پنهان کنن که حتی فکر کردن بهش خطرناک باشه.»
قلب همه به تپش افتاد. آنها میدانستند باید هم قربانیان را نجات دهند و هم مدرکی جمع کنند که جهان بیرون را قانع کند. اما ناگهان صدای قدمهایی از پشت سر شنیدند. نور چراغقوهها راهرو را روشن کرد. نیروهای امنیتی در حال نزدیک شدن بودند. سارا به سرعت همه را به گوشهای کشاند. آرمان سیمهای یکی از دستگاهها را قطع کرد تا نورها لحظهای خاموش شوند و آنها فرصت فرار پیدا کنند.
نوید در همان لحظه توانست بخشی از سیستم را هک کند. روی صفحهاش کلمهای ظاهر شد: «پروژه سایهها - سطح ۲: آزمایش بر ذهن». دستهایش لرزید، اما او به سرعت اسکرینشات گرفت. این مدرک ارزش همهٔ خطرها را داشت.
آنها از پلهها پایین رفتند و وارد زیرزمینی شدند. زیرزمین تاریکتر، سردتر و پر از صدای وزوز دستگاههای ناشناخته بود. لولههایی پر از مایعی سبزرنگ از دیوارها میگذشتند. آرمان زیر لب گفت: «اینها ممکنه نوعی مایع محرک عصبی باشه… چیزی که مستقیم روی سیستم عصبی اثر بذاره.»
در یکی از اتاقها، قفسههایی پر از شیشههای کوچک دیدند. روی هر شیشه برچسبهایی با کدهای عجیب زده شده بود. کاملیا یکی از آنها را برداشت و با دقت نگاه کرد. بوی تند و غلیظی به مشام رسید. او گفت: «اگر این مواد وارد بدن بشه، میتونه رفتار رو تغییر بده. شاید همینها دلیل خالی شدن نگاه بیماران باشه.»
سارا برای لحظهای به شوخی گفت: «این بطریها بیشتر شبیه بطریهای جویس هستند، با این تفاوت که هیچکس نمیخواد ازشون لذت ببره!» همه به آرامی خندیدند، اما خندهای کوتاه و تلخ. آرمان هم اضافه کرد: «و اثرشون روی ذهن، شاید از هر سالت قویتر باشه؛ اما نه به شکل آرامشبخش، بلکه به شکل بردگی.»
آنها تصمیم گرفتند نمونهای از مایع را بردارند تا بعداً آزمایش کنند. اما هنوز تصمیمشان کامل نشده بود که درهای فلزی با صدایی بلند بسته شد. چراغهای قرمز چشمکزن روشن شدند و آژیرها به صدا درآمدند. نوید با نگرانی گفت: «ما لو رفتیم! باید سریع راه خروج پیدا کنیم.»
در همین لحظه، گروهی از نگهبانان با لباسهای سیاه و ماسکهای فلزی وارد شدند. هر کدام سلاحی بر دست داشتند و حرکاتشان هماهنگ و بیاحساس بود؛ گویی خودشان هم محصول پروژه بودند. آرمان و سارا پشت یکی از دستگاهها پناه گرفتند، در حالی که نوید به سرعت روی لپتاپ تایپ میکرد تا درها را باز کند. کاملیا با شجاعت مقابل بیماران ایستاده بود، گویی نمیخواست حتی در لحظهٔ خطر آنها را تنها بگذارد.
نبردی نابرابر آغاز شد؛ چهار قهرمان در برابر نیروهایی که نه احساس داشتند و نه ترس. صدای برخورد گلولهها به فلز، نور جرقهها و فریادهای کوتاه در فضا پیچیده بود. در آن لحظات، هر کس با درونیترین ترسها و باورهایش روبهرو شد. سارا برای اولین بار ترس از مرگ را در چشمانش حس کرد، اما همان ترس او را مصممتر کرد. آرمان یاد جملهٔ پدرش افتاد که همیشه میگفت: «دانش بدون شجاعت، هیچ است.»
سرانجام نوید موفق شد بخشی از سیستم را کنترل کند. درِ اضطراری باز شد و آنها با سرعت به سمت راهرو دویدند. صدای آژیر هنوز در گوششان میپیچید و نگهبانان پشت سرشان فریاد میزدند. اما آنها میدانستند این تنها آغاز بود؛ پروژه سایهها چیزی فراتر از یک مرکز مخفی بود. این فقط پردهٔ اول نمایش بزرگی بود که قرار بود با جان انسانها بازی کند.
در حالی که نفسزنان از ساختمان خارج میشدند، هر چهار نفر فهمیدند که دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. آنها حالا حامل رازهایی بودند که میتوانستند جهان را تغییر دهند. و این رازها دشمنانی به دنبال داشتند که برای خاموش کردنشان از هیچ چیز فروگذار نمیکردند.