صبح زود دوباره همهی تیم جلوی ویلا جمع شدند. باران بند آمده بود اما هوا هنوز سنگین و خفه بود. محسن چشمهای خستهاش را به سقف نیمهکاره سالن انداخت. حس میکرد کسی از آن بالا دارد نگاهش میکند. انگار سقف نفس میکشید. او زیر لب گفت: «خدایا... این پروژه دیگه چرا بوی بد میده؟»
سعید با همان انرژی همیشگی جلو دوید: «استاد! من میرم سراغ آشپزخونه، میخوام طرح کنافشو شروع کنم.» محسن سر تکان داد اما نگاهش به حمید بود؛ حمید مثل همیشه ساکت و اخمو به نظر میرسید، با آن چشمهای ریز که هیچوقت معلوم نبود چه چیزی در دلش میگذرد.
وسط کار، مهدی یکباره فریاد زد: «استاد! بیاین ببینین!» همه به سمتش دویدند. او بخشی از دیوار پذیرایی را نشان میداد. یک خط باریک عمودی روی گچ افتاده بود، انگار کسی از داخل فشار داده باشد. مهدی با لهجه ترکیاش گفت: «والله این دیوار طبیعی نیس، یکی چیزی توشه.»
محسن دست کشید روی دیوار. لرزش ضعیفی احساس کرد، مثل اینکه پشت دیوار فضای خالی باشد. به آرامی با چکش ضربه زد. صدای توخالی پیچید. سعید با هیجان گفت: «یعنی اتاق مخفی؟!» حمید فوری جواب داد: «زر نزن، بچه! اینا کار معماره.» ولی صدایش لرز داشت.
محسن تصمیم گرفت چیزی نگوید و همه را دوباره مشغول کار کند. اما ذهنش درگیر شده بود. هر ضربهی پیچگوشتی روی سقف، برایش مثل زنگ هشدار بود. هر بار که تخته کناف بالا میرفت، انتظار داشت چیزی از پشت آن بیرون بیفتد.
عصر، وقتی همه برای ناهار بیرون رفته بودند، محسن تنها ماند. فرصت را غنیمت شمرد و سراغ همان دیوار رفت. با احتیاط چند پیچ را باز کرد. وقتی قطعه کناف را کنار زد، قلبش ایستاد: پشت دیوار، یک پاکت قهوهای بزرگ چسبیده بود. با دست لرزان بازش کرد؛ داخلش دستههای اسکناس دلار و چند سند رسمی بود. روی یکی از سندها نام مهندس رهبر با امضای درشت خودنمایی میکرد.
محسن زیر لب زمزمه کرد: «یا ابوالفضل... اینا اینجا چه میکنه؟» هنوز گیج بود که صدایی از پشت سرش آمد: «استاد... دنبال چی میگردی؟» سریع برگشت. حمید بود، با آن نگاه یخزدهاش. لبخند سردی زد. محسن سعی کرد خودش را آرام نشان دهد: «هیچی... فقط پیچها لق بود.»
حمید چند ثانیه سکوت کرد و بعد رفت. اما محسن مطمئن شد او همهچیز را دیده. دلش آشوب شد. میدانست حالا درگیر چیزی شده که خیلی بزرگتر از یک پروژه ساده است. باید حواسش را جمع میکرد.
شب، وقتی به کارگاه برگشت، کاغذ دیگری روی میز دید. اینبار نوشته بود: «اگر میخواهی زنده بمانی، دنبال دیوارها را نگیر.»
دستش لرزید. این بار مطمئن بود کسی دارد تکتک حرکاتش را زیر نظر دارد. چه کسی میتوانست باشد؟ سعید؟ مهدی؟ یا حمید؟ یا شاید حتی خود مهندس رهبر؟
محسن به یاد اولین پروژهاش افتاد. آن روزها همهچیز ساده بود: سقف کاذب برای یک مغازه کوچک. او با عشق پیچها را میبست و به هر خط گچ به چشم اثر هنری نگاه میکرد. اما حالا؟ حالا سقفها و دیوارها برای پنهانکردن رازها و پولهای سیاه استفاده میشدند.
نیمهشب تلفنش زنگ خورد. شماره ناشناس بود. صدایی خفه گفت: «فلش رو پیدا کردی؟» محسن خشکش زد. جواب نداد. تماس قطع شد. «فلش؟!» این دیگر چه بود؟ او فقط پاکت دلار را دیده بود، نه فلشی.
فردا صبح، وقتی تیم دوباره سر کار آمدند، سعید آهسته به محسن گفت: «استاد... دیشب دیدم حمید دوباره اومده ویلا. به نگهبان گفته ابزار جا گذاشته.» محسن سرد شد. آیا حمید دنبال همان فلش میگشت؟
درست موقعی که داشت به این فکر میکرد، مهدی با هیجان از آشپزخانه صدا زد: «استاد! بیاین! اینجا یه چیزی پیدا کردم!» محسن دوید. پشت یکی از تختههای تازه بازشده، یک فلشمموری کوچک داخل کیسه پلاستیک چسبیده بود. مهدی با چشمهای گرد گفت: «این چییه؟ ارزش داره؟» محسن سریع فلش را گرفت و گفت: «نه، چیزی نیس. ولش کن. برو ابزار بیار.»
همان شب، فلش را در لپتاپ کارگاه باز کرد. چیزی که دید خونش را منجمد کرد: اسناد مالی غیرقانونی، قراردادهای جعلی، و عکسهایی از جلسات مخفی مهندس رهبر با افرادی ناشناس. حتی یک فایل صوتی هم بود که صدای مهندس رهبر با کسی دیگر را ضبط کرده بود. صدای خندهی آشنا در پسزمینه شنیده میشد... صدای حمید.
محسن لپتاپ را بست. حالا مطمئن بود: پروژهی ویلا فقط یک ساختمان نبود. یک لابیرنت پر از راز بود. سقفها و دیوارها دیگر برای زیبایی ساخته نشده بودند، بلکه به انبار مخفی تبدیل شده بودند. او زیر لب گفت: «اینبار، استادکار کناف باید معمار یه بازی مرگ و زندگی بشه.»
اما هنوز نمیدانست که این راز، او و تیمش را وارد دنیایی خطرناک میکند. دنیایی که حتی پشت یک کناف پارکینگ یا یک کناف کی پلاس میتواند رازهایی پنهان باشد که سرنوشتشان را تغییر دهد.
باران از دیشب روی شیروانی کارگاه میکوبید. محسن، استادکار کناف و سقف کاذب، بعد از یک روز پرکار، کلید را چرخاند و وارد شد. هنوز بوی گچ و براده فلزی توی هوا بود. اما چیزی توجهش را جلب کرد؛ روی میز ابزار، یک کاغذ خیس خورده افتاده بود. رویش با خودکار قرمز نوشته شده بود: «زیر سقفها رازها پنهانن... دیر بجنبی، همهچیز فرو میریزه.»
محسن اول فکر کرد شوخی شاگردهایش است. ولی وقتی به دقت نگاه کرد، دید دستخط ناشناس است. دلش شور زد. یاد پروژه فردا افتاد؛ یک ویلای نیمهکاره در شمال شهر، کارفرما هم کسی نبود جز مهندس رهبر، سرمایهداری که اسمش همیشه با معاملات مشکوک شنیده میشد. محسن زیر لب با لهجه شیرین کرمانی گفت: «یا حضرت عباس، فردا لابد ماجراها داریم...»
بیرون کارگاه، سایهای روی دیوار گذشت. محسن سریع رفت پشت پنجره، ولی چیزی ندید. صدای موتور دور شد و همهچیز به سکوت برگشت. اما یک حس عجیب، مثل سقفی ترکخورده، روی دلش نشست.
فردا صبح تیم کاملش جمع شد؛ سعید شاگرد پرحرفش، حمید همکار قدیمی که مدام میگفت «فلانی حواسش نیس»، و مهدی، کارگر تازهوارد از تبریز که هر وقت عصبی میشد با لهجه ترکی غلیظ میگفت: «بو کارین سونو یوخدی، استاد!» (این کار آخر نداره، استاد!). همه سوار وانت شدند و راهی ویلا شدند. هیچکس نمیدانست پشت آن سقفهای کاذب، چه راز بزرگی پنهان شده...
--- صداهای ناشناس و اشیای پنهان در دل کناف دورباکس و حتی سقف کاذب سرویس بهداشتی خواهد بود. محسن هنوز نمیداند این بازی از کجا شروع شده و قرار است به کجا ختم شود...
روز تازهای در اداره شروع شد و نصرت با یک جعبه عجیب وارد شد. روی جعبه نوشته شده بود: «مهر ابعاد بزرگ» و داخل آن چند مهر غولپیکر همراه با نمونههای «مهر مهندسی» دیده میشد.
— بچهها، اینها دیگر یک چیز عادی نیستند! هر مهر خودش یک شخصیت دارد، و میدانم که امروز کمی شورش خواهد کرد!
ساناز، همکار زن و حاضر جواب اداره، با نگاه کنجکاو گفت: «امیدوارم این مهرها مثل بعضی آقایان، بیش از حد خودنمایی نکنند!» و همه با خنده موافقت کردند.
قاسم سعی کرد مهر ابعاد بزرگ را بلند کند، اما وزنش باعث شد تعادلش به هم بخورد و مهر روی میز برخوردی محکم کرد. صدای برخورد مهر، طنزآلود بود و یک برگ قرارداد از روی میز پرتاب شد. ساناز با خنده گفت: «آقای قاسم، این مهر دارد بیشتر از شما حرکت میکند!»
— اوه خدای من! نمیدانستم یک مهر میتواند اینقدر شیطنت داشته باشد!
یکی از مهرهای مهندسی ناگهان روی دفتر کار خانم نسرین افتاد و با کمی فشار روی برگه، متن به شکل خندهدار و دوپهلو چاپ شد. همه نگاه کردند و با صدای بلند خندیدند. نسرین با تکهکلام همیشگیاش گفت: «آخ جون! این مهر باز هم منو مسخره کرد!» و خنده جمعیت بیشتر شد.
قاسم سعی کرد جلوتر برود، اما مهر ابعاد بزرگ مثل یک حیوان بازیگوش روی میز غلتید و کمی با دستش برخورد کرد. نصرت گفت: «حواست باشه قاسم! این مهر قدرت زیادی دارد، اگر با دقت نباشد، پروندهها حالت دوپهلو پیدا میکنند!» همه با خنده به این دوپهلو بودن اشاره کردند.
— نصرت جان، آیا این مهرها همیشه چنین رفتاری دارند؟ یا امروز فقط برای ما نمایش اجرا میکنند؟
ساناز با لبخند نزدیک مهر رفت و گفت: «به نظر میرسد این مهرها کمی شیطنت دخترانه هم دارند، چون وقتی من نزدیک میشوم، مستقیم روی برگه میپرند!» و همکاران دوباره از خنده منفجر شدند. قاسم از تعجب گفت: «به به! مهرها هم جنس مخالف را تشخیص میدهند؟»
نصرت چند مهر مهندسی را روی میز چید و گفت: «این مهرها مخصوص محاسبات دقیق هستند، ولی اگر کسی بخواهد کمی بازی کند، میتوانند خیلی شوخیهای غیرمتعارف انجام دهند.» یک مهر کوچک روی دفتر خانم نسرین رفت و متن دوپهلو چاپ شد، و او با خنده گفت: «این مهرها انگار طنازی بلدند!»
— خب، به نظرم امروز یک روز ویژه برای اداره است! همه چیز با مهرهای ابعاد بزرگ و مهندسی تبدیل به یک کمدی زنده شده.
روز با صدای برخورد مهرها، تکهکلامهای جذاب و شوخیهای غیرمتعارف ادامه یافت. مهرها روی میزها و پروندهها غلتیدند، گاهی باعث سوتفاهمهای دوپهلو بین همکاران شدند و همه پر از خنده و هیجان شدند. اداره برای چند ساعت تبدیل به یک صحنه طنز واقعی شد.
نصرت با جعبهای جدید وارد اداره شد. روی جعبه نوشته شده بود: «مهر بزرگ با دسته چوبی» و داخل جعبه چند مهر رنگی همراه با یک بسته مهر شرکت «مهر شرکت» بود.
— اینها مخصوص کارهای مهم شرکتی هستند! مراقب باشید باهاشون شوخی نکنید.
قاسم سعی کرد مهر بزرگ با دسته چوبی را بردارد، اما دسته کمی لغزنده بود و مهر به شکل عجیب روی پروندهها نشست. صحنهای خندهدار ایجاد شد و چند همکار با صدای بلند خندیدند.
— اوه، این مهر انگار خودش حرف میزند، هر بار میخواهد جایش را تغییر دهد!
نصرت مهر شرکت را روی میز گذاشت و گفت: «این مهر برای قراردادهای رسمی شرکت است. هر اشتباهی باعث میشود مدیر کمی ناراحت شود.» قاسم با حرکات دستپاچه مهر را روی یک پرونده قرارداد انداخت و متن خندهداری روی کاغذ ظاهر شد.
— وای، به نظر میرسد این قرارداد حالا خودش شوخی میکند!
صدای برخورد مهرها با میز و تلاش برای جمع کردنشان، اداره را پر از خنده و شادی کرد. مهر بزرگ با دسته چوبی روی پروندههای مختلف پرتاب شد و هر بار با صدای بلند و حرکات غیرمنتظره، فضای اداره را پر از کمدی بدنه میکرد.
— آقا نصرت، این مهرها هر لحظه یک کار عجیب انجام میدهند، باید مراقب باشیم!
نصرت چند نمونه مهر روی میز مرتب کرد و به همکاران گفت: «حالا میتوانیم همه پروندههای شرکت را با دقت ثبت کنیم. ولی یادتان باشد، هر مهر یک شخصیت دارد!» چند مهر دیگر روی میز افتاد و صدای خندهها دوباره بلند شد.
— فکر کنم مهر بزرگ با دسته چوبی کمی شیطان شده، هر بار که آن را روی برگه میگذاریم، خرابکاری میکند!
روز با خنده و مهرهای افتاده ادامه یافت. اداره پر شد از صداهای برخورد مهرها با میز، تلاشهای دستپاچه برای مرتب کردنشان و شوخیهای موقعیتی. نصرت با حرکات نمایشی خود، هر مهر را به شکل متفاوت روی میز میچید و باعث شد همه درگیر یک کمدی زنده شوند.
در پایان روز، مهرها در جای خود قرار گرفتند و اداره با خنده و آرامش نسبی به فعالیت ادامه داد. همه میدانستند که مهر بزرگ با دسته چوبی و مهر شرکت، ماجرای خندهداری برای روزهای آینده خواهند بود.
نصرت با یک جعبه جدید وارد اداره شد و همه چشمها به جعبه دوخته شد. نوشته روی جعبه: «مهر بزرگ ژلاتینی» و داخل آن چند نمونه مهر و یک بسته مخصوص «مهر پزشکی» بود.
— این مهرها برای کارهای رسمی و پزشکی بسیار مناسب هستند! امتحانشان کنید.
قاسم سعی کرد یکی از مهرهای ژلاتینی را روی پروندهای قرار دهد، اما مهر به شکل عجیب و خندهدار روی برگه نشست. همه با صدای بلند خندیدند و یکی از همکاران گفت:
— انگار این مهر خودش تصمیم گرفته روی پرونده بنشیند!
نصرت با لبخند مهر پزشکی را نشان داد و گفت: «این هم مخصوص کارهای پزشکی، ولی مراقب باشید که مهر بزرگ ژلاتینی را با آن اشتباه نگیرید.» یکی از مهرها به طور غیرمنتظره از دست قاسم افتاد و روی زمین غلت خورد.
— اوه نه! حالا پروندهها با مهر پزشکی دچار بحران شدهاند!
جمعیت با خنده به اطراف نگاه میکردند. چند مهر دیگر روی میز افتاد و قاسم با حرکات دستپاچه سعی کرد آنها را جمع کند. صدای خندهها و شوخیهای کوتاه پر شد از حرکات عجیب و موقعیتهای خندهدار.
— خب، این مهرها واقعاً خطرناک هستند، مخصوصاً وقتی از دست یک تازهوارد بیفتند!
نصرت چند نمونه از مهر بزرگ ژلاتینی را روی میز مرتب کرد و گفت: «حالا میتوانیم پروندههای اداری و پزشکی را همزمان ثبت کنیم.» یک مهر بزرگ روی پرونده پزشکی افتاد و باعث شد طرح خندهداری روی کاغذ چاپ شود. همه با صدای بلند خندیدند و برخی مهر را با قلم اشتباه گرفتند.
— من فکر میکنم این مهر پزشکی کمی عصبی است، هر بار که روی برگه میرود، حالتهای خندهدار میگیرد!
روز با خنده و مهرهای افتاده ادامه یافت. اداره پر شد از صدای برخورد مهرها با میز، تلاشهای دستپاچه برای جمع کردنشان و شوخیهای موقعیتی. نصرت با حرکات نمایشی خود، هر مهر را به شکل متفاوتی روی میز میچید و باعث میشد که همه درگیر یک کمدی بدنه زنده شوند.
— آقا نصرت، لطفاً مراقب باشید، این مهرها قدرت زیادی دارند!
در پایان روز، مهرها در جای خود قرار گرفتند و اداره با خنده و آرامش نسبی به فعالیت ادامه داد. اما همه میدانستند که مهر بزرگ ژلاتینی و مهر پزشکی، ماجرای خندهداری برای روزهای آینده خواهند بود.