در دنیایی موازی، جایی که کوهها نفس میکشیدند و رودخانهها حرف میزدند، شهری شناور میان ابرها وجود داشت: شهر بخار. ساکنان این شهر نه با آتش، که با مه و دود زندگی میکردند. خانهها از شیشههای شفاف ساخته شده بود و خیابانها با رشتههایی از بخار روشن میشدند. مردم آنجا به مهآلودگان معروف بودند.
در این میان، پسری به نام «آرون» کنجکاوترین ساکن شهر بود. او همیشه در پی کشف رازهایی بود که دیگران از ترس نزدیک شدن به آنها پرهیز میکردند. روزی در گوشهای از بازار قدیمی، جعبهای عجیب پیدا کرد. جعبه با قفلهای فلزی براق بسته شده بود. وقتی آن را باز کرد، وسیلهای درخشنده دید که هیچ شباهتی به ابزارهای معمولی نداشت. روی بدنه آن کلمات ناشناسی حک شده بود.
پیرمردی که مغازهدار بود، زمزمه کرد: «این، میراث سفرکنندگان میان جهانهاست... به آن سیگار الکترونیکی میگویند.» آرون وسیله را برداشت و دید که با کوچکترین لمس، بخاری لطیف و رنگی از آن خارج میشود. بوی عجیبی داشت؛ نه آزاردهنده و نه آشنا. پیرمرد ادامه داد: «میگویند این ابزار، پلی است میان دنیای ما و دنیای انسانها.»
آرون با خود اندیشید: «شاید این همان چیزی باشد که برای سفر به دنیای ناشناختهها نیاز دارم.» و همین، آغاز ماجرای او شد.
آرون شبها مخفیانه در پشتبام خانهاش مینشست و وسیله را روشن میکرد. هر بار که بخار رنگی از آن بیرون میآمد، در ذهنش تصاویر تازهای شکل میگرفت: شهرهایی از سنگ، انسانهایی که لباسهای فلزی بر تن داشتند و پرندههای آهنی که در آسمان پرواز میکردند. او فهمید که این دستگاه فقط یک ابزار نیست؛ کلیدی است به جهانهای دیگر.
اما چیزی کم بود. روزی دوباره به بازار رفت و از همان پیرمرد پرسید: «این دستگاه چطور کار میکنه؟» پیرمرد لبخندی مرموز زد و شیشه کوچکی پر از مایع درخشان بیرون آورد. گفت: «این اکسیر را مهآلودگان باستانی ساختهاند. ما به آن جویس میگوییم. وقتی در دستگاه بریزی، بخارش میتواند تو را به مرز رویاها ببرد.»
آرون با دستان لرزان شیشه را گرفت. همان شب، مایع را داخل وسیله ریخت. بهمحض روشن شدن، بخاری بنفشرنگ فضا را پر کرد. او در میان مه چشمهایش را بست و ناگهان خود را در جهانی دیگر یافت: زمینی که پر از برجهای سر به فلک کشیده و جادههای نورانی بود. انسانها با عجله در خیابانها میدویدند و او برای لحظهای حس کرد واقعاً به دنیای افسانهای رسیده است.
اما این فقط آغاز بود. بخار دوباره تغییر شکل داد و او را میان صحنههای مختلف پرتاب کرد: دریاهای بیانتها، کویرهای طلایی، و جنگلهایی پر از موجودات عجیب. آرون فهمید هر بار که از اکسیر استفاده کند، جهان تازهای پیش رویش گشوده میشود.
شایعات درباره آرون بهسرعت در شهر بخار پخش شد. همه میگفتند او توانسته مرز میان جهانها را بشکند. گروهی از جوانان کنجکاو سراغش آمدند و از او خواستند وسیله را به آنها هم نشان دهد. یکی از آنها گفت: «اسم این دستگاه در دنیای دیگران، ویپ است. شنیدیم که میتونه حتی خاطرات آدمها رو در دود ثبت کنه.»
آرون که حالا هم هیجانزده و هم کمی نگران بود، تصمیم گرفت راز را با آنها تقسیم کند. شب بعد، همه دور هم جمع شدند و بخار رنگی فضای پشتبام را پر کرد. هر کس در مه، تصویری متفاوت میدید: یکی شهر گمشده اجدادش را، دیگری عشق ازدسترفتهاش را، و دیگری آیندهای پر از نور. بخارها داستانهای پنهانی هر فرد را آشکار میکردند.
اما درست در اوج لذت، زمین لرزید. گویی مرز میان جهانها بیش از حد باز شده بود. شکافی در آسمان پدید آمد و موجوداتی ناشناخته با چشمانی درخشان به شهر بخار خیره شدند. آرون با صدایی لرزان گفت: «ما بیش از حد پیش رفتیم... باید دروازه رو ببندیم.»
او دستگاه را خاموش کرد و مه بهآرامی ناپدید شد. شکاف بسته شد و آرامش دوباره به شهر بازگشت. اما همه میدانستند چیزی تغییر کرده است. شهر بخار دیگر هرگز مثل قبل نخواهد بود؛ چون حالا ساکنانش میدانستند پلی میان جهانها وجود دارد، پلی از جنس مه، دود و راز.
پایان
آرش و سارا، یک زوج جوان، در آستانه پنجمین سالگرد ازدواجشان بودند. هر دو همیشه به جای هدیههای معمولی، به دنبال چیزی خاص و متفاوت میگشتند؛ چیزی که نهتنها زیبا باشد بلکه داستانی برای گفتن داشته باشد. آن شب که در کافهای کوچک نشسته بودند، سارا با هیجان گفت: «آرش، امسال میخوام یه چیزی بگیرم که هر وقت نگاش میکنی یاد لحظههامون بیفتی.»
آرش لبخند زد و گفت: «تو همیشه خلاقتر از منی. اما منم یه ایده دارم... یه دفترچه یادداشت سفارشی، با پلاک سررسید مخصوص خودمون.» سارا چشمهایش گرد شد و خندید: «این عالیه! هر صفحهش پر میشه از خاطرههامون.»
آنها همان شب تا دیروقت درباره ایدههایشان صحبت کردند؛ از رنگ جلد گرفته تا نوشتهای که باید روی پلاک حک شود. برایشان مهم بود که هدیه فقط یک وسیله نباشد؛ باید بخشی از زندگی مشترکشان را روایت کند. همانجا تصمیم گرفتند سراغ یک کارگاه سفارشیسازی بروند.
روز بعد، به کارگاهی رفتند که تخصصش ساخت هدایای شخصی بود. فضای کارگاه پر از دستگاههای مدرن و نورهای قرمز و آبی بود. استادکار، مردی میانسال با عینک ذرهبینی، آنها را خوشآمد گفت. وقتی آرش ایدهشان را توضیح داد، استادکار لبخندی زد و گفت: «خب، برای خاصتر شدن میتونید از حکاکی لیزری استفاده کنید. هر جمله یا طرحی بخواید، با دقت میلیمتری روی فلز میفته.»
سارا با ذوق پرسید: «یعنی حتی میتونید خط دست ما رو روی پلاک بیارید؟» استادکار سری تکان داد: «بله، دقیقاً همونطور که نوشتید.»
آرش و سارا هر کدام جملهای کوتاه نوشتند. آرش نوشت: «همیشه با تو.» سارا نوشت: «تا آخر دنیا.» استادکار گفت: «این دو جمله کنار هم فوقالعاده میشه.» وقتی دستگاه روشن شد، نور لیزر خطوط را روی پلاک حک میکرد و آن دو با شگفتی به آن نگاه میکردند. لحظهای بود که انگار زمان متوقف شده باشد.
یک هفته بعد، هدیه آماده شد. دفترچه با جلد چرمی قهوهای تیره، پلاکی درخشان روی خود داشت که جملات عاشقانهشان را جاودانه کرده بود. سارا هدیه را در جعبهای زیبا پیچید و در شب سالگرد به آرش تقدیم کرد. وقتی آرش جعبه را باز کرد، نگاهش پر از اشک شد: «این بهترین هدیهایه که گرفتم.»
اما سورپرایز سارا هنوز تمام نشده بود. او یک بج سینه کوچک هم سفارش داده بود؛ با همان جمله «همیشه با تو». بج روی لباس آرش میدرخشید و او با خنده گفت: «حالا دیگه همه بدونن من رسماً مهر خوردم!»
آن شب، کنار شمعهای روشن و موسیقی آرام، دفترچه و بج سینه نه فقط هدیه، که نمادی از عشقشان شد. هدیهای که هر بار ورق میخورد یا هر بار به سینه زده میشد، یادآور لحظههایی بود که با هم ساخته بودند. شاید دنیا پر از هدیههای گرانقیمت باشد، اما آنها فهمیدند ارزش واقعی، در چیزی است که با عشق و خلاقیت خلق میشود.
پایان
محسن یک کارمند معمولی در اداره ثبت اسناد بود؛ اما چیزی که او را از بقیه همکارانش متمایز میکرد، نه استعداد در کار بلکه استعداد در ساختن دردسرهای خندهدار بود. صبحها وقتی همه جدی پشت میزها مینشستند، او با پیراهن اتونشده و کیف چرمی قدیمیاش وارد میشد و با صدای بلند سلام میکرد، طوری که انگار وارد صحنه تئاتر شده است. همکاران اول غر میزدند، بعد ناخواسته میخندیدند.
بزرگترین سرگرمی محسن، بازی با مهرهای اداری بود. او باور داشت مهرها از خود کارمندها مهمترند. یک روز که رئیس اداره در جلسه بود، محسن یواشکی سراغ کشوی مخصوص مهرها رفت. ناگهان چشمانش برق زد: «بهبه! چه مهر بزرگ!» انگار گنج پیدا کرده باشد. آن را برداشت و شروع کرد روی کاغذهای باطله کوبیدن. هر بار که مهر روی کاغذ میخورد، محسن میگفت: «بوم! این صدای اقتدار اداریه!»
وقتی رئیس برگشت، دید همه میزها پر از کاغذهای مهردار بیمعنی است. اخم کرد و گفت: «محسن! این چهکاره؟!» محسن خونسرد جواب داد: «آقای رئیس، این هنر مدرنه. اسمش رو گذاشتم "هویت کوبیدهشده". شاید در موزهها هم نمایش بدن.» همکاران از خنده ریسه رفتند و رئیس هم با تمام جدیتش نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. این اولین باری نبود که محسن مهرها را به ابزار کمدی تبدیل میکرد، و قطعاً آخرین بار هم نبود.
یک روز دیگر، وقتی اربابرجوعها برای امضا و تایید سند صف کشیده بودند، محسن ناگهان ادای مجری تلویزیون را درآورد و گفت: «خانمها و آقایان، امروز نوبت شماست تا سند خود را با مهر شانس رسمی کنید! بیایید جلو و جایزهتان را بگیرید!» صف از خنده منفجر شد. یکی از مراجعین حتی گفت: «آقا محسن، شما اگه استندآپ کار کنید، پولدار میشید!»
با همه این شیرینکاریها، محسن همیشه یک مشکل داشت: فراموشی. یک بار که باید فرم خیلی مهمی را برای یک شرکت خصوصی ثبت میکرد، در کشوی میز هیچ مهری پیدا نکرد. بهجای اینکه مثل آدم عادی برود از مسئول مهر بگیرد، تصمیم گرفت خلاقیت به خرج دهد. با خودکار قرمز یک دایره کشید و وسطش نوشت «تایید شد». وقتی فرم را تحویل داد، مشتری با ناباوری نگاه کرد و گفت: «این چیه؟!» محسن با اعتماد بهنفس گفت: «این نسخه پیشرفتهتره. مهر دیجیتاله!»
چند دقیقه بعد رئیس سروکلهاش پیدا شد و وقتی فرم را دید، نزدیک بود سکته کند. او داد زد: «محسن! تو برای یه سند چند میلیاردی با خودکار مهر کشیدی؟!» محسن با خونسردی جواب داد: «ولی آقای رئیس، همین الان متوجه شدم این روش خیلی سریعتر از مهر زدن سنتیه. شاید باید اسمش رو بذاریم مهر فوری!» همه اداره از خنده رودهبر شدند و رئیس، با وجود عصبانیت، نتوانست جلوی قهقههاش را بگیرد.
از آن روز به بعد، هر وقت کسی عجله داشت، شوخی میکردند و میگفتند: «محسن، یه مهر فوری بزن دیگه!» محسن هم با خودکار قرمز آماده میگفت: «چشم! تازه این بار لوگو هم اضافه میکنم!»
اما نقطه اوج ماجرا روزی بود که محسن تصمیم گرفت طرحی تازه برای مهرها پیشنهاد دهد. او به جای دایرههای ساده، اشکال عجیبوغریبی طراحی کرد: ستاره، قلب، حتی یک ببر کارتونی. وقتی طرحها را به رئیس نشان داد، گفت: «آقای رئیس، اداره ما باید متفاوت باشه. مردم وقتی مهر سندشون رو میبینن، باید کیف کنن.»
رئیس با حیرت پرسید: «این دیگه چیه؟!» محسن جواب داد: «به این میگن خلاقیت در طرح مهر. دنیا داره عوض میشه، ما هم باید نو بشیم.» رئیس میخواست داد بزند اما دوباره از خنده غش کرد. همان لحظه بود که همه فهمیدند محسن حتی اگر بزرگترین خرابکاریها را بکند، دستکم اداره را پر از خنده میکند.
محسن به مرور در کل اداره معروف شد. هر کس وارد میشد، میدانست که قرار است یا یک شوخی عجیبوغریب بشنود یا صحنهای کمدی ببیند. حتی اربابرجوعها که معمولاً از کاغذبازی کلافه میشدند، در حضور او لبخند میزدند. یک روز پیرمردی که برای گرفتن سند زمین آمده بود، بعد از کلی امضا و مهر زدن، خسته گفت: «پسرجان، شما مهر رو از طناببازی بیشتر دوست داری!» محسن جواب داد: «حاجآقا، راستش اگه مهرها نبودن من الان بیروحترین کارمند این اداره بودم. اینا نفس زندگیمن!»
شایعات بهقدری بالا گرفت که حتی کارمندان ادارههای دیگر هم میآمدند تا نمایشهای محسن را ببینند. یک بار او نمایش «مهرها علیه کاغذها» اجرا کرد. روی یک طرف میز مهرها را چید و طرف دیگر دسته کاغذها را. بعد شروع کرد نقش یک داور بوکس را بازی کردن: «خانمها و آقایان! در گوشه سمت راست رینگ، قهرمان شکستناپذیر: کاغذها! و در گوشه سمت چپ، سلطان قرمزپوش: مهرها!» کل سالن از خنده منفجر شد.
البته گاهی هم شیطنتهایش کار دستش میداد. یک روز آنقدر روی فرمها مهر زد که جوهرش تمام شد. وقتی مسئول تدارکات از او پرسید چرا جوهر هفتگی در یک روز مصرف شده، محسن جواب داد: «چون اداره ما رکورد بیشترین مهر در خاورمیانه رو زده!»
با همه این داستانها، یک چیز مسلم بود: محسن اگرچه هیچوقت کارمند نمونه نشد، اما بهترین دلیل برای خنده و نشاط در اداره بود. حتی رئیس که بارها تهدید کرده بود اخراجش میکند، در دلش میدانست بدون محسن اداره خیلی بیروحتر خواهد بود. آخر هر روز که همه با خستگی وسایلشان را جمع میکردند، محسن میگفت: «یادتون نره! زندگی بدون خنده، مثل مهر بدون جوهره... بیاثر و بیرنگ!»
پایان
همهچیز از یک نقشه قدیمی شروع شد. دکتر سهراب، باستانشناس مشهور، پس از سالها تحقیق روی اسناد دستنوشته یک خاندان قجری، به سرنخی رسید که از وجود یک مقبره پنهان در دل کوههای زاگرس خبر میداد. این مقبره، طبق روایتها، نهتنها آرامگاه یکی از بزرگان محلی بود، بلکه احتمالاً گنجینهای از اشیای تاریخی و اسرار معماری را در خود پنهان کرده بود. تیمی متشکل از سه نفر شکل گرفت: دکتر سهراب بهعنوان رهبر، نرگس متخصص مرمت آثار تاریخی، و کاوه که در رشته زمینشناسی تخصص داشت. آنها با تجهیزات ابتدایی و شور ماجراجویانه عازم منطقه شدند.
مسیر دشوار بود. کوهستان با شیبهای تند و صخرههای لغزنده، هر قدم را به چالشی جدید تبدیل میکرد. اما در نهایت، آنها به دهانه غاری رسیدند که روی نقشه مشخص شده بود. ورودی با لایههای ضخیم سنگ پوشانده شده بود، طوری که پیدا کردنش بدون نقشه تقریباً غیرممکن بود. نور چراغقوهها دیوارها را روشن میکرد و سایهها روی سنگها میرقصیدند. نرگس با شگفتی گفت: «تصور کن... شاید آخرین باری که کسی اینجا ایستاده چند صد سال پیش بوده.»
وقتی نزدیکتر شدند، فهمیدند که ورودی کاملاً بسته است. دیواری از سنگهای یکپارچه مانع عبور بود. دکتر سهراب توضیح داد: «اینجا باید راه مخفی داشته باشه. ولی به نظر میرسه برای جلوگیری از دسترسی، عمداً مسدودش کردهان.» آنها تصمیم گرفتند برای باز کردن مسیر از روشهای ایمن استفاده کنند. در همینجا بود که برای اولین بار بحث تخریب بتن مطرح شد. کاوه که تجربه کار در پروژههای عمرانی داشت، توضیح داد که بعضی نقاط ورودی بهجای سنگ طبیعی با ترکیبی شبیه بتن قدیمی پوشانده شده و برای باز کردنش باید بسیار دقیق عمل کنند تا آسیبی به ساختار تاریخی وارد نشود.
چند ساعت تلاش کردند تا بدون ضربههای شدید، بخشی از دیوار را باز کنند. وقتی موفق شدند اولین روزنه را ایجاد کنند، نسیم خنکی از داخل غار وزید و بوی نم و خاک کهنه فضای اطراف را پر کرد. هیجان در چشمانشان موج میزد. انگار زمان، صدها سال عقب رفته بود و حالا آنها نخستین افرادی بودند که دوباره قدم به این جهان فراموششده میگذاشتند.
آن شب را کنار غار کمپ زدند. در حالی که آتش روشن کرده بودند و ستارهها بالای سرشان میدرخشید، دکتر سهراب گفت: «اگر روایتها درست باشه، ممکنه چیزی پیدا کنیم که تاریخ این منطقه رو تغییر بده.» نرگس آرام پاسخ داد: «ولی باید مراقب باشیم... هر اشتباه کوچیک میتونه همهچیز رو نابود کنه.»
صبح روز بعد، تیم وارد غار شد. راهرو باریکی پیش رویشان بود که دیوارهایش با حکاکیهای محو پوشیده شده بود. نور چراغقوه، اشکال حیوانات و نمادهای عجیب را آشکار میکرد. پس از چند متر، به فضایی رسیدند که با سنگ و ملات خاصی مسدود شده بود. کاوه خم شد، سنگها را بررسی کرد و گفت: «این دیگه سنگ یا بتن نیست... اینجا با یه ترکیب قدیمی بسته شده. شبیه همون موادی که در دوران باستان استفاده میکردن.» دکتر سهراب سرش را تکان داد: «درسته... این باید همون چیزی باشه که در منابع تاریخی بهش اشاره شده.»
برای شکستن این لایه محکم، نیاز به روشی متفاوت داشتند. کاوه پیشنهاد داد از کتراک استفاده کنند؛ موادی شیمیایی که بدون انفجار و صدا، سنگ و مصالح سخت را بهتدریج ترک میدهد. نرگس ابتدا نگران بود که استفاده از آن به آثار اطراف آسیب بزند، اما پس از توضیحات دقیق کاوه، قبول کرد. آنها سوراخهای کوچکی در سطح سنگی ایجاد کردند و کتراک را درون آنها ریختند. حالا باید چند ساعت صبر میکردند.
در این مدت، آنها فرصت یافتند محیط اطراف را بررسی کنند. دیوارها پر بود از نقاشیهای ابتدایی که حکایت از آیینهای ناشناخته داشت. نقش خورشید، حیوانات و جنگجویان بارها تکرار شده بود. نرگس با دقت خطوط را کپی میکرد و میگفت: «اینها شاید کلید فهم فرهنگ مردمی باشه که این مقبره رو ساختن.»
چند ساعت بعد، ترکهایی روی سطح سنگی ظاهر شد. صدای خفیفی مثل شکستن یخ از درون شنیده میشد. با دقت و احتیاط، قطعات جدا شدند و راهروی تازهای نمایان شد. بادی خنک بیرون زد و همراهش بوی تند و ناشناختهای که حس رازآلودگی را بیشتر میکرد. با روشن کردن چراغها، فهمیدند وارد تالاری بزرگ شدهاند. ستونهای سنگی با حکاکیهای دقیق و سقفی بلند، فضایی باشکوه ساخته بود.
در انتهای تالار، دروازهای سنگین قرار داشت. روی آن، نوشتههایی با خطی باستانی حک شده بود. دکتر سهراب با هیجان گفت: «این احتمالاً ورودی مقبره است.» اما درست مقابل دروازه، چیزی شبیه صندوق سنگی بزرگ قرار داشت که مانع عبور میشد. وقتی نزدیکتر شدند، متوجه شدند این صندوق از ملاتی بسیار سخت ساخته شده، ملاتی که باستانشناسان آن را با نام ساروج میشناسند.
باز کردن چنین سازهای بدون تخریب کل ساختار، بزرگترین چالش تیم بود. اما در عین حال، مانع اصلی میان آنها و راز مقبره همین بود. دکتر سهراب نفس عمیقی کشید و گفت: «خب... اینجا نقطهایه که باید تصمیم بگیریم. یا ریسک میکنیم و وارد میشیم، یا همهچیز همینجا تموم میشه.»
کار روی صندوق ساروجی روزها طول کشید. تیم با دقت هر مرحله را پیش میبرد تا آسیبی به اشکال حکاکیشده اطراف نزنند. نرگس میگفت: «انگار این صندوق رو عمداً گذاشتن که هر کسی جرأت نکنه وارد بشه.» کاوه پاسخ میداد: «شاید هم بخشی از آیینهای حفاظتی بوده. هر چی بوده، کارمون رو سختتر کرده.»
هر شب که به کمپ بازمیگشتند، خستگی جسمی و ذهنی بر آنها غالب میشد. اما امید به کشف چیزی که قرنها پنهان مانده بود، دوباره نیرو میداد. دکتر سهراب گاهی در دفترچهاش یادداشت میکرد: «این فقط یک مقبره نیست. این سفر، آزمونی برای صبر، دانش و ایمان ماست.»
پس از روزها تلاش، سرانجام موفق شدند بخشهایی از صندوق را باز کنند. وقتی درون آن را نگاه کردند، چیزی غیرمنتظره یافتند: نه طلا و جواهر، بلکه مجموعهای از الواح سنگی با حکاکیهای پیچیده. این الواح به نظر میرسید شامل دستورالعملهایی برای ساخت سازههای عظیم و آیینهای مذهبی بودهاند. نرگس با شگفتی گفت: «این میتونه کلید درک یک تمدن باشه که تاریخ فراموشش کرده.»
اما هنوز دروازه اصلی باقی مانده بود. تیم با هیجان و ترس نزدیک شد. وقتی صندوق کنار زده شد، دروازه سنگین آرام شروع به حرکت کرد. صدای غرش سنگها در تالار پیچید و دریچهای تاریک و عمیق نمایان شد. بادی سرد بیرون زد، انگار گذشته میخواست حضور خود را اعلام کند. سه نفر کنار هم ایستادند، دستهایشان لرزید اما قلبهایشان پر از اشتیاق بود.
دکتر سهراب نگاهش را به همراهانش انداخت و گفت: «از اینجا به بعد، همهچیز ناشناخته است. ممکنه چیزی پیدا کنیم که تاریخ رو بازنویسی کنه... یا هیچوقت برنگردیم.» نرگس لبخندی زد: «ما برای همین اومدیم. حقیقت، حتی اگه خطرناک باشه، ارزش کشف کردن رو داره.» کاوه چراغقوهاش را روشن کرد و گفت: «پس بریم.»
آنها قدم به درون تاریکی گذاشتند. صداهای ناشناخته در اعماق پیچید و دیوارهای نمناک تالار با نور لرزان چراغها زنده به نظر میرسیدند. هیچکس نمیدانست در آن سوی تاریکی چه چیزی انتظارشان را میکشد. اما یک چیز مسلم بود: این سفر، سرآغاز داستانی بود که تا سالها بعد در ذهنشان باقی میماند. داستانی دربارهی جستوجوی حقیقت، شکستن سدهای زمان و رویارویی با ناشناختهها.
نور چراغقوهها تنها نوار باریکی از تاریکی را میشکافت. دیوارهای مرطوب و پوشیده از خزه، بوی کهنگی و راز را در هوا پخش کرده بود. تیم با احتیاط قدم به پیش میگذاشت. هر صدای پایشان در راهرو پژواک مییافت و گویی ارواح قرون گذشته را بیدار میکرد. کاوه در حال بررسی نقشهای روی دیوار بود و گفت: «اینها شبیه نقشهاند... شاید راهنما باشن.»
راهرو پس از چند دقیقه به تالاری وسیع رسید. در وسط تالار سکویی سنگی قرار داشت و روی آن، تابوتی عظیم با حکاکیهای پیچیده دیده میشد. نرگس نفسش را حبس کرد و زیر لب گفت: «اینجاست... این همون مقبرهایه که قرنها پنهان شده.» دکتر سهراب نزدیک شد و با دست، روی حکاکیها کشید. خطوط، داستان جنگها، آیینهای قربانی و تاجگذاریها را روایت میکردند. او زمزمه کرد: «اینجا آرامگاه یک پادشاهه... اما چیزی بیشتر از یک مقبره است.»
در گوشه تالار، صندوقهای سنگی کوچکتر قرار داشتند. وقتی یکی از آنها باز شد، اشیای باستانی نمایان شدند: جامهای نقرهای، سلاحهای تزئینی و تندیسهای حیوانات مقدس. نرگس با دقت هر شیء را ثبت و عکاسی میکرد. او گفت: «این یافتهها میتونن نگاه ما به تاریخ منطقه رو تغییر بدن.»
اما چیزی در آن فضا آرامشبخش نبود. صدای عجیبی از عمق تالار میآمد؛ شبیه وزش بادی که از هیچ دریچهای نمیگذشت. کاوه به دیوار انتهایی نزدیک شد و متوجه شکافی باریک شد. پشت آن، فضایی تاریکتر و پنهان وجود داشت. با مشقت، سنگها را کنار زدند و گذرگاهی مخفی نمایان شد. دکتر سهراب گفت: «شاید این بخش اصلی باشه... جایی که اسرار واقعی پنهان شده.»
راهرو به تالاری کوچکتر منتهی شد. در مرکز آن، لوحی سنگی روی پایهای قرار داشت. روی لوح، نوشتههایی با خط ناشناخته حک شده بود. نرگس گفت: «این خط رو هیچ جا ندیدم.» کاوه، با تجربه زمینشناسیاش، به جنس سنگ اشاره کرد: «این از سنگی ساخته شده که در این منطقه وجود نداره... یعنی از جایی دیگه آورده شده. احتمالاً برای نشون دادن اهمیت فوقالعاده.»
دکتر سهراب مشغول بررسی شد. خطوط، نه تنها زبان بلکه به نظر میرسید شامل نوعی کد یا معادله باشند. او با هیجان گفت: «این شاید دستورالعملیه برای ساخت بناهایی که هنوز هم رازآلودن... مثل معابد یا برجهای ناشناخته.»
در حالی که مشغول مطالعه بودند، لرزش خفیفی در زمین احساس شد. کاوه سریع هشدار داد: «ساختار خیلی قدیمیه، باید زودتر برگردیم!» ولی دکتر سهراب مقاومت میکرد: «این بزرگترین کشف زندگیمونه. نمیتونیم همینجا رهاش کنیم.» نرگس با صدای بلند گفت: «اگر همین الان بیرون نریم، همهمون اینجا دفن میشیم!»
در نهایت، با اکراه لوح را در جای خودش گذاشتند و تصمیم گرفتند تنها عکسها و یادداشتها را با خود ببرند. هنگام خروج، لرزشها بیشتر شد. سنگها از سقف فرو میریختند و گردوغبار فضا را پر کرده بود. تیم با دویدن، از میان تالارها گذشت و به سختی از دروازه اصلی خارج شد. وقتی بیرون رسیدند، تازهنفس کشیدند و نور خورشید صبحگاهی صورتشان را روشن کرد.
غار پشت سرشان آرام فروریخت و دهانهاش برای همیشه بسته شد. نرگس، با اشک در چشمها، به دکتر سهراب گفت: «شاید هیچوقت دیگه نتونیم برگردیم... اما همین عکسها و یافتهها هم کافیان تا تاریخ رو تغییر بدن.» کاوه به آسمان نگاه کرد و افزود: «شاید هم این تقدیر بود؛ که رازهای این مقبره فقط برای لحظهای کوتاه به ما نشون داده بشن.»
ماهها بعد، یافتههای آنها در مجامع علمی منتشر شد. عکسها، یادداشتها و اشیای کوچک کشفشده، موجی از بحث و شگفتی را به پا کرد. برخی دانشمندان باور داشتند که این مقبره متعلق به پادشاهی ناشناخته است که پیش از سلسلههای شناختهشده میزیسته. برخی دیگر معتقد بودند لوح سنگی کلید فهم دانش مهندسی باستانی است. اما برای سهراب، نرگس و کاوه، فراتر از همهچیز، این سفر نمادی بود از جستوجوی حقیقت و شجاعت در برابر ناشناختهها.
پایان
صبح زود، وقتی مه هنوز از روی شالیزارها کنار دریای شمال بالا میزد، اعضای یک اکیپ جوان دور هم جمع شده بودند تا سفر سهروزهای را شروع کنند. آرش راننده بود، با آن لبخند بیخیال و یک ون که هفته قبل از طریق اجاره ون گرفته بودند. مهتا، عکاس گروه، با دوربین بزرگش دنبال نور صبح میگشت؛ ساسان نوازنده که همیشه یک ملودی در ذهن داشت؛ نازنین که داستاننویس بود و دفترچهاش همراهش بود؛ بهنام که آرام و محاسبهگر بود و لیلا، اهل طبیعت و محدودهجو. هدف ساده به نظر میرسید: چادر در دل طبیعت، گشتن بین روستاها و ضبط تجربههایی که همیشه از جنس جوانیاند.
آغاز سفر پر از شوخی و موسیقی بود. ساسان گیتارش را برداشت و قطعهای کوچهبازاری زد، لیلا از پنجره به جنگل نگاه میکرد و نازنین نُتهای داستان را در دفترچهاش مینوشت. ون، با باد در گوشه موهایشان، از شهر خارج شد و جاده مثل یک نوار نقرهای پیش رفت. اما طبیعت، همیشه مهربان نیست. نیمهراه که رسیدند، آسمان رعد زد و باران کوبنده شد. جادههای کوهستانی توانایی نگهداری ماشین را از دست دادند. ون روی پیچ تند لیز خورد و مجبور شدند در یک روستای کوچک توقف کنند. اهالی مهربان، چای داغ تعارف کردند و پیرمردی گفت: «فردا صبح، هِزارسَر مسیر باز میشود، اما از راه جنگل راه میانبُری هست که خیلیها نمیروند.»
پیشنهاد میانبر، در نگاه اول وسوسهانگیز بود: فرصتی برای دیدن بخشهای بکر و گرفتن عکسهای متفاوت. اما مهتا که حس ششم عکاسها را داشت، شک کرد. در دل جنگل خبرهایی بود از گلههای وحشی و راههای بدون نشانه. ساسان اما گفت: «ما که نمیخوایم فرصتای خوب رو از دست بدیم.» بهنام نقشه را بیرون آورد و با آرامش محاسبه کرد که میانبر ممکن است زمان برگشت را کوتاهتر کند اما خطرات خاص خودش را دارد. نازنین سکوت کرد و فقط با نگاهش خواست که تصمیمی جمعی بگیرند؛ تصمیمی که هر کدام بعداً باید با آن زندگی میکردند.
با طلوع آفتاب، گروه تصمیم گرفت میانبر جنگلی را امتحان کند. مسیر اولیه نرم و خوشایند بود: پرندهها آواز میخواندند، نور خورشید از لابلای تنههای بلند عبور میکرد و بوی خاک تازه، حس تازهای به همه داد. اما به زودی نشانهها تغییر کردند؛ مسیر باریکتر و سنگلاخی شد، تابلوها ناپدید شدند و همزمان تلفنها آنتن ندادند. لیلا که تجربه کمپزنی داشت، به سرعت چادرها را آماده کرد اما ناگهان صدای خرخر عمیقی از میان درختان آمد. همه شدیداً ساکت شدند. بهنام به آرامی گفت: «این صدای خرس است.»
ضربان قلبها بالا رفت؛ ترس میتوانست رفتارهای نادرستی را رقم بزند، اما این گروه جوان، تصمیم گرفتند نه فرار کنند نه فریاد بزنند؛ با مهارت لیلا و تجربه آرش، غذا و بوهای شدید جمعآوری و در جای امنی دور از چادر نگهداری شد. شب طولانی و پر از لرزه گذشت، اما صبح، جای ردهایی روی خاک نشان میداد که حیوان از کنار کمپ گذشته بود و چیزی را به چادر نزده بود. تجربه نخست، به جای اینکه آنها را فراری دهد، حس اتحادشان را تقویت کرد؛ در طول شب، هر یک داستانی از ترسهای کوچک و بزرگ خود گفتند و این گفتگوها پیوندی ایجاد کرد که بعدها در مسیرهای سختتر به کمکشان آمد.
در همان صبح، مشکل دیگر خودنمایی کرد: ون روشن نشد. آرش تلاش میکرد استارت بزند اما باتری کاملاً خالی بود. با تماس بینتیجه و دور و برشان تنها جنگل و یک رودخانه خروشان بود. از اینجا به بعد، سفر دیگر صرفاً تفریح نبود؛ تبدیل به یک ماجراجویی بقایی شده بود. ساسان پیشنهاد داد که به روستای قبلی بازگردند، اما مسیر برگشت زمانبر و پرریسک بود. نازنین که همیشه قلب گروه را میدید، نگران بود اما صدای مهتا که گفت: «اگر عکسهای خوب این وسط باشد، ارزش تحملش را دارد.» ترکیبی از ترس و هیجان، گروه را به سمت یک راه پیادهروی بلند و ناشناخته برد.
راه پیادهروی از کنار رودخانه گذشت و مناظری تحسینبرانگیز داشت: درختان پوشیده از سرخس، صخرههایی که آب از لای آنها میگذشت و گلهای وحشی کوچک که میان سنگها دل بسته بودند. اما طول مسیر فراتر از آن چیزی بود که پیشبینی میکردند؛ پاها خسته شدند، کیسههای غذا سبک شدند و دلها گاهی امید را از دست میدادند. در میانهٔ مسیر، متوجه شدند ردپای دیگری وجود دارد؛ ردپایی که نشان از حضور انسانی میداد. آنها دنبال رد رفتند و به یک کلبه چوبی رسیدند که در کنار یک تپه کوچک بود. درِ کلبه نیمه باز بود و از درون بوی نان تازه به مشام میرسید؛ صاحب کلبه پیرمردی تنها بود که به آنها کمک کرد کمی استراحت کنند و راهنمایی داد.
روز سوم، وقتی نقشههای قدیمی به یک بنای سنگی بینشانه رسید، کشف حقایقی آغاز شد. درون بنای نیمویران، نشانههایی از گذشته بود: دفترچهای قدیمی، نامهها و یک آرم که به خانوادهای محلی تعلق داشت. نازنین، که حس داستانگوییاش تیز شده بود، شروع به خواندن نامهها کرد و متوجه شد که این بنا زمانی مدرسهای کوچک بوده که در یک قرن گذشته بهخاطر سیلابی ناگهانی بسته شده بود. بین خطوط نامهها، داستان عشق و عهدی شکستخورده بود که به خاطر ترس از قضاوت، نسلها را از هم دور کرده بود. گروه، با همدلی، تصمیم گرفتند که این یادگار را محترم بشمارند و ردپای تاریخ را با خود به شهر ببرند.
اما وقتی تصمیم گرفتند راهی برای برگشت پیدا کنند، طبیعت یک چالش دیگر پیشرویشان گذاشت: بارندگی شدیدی آغاز شد و رودخانهای که پیشتر آرام جریان داشت، خروشان شد. پل کوچکی که نقشه نشان داده بود ناپدید شده و مسیر برگشت پیچیدهتر شد. آنها دو راه داشتند: بازگشت از مسیر طولانیتر و امنتر که ممکن بود روزها به طول انجامد یا عبور از مسیری خطرناکتر که از بالای تپهها میگذشت اما زمان کمتری میبرد؛ انتخابی که امنیت را به ریسک میفروخت.
در آن تصمیمگیری، تفاوتهای شخصیتی روشن شد. آرش نگران مسئولیت نسبت به همه بود و خواهان مسیر امن؛ لیلا به دنبال هیجان و بازگشت به طبیعت؛ مهتا خواست که قبل از هر چیزی لحظهها را ثبت کند؛ نازنین میدانست که داستانی بیش از سفر میخواهد؛ ساسان به دنبال تجربهای بود که موسیقیاش را از آن بسازد؛ بهنام اما ارقام را حساب میکرد: زمان، خوراک، احتمال خطر. جدال درونی و بیرونی بالا گرفت تا اینکه نازنین با صدایی آرام گفت: «ما هر کدام چیزی از این سفر میخواهیم؛ اما این سفر ما را به هم وصل کرده. تصمیمی که میگیریم، باید هم برای ما و هم برای دیگران درست باشد.»
راه برگشت اما ساده نبود. شب آخر، آسمان دوباره طوفانی شد؛ رودخانه بالا آمده بود و مسیر پل برگشت بسته شده بود. آنها باید از راهی بلندتر و خطرناک عبور میکردند که طولانی و پر از تلههای طبیعی بود. هر یک از اعضا با ترسی درونی روبرو شد: آرش که مسئولیت ماشین را داشت، ترس از شکست؛ لیلا از از دست دادن کنترل؛ مهتا از این که نتواند لحظهای ناب را ثبت کند؛ نازنین از اینکه قصهها ناتمام بمانند؛ ساسان از این که نوا ضرر ببیند؛ و بهنام که تمام این دلنگرانیها را حساب و کتاب میکرد. در میانهٔ راه، یکی از طنابهایی که برای عبور از قسمت سختی بسته بودند پاره شد و آن لحظه، همه فهمیدند که فقط با یکدیگر میتوانند از پس بحران بربیایند.
و بالاخره، آخر شب، وقتی بالاخره از جنگل خارج شدند و به آن روستای اول رسیدند، گرمای چای و لبخندهای مردم ساده، تمام خستگیها را از تنشان شست. ماجراها نه تنها تجربههای خطرناک بودند، بلکه هرکدامشان دریچهای به درون افراد باز کرد. نازنین حالا داستانی داشت که باید نوشته میشد؛ مهتا عکسهایی داشت که نشان میداد چگونه ترس و زیبایی میتواند همزمان وجود داشته باشد؛ ساسان ملودیای ساخت که در آخرین شب کنار آتش نواخته شد و همه را در خود ذوب کرد. آرش فهمید که مسئولیت یعنی بیش از رانندگی؛ یعنی شنیدن و اعتماد؛ لیلا با انگیزهٔ جدید، گروهی برای آموزش کمپزنی امن تشکیل داد؛ بهنام و آرش تصمیم گرفتند بنای نیمهویر را بازسازی کنند تا یاد آن مدرسه و گذشتهاش حفظ شود.
چند هفته بعد، هر یک به شهر و زندگی روزمره بازگشتند اما تغییر را با خود بردند. نازنین داستان مفصلی نوشت و آن را در یک مجله محلی چاپ کرد؛ مهتا نمایشگاهی از عکسهای سفر خود برپا کرد که بازدیدکنندگان را به فکر دربارهٔ مرزهای ترس و زیبایی انداخت؛ ساسان قطعهای ساخت که در رادیو محلی پخش شد و شنوندگان را به یاد جنگل و آن شبهای بارانی انداخت؛ لیلا با انگیزهٔ جدید، کلاسهایی دربارهٔ امنیت در طبیعت گذاشت؛ و آرش و بهنام با هم کار کردند تا بنای نیمهویر را مرمت کنند و به همان روستا هدیه دهند، تا خاطرهای که از دل خاک بیرون کشیده بودند، جاودانه بماند.
پایان