خانم و آقای صادقی، پس از سالها زندگی در خانه قدیمی، تصمیم گرفتند خانه خود را به سبک مدرن بازسازی کنند. آنها میخواستند خانهای شیک، کاربردی و در عین حال خلاقانه داشته باشند. پس از بررسی چندین مجله طراحی داخلی و گشتوگذار در اینترنت، به این نتیجه رسیدند که استفاده از دیوار کناف بهترین گزینه است.
روز اجرای کار فرا رسید و تیمی از حرفهایهای کناف وارد خانه شدند. یکی از آنها که شوخطبعی خاصی داشت، با طنز شروع به اندازهگیری دیوارها و علامتگذاری کرد. خانم صادقی با هیجان گفت: «میخواهم هر دیوار یک داستان داشته باشد!» و آقای صادقی خندید و افزود: «حتی اگر داستانش کمی طنز هم داشته باشد!»
دیوارها یکی پس از دیگری نصب شدند. کنافکارها از مهارتشان استفاده کردند تا دیوارها کاملاً صاف و بدون هیچ نقصی به نظر برسند. نتیجه ابتدایی فوقالعاده بود، اما هنوز کار اصلی یعنی سقف و نورپردازی باقی مانده بود.
خانم صادقی پیشنهاد داد که سقف خانه نیز به سبک مدرن باشد. آنها با مشاوره با متخصصان طراحی، تصمیم گرفتند یک سقف مدرن با خطوط منحنی و نور مخفی داشته باشند. کنافکارها با دقت تمام نقشهها را بررسی کردند و گفتند: «این سقف هم شیک خواهد بود و هم نورپردازی آیندهدار را دارد.»
پس از نصب دیوارها و سقف، نوبت به طراحی پشت تلویزیون رسید. آقای صادقی گفت: «حالا که دیوار و سقف آماده است، بهتر است پشت تلویزیون هم چیزی جذاب نصب کنیم.»
قبل از اجرای نهایی، آنها بررسی کردند که قیمت کناف پشت تلویزیون مناسب بود و بودجه آنها را از حد نرمال خارج نمیکرد. بعد از انتخاب رنگ و نور مخفی، پشت تلویزیون نصب شد و جلوهای بسیار شیک به اتاق نشیمن بخشید.
در طول اجرای پروژه، متخصصان از بهترین متریال استفاده کردند و از تجربه کنافکارهای حرفهای بهره بردند. خانه روزبهروز بیشتر به خانه رویایی نزدیک میشد. خانم صادقی از مشاهده پیشرفت خانه ذوقزده بود و آقای صادقی هم هر روز با هیجان به جزئیات دقت میکرد.
آنها همچنین برای اطمینان از کیفیت اجرا با بهترین کنافکار در تهران قرارداد بستند تا اجرای کار حرفهای و بدون نقص باشد. هر مرحله از نصب دیوار و سقف با دقت کنترل میشد و هیچ موردی از قلم نمیافتاد.
در این میان، خانم صادقی با خلاقیت خود، المانهای دکوراتیو را نیز اضافه کرد. با ترکیب نور و رنگ، خانه جلوهای جذاب پیدا کرد و هر اتاق به یک فضای منحصر به فرد تبدیل شد. این سبک، نه تنها مدرن بلکه کاربردی هم بود و تمامی نیازهای خانواده را پوشش میداد.
در مرحله نهایی پروژه، تیم اجرای کار به خانه آمد تا تمام جزئیات و مراحل پایانی را انجام دهد. هماهنگی با اجرای کناف در تهران تضمین کرد که هیچ نقصی باقی نماند و تمامی کارها به شکل استاندارد انجام شد.
بعد از پایان نصب سقف و دیوارها، خانه صادقیها حال و هوای جدید و مدرن گرفت. نورپردازی مخفی سقف، رنگبندی دیوارها و پشت تلویزیون، خانه را به یک محیط دلنشین و آرامشبخش تبدیل کرد. دوستان و آشنایان که برای دیدن خانه آمده بودند، حیرتزده شدند و هر کسی به نوبه خود تحسین کرد.
خانم صادقی با لبخند گفت: «این خانه فقط یک خانه نیست، بلکه یک اثر هنری است که با دقت و عشق ساخته شده.» و آقای صادقی خندید و افزود: «و البته مدرنترین خانه محله!»
پایان این ماجراجویی نشان داد که با تحقیق، انتخاب متخصصان حرفهای و دقت در جزئیات، حتی خانههای قدیمی نیز میتوانند به خانههایی شیک، مدرن و رویایی تبدیل شوند. خانواده صادقی حالا نه تنها از زیبایی خانه لذت میبردند، بلکه از راحتی و کارایی همه فضاها هم بهرهمند شدند.
ساختمان شماره ۱۲۳ یک مجتمع مسکونی قدیمی بود که از بیرون خیلی شیک به نظر میرسید، اما ساکنانش خوب میدانستند چه مشکلاتی در دل دیوارهایش پنهان شده. از آسانسور پر سر و صدا گرفته تا لولههایی که نصف شب ناگهان جیغ میزدند. اما اصلیترین دردسر، سیستمهای گرمایشی و سرمایشی آن بود.
یک روز زمستانی، خانواده «ملکی» از شدت سرما دست به دامان مدیر ساختمان شدند. پکیجشان از کار افتاده بود و آب گرم نداشتند. مدیر، کارشناس تاسیسات را صدا زد. وقتی سرویسکار آمد و بعد از بررسی دستگاه گفت: «این مدل کاریز ایساتیسه. من تجربه دارم، ولی این یکی قلق خاصی داره. باید حتماً تعمیر پکیج ایساتیس مدل کاریز درست و حسابی انجام بشه.»
خانواده ملکی از خوشحالی فریاد زدند: «بالاخره یکی پیداشد که بفهمه!» سرویسکار دست به کار شد و بعد از چند ساعت کل دستگاه را سرویس کرد. وقتی آب داغ از شیر آشپزخانه جاری شد، همه دست زدند و بچهها با خوشحالی آواز خواندند.
اما این تازه شروع دردسرها بود. چون طبقههای دیگر هم مشکلات مشابه داشتند...
فردای همان روز، خانواده «حیدری» از طبقه پنجم داد و بیداد به پا کردند. آنها وسط زمستان گیر کرده بودند و پکیج ایران رادیاتورشان ناگهان خاموش شده بود. خانم حیدری میگفت: «دیگه از بس با آب سرد ظرف شستم، دستام یخ زده!»
مدیر ساختمان دوباره سرویسکار را صدا زد. او با خنده گفت: «خب، این دفعه نوبت ایران رادیاتوره. از شانس خوبتون من متخصصشم. فقط باید بدونید تعمیر پکیج ایران رادیاتور یه کم وقتگیره.»
چند ساعت بعد، پکیج دوباره روشن شد و گرمای دلچسب به خانه حیدری برگشت. بچهها که زیر پتو کز کرده بودند، حالا در اتاق میدویدند و میخندیدند. خانم حیدری با لبخند گفت: «این آقا نه سرویسکاره، نه مهندس؛ این معجزهگره!»
اما درست وقتی همه فکر میکردند مشکلها تمام شده، خبر رسید طبقه آخر با سرمای عجیبوغریبی دستوپنجه نرم میکند. اینبار موضوع خیلی پیچیدهتر بود...
ساکنان طبقه دهم سیستم سرمایشی متفاوتی داشتند. آنها برای تهویه کل واحد از یک داکت اسپلیت الجی استفاده میکردند. ولی این دستگاه به یکباره خاموش شده بود و هیچکس نمیدانست چرا. هوا سرد و سنگین بود و نفس کشیدن سخت شده بود.
مدیر با دستپاچگی گفت: «دیگه از این عجیبتر نمیشد. کسی هست که بتونه اینو هم درست کنه؟» سرویسکار که حالا به قهرمان ساختمان تبدیل شده بود، لبخند زد و گفت: «نگران نباشید. تعمیر داکت اسپلیت ال جی تخصص من هم هست.»
بعد از بررسی مفصل، دستگاه دوباره روشن شد و باد گرم در خانه پیچید. همه ساکنان ساختمان شماره ۱۲۳ از پنجرهها سرک کشیدند و با کف زدن و شادی، از قهرمان خودشان تشکر کردند.
از آن روز به بعد، هر وقت مشکلی در ساختمان پیش میآمد، همه اول دنبال همان سرویسکار میگشتند. او دیگر فقط تعمیرکار نبود؛ به نمادی از امید و آرامش در میان ساکنان ساختمان تبدیل شده بود.
پایان
چند هفته بعد از ماجراهای بزرگ تعمیر پکیج و داکت اسپلیت، ساختمان شماره ۱۲۳ بهظاهر آرام شده بود. اما آرامش واقعی؟ نه! از همان روزی که سرویسکار همه دستگاهها را زنده کرده بود، ساکنان به این نتیجه رسیده بودند که او میتواند همهچیز را درست کند.
خانم حیدری اولین کسی بود که راه تازه را امتحان کرد. یک شب زنگ در خانه سرویسکار را زد و با جدیت گفت: «آقای مهندس، سماورم صدا میده. میشه یه نگاهی بندازید؟»
فردایش، آقای ملکی آمد و گفت: «ماشین لباسشویی ما هم یه صدای عجیب میده، شما که معجزهگر ساختمونین، یه لطفی کنید.»
و این تازه شروع ماجرا بود...
بهمرور، توقعات ساکنان عجیبتر شد. خانم طبقه سوم زنگ زد و گفت: «آقا، در قوطی کنسرو باز نمیشه. میآیید درستش کنید؟»
آقای طبقه چهارم گفت: «لامپم سوخته. شنیدم شما متخصص همهکارهاید.»
یکی دیگر حتی برای گرهزدن کراواتش به او پیام داد! سرویسکار بیچاره شب و روزش پر شده بود از تعمیرات نامربوط. او دیگر حتی خواب آچار و پیچگوشتی میدید. هر بار که زنگ در به صدا درمیآمد، دلش میلرزید: «این دفعه چه خرابیه؟»
کمکم، لقب جدیدی بین بچهها رایج شد: «دایی همهچیزدان!» هر جا خراب میشد، میگفتند: «صدا بزنید دایی!»
یک شب، سرویسکار تصمیم گرفت جلسه اضطراری در پشتبام برگزار کند. همه ساکنان جمع شدند. او با قیافه جدی گفت: «خانمها، آقایان! من تعمیرکار سیستمهای گرمایشی و سرمایشی هستم، نه بازکننده در شیشه مربا!»
اما ساکنان با خنده جواب دادند: «اتفاقاً شما بهترین بازکننده مربا هم هستید! دیگه نمیتونید از دست ما فرار کنید.»
در پایان، بعد از کلی بحث، قرار شد یک دفترچه درخواست درست کنند. هرکس مشکل داشت، بنویسد و سرویسکار انتخاب کند کدام کار واقعاً مرتبط است. اما هنوز هم، هر از گاهی نیمهشب کسی زنگ میزد و میگفت: «ببخشید، کنترل تلویزیونمون کار نمیکنه. میآیید درستش کنید؟»
و اینگونه بود که قهرمان ساختمان شماره ۱۲۳، هم محبوبترین و هم بدبختترین آدم آن محله شد.
پایان فصل دوم
سرویسکار بیچاره بعد از هفتهها خستگی، به این نتیجه رسید که دیگر کافی است. یک شب روی کاغذ بزرگی نوشت: «از امروز به بعد فقط سیستمهای گرمایشی و سرمایشی؛ باقی مشکلات را خودتان حل کنید!» و آن را روی در آپارتمانش چسباند.
صبح که ساکنان دیدند، انگار برق گرفتهشان باشد. خانم حیدری با دلخوری گفت: «پس کی سماور منو تعمیر کنه؟» آقای ملکی غر زد: «من هنوز نمیدونم چرا لباسشوییام صدا میده!» بچهها هم ناراحت شدند چون حالا کسی نبود در قوطی کنسروشان را باز کند.
چند روز گذشت و ساختمان در هرجومرج فرو رفت. هرکس خودش دستبهکار شد. یکی با چکش به جان ماشین لباسشویی افتاد، دیگری با قیچی سعی کرد سیم کنترل تلویزیون را درست کند. نتیجه؟ فاجعه پشت فاجعه. از لامپهای ترکیده تا شیر آب شکسته، همهجا خرابتر شد.
در نهایت، ساکنان تصمیم گرفتند جلسهای اضطراری برگزار کنند. مدیر ساختمان با صدای بلند گفت: «آقایون و خانومها! بدون سرویسکار ما، اینجا به جهنم تبدیل میشه. باید دوباره راضیش کنیم.»
شبهنگام، همه جلوی در آپارتمان سرویسکار جمع شدند. با دستهگل، کیک و حتی یک تابلو با نوشته «قهرمان ما برگرد!» از او خواهش کردند دوباره به میدان بیاید. سرویسکار در را باز کرد، اخم کرده بود ولی وقتی بچهها شروع کردند به سرود خواندن، دلش نرم شد.
او لبخند زد و گفت: «باشه، برمیگردم... اما فقط برای کارهایی که واقعاً به تخصص من مربوطه. نه بازکردن مربا، نه تعمیر سماور!» همه با صدای بلند قول دادند.
از آن شب به بعد، نظم برگشت. ساکنان فهمیدند هر کاری را باید به اهلش سپرد. و سرویسکار؟ بالاخره توانست شبها بدون کابوس آچار و پیچگوشتی بخوابد.
پایان ماجرا
ساختمان شماره ۱۲۳ یک مجتمع مسکونی قدیمی بود که از بیرون خیلی شیک به نظر میرسید، اما ساکنانش خوب میدانستند چه مشکلاتی در دل دیوارهایش پنهان شده. از آسانسور پر سر و صدا گرفته تا لولههایی که نصف شب ناگهان جیغ میزدند. اما اصلیترین دردسر، سیستمهای گرمایشی و سرمایشی آن بود.
یک روز زمستانی، خانواده «ملکی» از شدت سرما دست به دامان مدیر ساختمان شدند. پکیجشان از کار افتاده بود و آب گرم نداشتند. مدیر، کارشناس تاسیسات را صدا زد. وقتی سرویسکار آمد و بعد از بررسی دستگاه گفت: «این مدل کاریز ایساتیسه. من تجربه دارم، ولی این یکی قلق خاصی داره. باید حتماً تعمیر پکیج ایساتیس مدل کاریز درست و حسابی انجام بشه.»
خانواده ملکی از خوشحالی فریاد زدند: «بالاخره یکی پیداشد که بفهمه!» سرویسکار دست به کار شد و بعد از چند ساعت کل دستگاه را سرویس کرد. وقتی آب داغ از شیر آشپزخانه جاری شد، همه دست زدند و بچهها با خوشحالی آواز خواندند.
اما این تازه شروع دردسرها بود. چون طبقههای دیگر هم مشکلات مشابه داشتند...
فردای همان روز، خانواده «حیدری» از طبقه پنجم داد و بیداد به پا کردند. آنها وسط زمستان گیر کرده بودند و پکیج ایران رادیاتورشان ناگهان خاموش شده بود. خانم حیدری میگفت: «دیگه از بس با آب سرد ظرف شستم، دستام یخ زده!»
مدیر ساختمان دوباره سرویسکار را صدا زد. او با خنده گفت: «خب، این دفعه نوبت ایران رادیاتوره. از شانس خوبتون من متخصصشم. فقط باید بدونید تعمیر پکیج ایران رادیاتور یه کم وقتگیره.»
چند ساعت بعد، پکیج دوباره روشن شد و گرمای دلچسب به خانه حیدری برگشت. بچهها که زیر پتو کز کرده بودند، حالا در اتاق میدویدند و میخندیدند. خانم حیدری با لبخند گفت: «این آقا نه سرویسکاره، نه مهندس؛ این معجزهگره!»
اما درست وقتی همه فکر میکردند مشکلها تمام شده، خبر رسید طبقه آخر با سرمای عجیبوغریبی دستوپنجه نرم میکند. اینبار موضوع خیلی پیچیدهتر بود...
ساکنان طبقه دهم سیستم سرمایشی متفاوتی داشتند. آنها برای تهویه کل واحد از یک داکت اسپلیت الجی استفاده میکردند. ولی این دستگاه به یکباره خاموش شده بود و هیچکس نمیدانست چرا. هوا سرد و سنگین بود و نفس کشیدن سخت شده بود.
مدیر با دستپاچگی گفت: «دیگه از این عجیبتر نمیشد. کسی هست که بتونه اینو هم درست کنه؟» سرویسکار که حالا به قهرمان ساختمان تبدیل شده بود، لبخند زد و گفت: «نگران نباشید. تعمیر داکت اسپلیت ال جی تخصص من هم هست.»
بعد از بررسی مفصل، دستگاه دوباره روشن شد و باد گرم در خانه پیچید. همه ساکنان ساختمان شماره ۱۲۳ از پنجرهها سرک کشیدند و با کف زدن و شادی، از قهرمان خودشان تشکر کردند.
از آن روز به بعد، هر وقت مشکلی در ساختمان پیش میآمد، همه اول دنبال همان سرویسکار میگشتند. او دیگر فقط تعمیرکار نبود؛ به نمادی از امید و آرامش در میان ساکنان ساختمان تبدیل شده بود.
پایان
چند هفته بعد از ماجراهای بزرگ تعمیر پکیج و داکت اسپلیت، ساختمان شماره ۱۲۳ بهظاهر آرام شده بود. اما آرامش واقعی؟ نه! از همان روزی که سرویسکار همه دستگاهها را زنده کرده بود، ساکنان به این نتیجه رسیده بودند که او میتواند همهچیز را درست کند.
خانم حیدری اولین کسی بود که راه تازه را امتحان کرد. یک شب زنگ در خانه سرویسکار را زد و با جدیت گفت: «آقای مهندس، سماورم صدا میده. میشه یه نگاهی بندازید؟»
فردایش، آقای ملکی آمد و گفت: «ماشین لباسشویی ما هم یه صدای عجیب میده، شما که معجزهگر ساختمونین، یه لطفی کنید.»
و این تازه شروع ماجرا بود...
بهمرور، توقعات ساکنان عجیبتر شد. خانم طبقه سوم زنگ زد و گفت: «آقا، در قوطی کنسرو باز نمیشه. میآیید درستش کنید؟»
آقای طبقه چهارم گفت: «لامپم سوخته. شنیدم شما متخصص همهکارهاید.»
یکی دیگر حتی برای گرهزدن کراواتش به او پیام داد! سرویسکار بیچاره شب و روزش پر شده بود از تعمیرات نامربوط. او دیگر حتی خواب آچار و پیچگوشتی میدید. هر بار که زنگ در به صدا درمیآمد، دلش میلرزید: «این دفعه چه خرابیه؟»
کمکم، لقب جدیدی بین بچهها رایج شد: «دایی همهچیزدان!» هر جا خراب میشد، میگفتند: «صدا بزنید دایی!»
یک شب، سرویسکار تصمیم گرفت جلسه اضطراری در پشتبام برگزار کند. همه ساکنان جمع شدند. او با قیافه جدی گفت: «خانمها، آقایان! من تعمیرکار سیستمهای گرمایشی و سرمایشی هستم، نه بازکننده در شیشه مربا!»
اما ساکنان با خنده جواب دادند: «اتفاقاً شما بهترین بازکننده مربا هم هستید! دیگه نمیتونید از دست ما فرار کنید.»
در پایان، بعد از کلی بحث، قرار شد یک دفترچه درخواست درست کنند. هرکس مشکل داشت، بنویسد و سرویسکار انتخاب کند کدام کار واقعاً مرتبط است. اما هنوز هم، هر از گاهی نیمهشب کسی زنگ میزد و میگفت: «ببخشید، کنترل تلویزیونمون کار نمیکنه. میآیید درستش کنید؟»
و اینگونه بود که قهرمان ساختمان شماره ۱۲۳، هم محبوبترین و هم بدبختترین آدم آن محله شد.
پایان فصل دوم
سرویسکار بیچاره بعد از هفتهها خستگی، به این نتیجه رسید که دیگر کافی است. یک شب روی کاغذ بزرگی نوشت: «از امروز به بعد فقط سیستمهای گرمایشی و سرمایشی؛ باقی مشکلات را خودتان حل کنید!» و آن را روی در آپارتمانش چسباند.
صبح که ساکنان دیدند، انگار برق گرفتهشان باشد. خانم حیدری با دلخوری گفت: «پس کی سماور منو تعمیر کنه؟» آقای ملکی غر زد: «من هنوز نمیدونم چرا لباسشوییام صدا میده!» بچهها هم ناراحت شدند چون حالا کسی نبود در قوطی کنسروشان را باز کند.
چند روز گذشت و ساختمان در هرجومرج فرو رفت. هرکس خودش دستبهکار شد. یکی با چکش به جان ماشین لباسشویی افتاد، دیگری با قیچی سعی کرد سیم کنترل تلویزیون را درست کند. نتیجه؟ فاجعه پشت فاجعه. از لامپهای ترکیده تا شیر آب شکسته، همهجا خرابتر شد.
در نهایت، ساکنان تصمیم گرفتند جلسهای اضطراری برگزار کنند. مدیر ساختمان با صدای بلند گفت: «آقایون و خانومها! بدون سرویسکار ما، اینجا به جهنم تبدیل میشه. باید دوباره راضیش کنیم.»
شبهنگام، همه جلوی در آپارتمان سرویسکار جمع شدند. با دستهگل، کیک و حتی یک تابلو با نوشته «قهرمان ما برگرد!» از او خواهش کردند دوباره به میدان بیاید. سرویسکار در را باز کرد، اخم کرده بود ولی وقتی بچهها شروع کردند به سرود خواندن، دلش نرم شد.
او لبخند زد و گفت: «باشه، برمیگردم... اما فقط برای کارهایی که واقعاً به تخصص من مربوطه. نه بازکردن مربا، نه تعمیر سماور!» همه با صدای بلند قول دادند.
از آن شب به بعد، نظم برگشت. ساکنان فهمیدند هر کاری را باید به اهلش سپرد. و سرویسکار؟ بالاخره توانست شبها بدون کابوس آچار و پیچگوشتی بخوابد.
پایان ماجرا
در دل کوهستانی قدیمی، معدنی متروکه وجود داشت که اهالی روستا از نزدیک شدن به آن میترسیدند. میگفتند سالها پیش تلاش کردند تا صخرههای عظیم ورودی آن را کنار بزنند، اما هیچ ابزار و چکشی کارگر نیفتاد. صخرهها مثل نگهبانانی لجوج، در برابر هر کوششی مقاومت کرده بودند.
«کاوه»، جوانی ماجراجو، تصمیم گرفت این راز را کشف کند. او به همراه دوستش «مانی» وسایل نقلیه قدیمی معدن را بررسی کردند. همهچیز زنگزده و پوسیده بود. اما در میان دفترچههای خاکخورده، برگهای پیدا کردند که روی آن نوشته بود: «راه عبور از دل صخره، در دانش نوین نهفته است. بهدنبال مادهای باش که قدرت شکستن سکوت سنگ را دارد.»
مانی گفت: «شاید منظورش همون موادیه که توی پروژههای عمرانی استفاده میکنن.» کاوه سری تکان داد و شروع کرد به تحقیق. در جستجوهایش به نکتهای جالب رسید: اگر بخواهند صخرههای کوه را کنار بزنند، باید به سراغ موادی مثل کتراک بروند. اما او نمیدانست هزینهها چطور است و برای همین موضوع پرسوجو کرد. جایی در یادداشتهایش نوشت: «باید اول بدونم قیمت هر کیلو کتراک چقدره تا بفهمم چه مقدار لازم داریم.»
همین تحقیق ساده، سرآغاز ماجرایی شد که پای آنها را به خطرناکترین ماجراجویی عمرشان باز کرد.
چند هفته بعد، کاوه و مانی با تجهیزات لازم دوباره به معدن برگشتند. حالا علاوه بر مواد موردنیاز، نقشهای ابتدایی هم داشتند که مسیر تونلهای قدیمی را نشان میداد. اهالی روستا با ترس آنها را بدرقه کردند. کسی باور نداشت این دو جوان بتوانند بر صخرههای لجوج غلبه کنند.
کاوه با دقت مواد را آماده کرد و در سوراخهایی که روی صخره ایجاد کرده بودند ریخت. چند ساعت بعد، صدای آرامی مثل ترکیدن یخ در زمستان به گوش رسید. مانی با هیجان فریاد زد: «دارن میترکن!» و درست همان لحظه، صخرهها شروع به شکاف خوردن کردند. سنگهایی که دهها سال تسلیم هیچ ضربهای نشده بودند، یکی پس از دیگری ترک برداشتند.
مانی گفت: «باورم نمیشه! ما موفق شدیم.» کاوه اما جدیتر بود: «این تازه شروعشه. باید مطمئن بشیم راه ورودی امنه.» وقتی گردوغبار فرو نشست، دهانه معدن دوباره نمایان شد. بوی خاک مرطوب و قدیمی فضا را پر کرده بود. کاوه زیر لب زمزمه کرد: «این دقیقاً همون چیزیه که در کتابها نوشته بودن؛ علم و مادهای که برای تخریب بتن به کار میره، حالا در دل کوه هم جواب داده.»
با ورود به معدن، تاریکی مطلق و سکوت سنگین آنها را دربر گرفت. تنها چراغ پیشانیشان مسیر را روشن میکرد. صدای چکههای آب و وزش باد از شکافهای دوردست، حس عجیبی ایجاد میکرد. معدن متروکه دیگر فقط یک مکان خالی نبود؛ پر از رازهایی بود که منتظر کشف شدن بودند.
هرچه جلوتر رفتند، صخرهها سختتر و تنگتر میشدند. انگار خود کوه نمیخواست کسی به عمق آن نفوذ کند. مانی نفسزنان گفت: «این راه تمومی نداره. برگردیم.» اما کاوه مصر بود: «نه! اینجا یه چیزی پنهان شده. باید پیداش کنیم.»
بالاخره به دیواری از سنگهای عظیم رسیدند. هیچ شکافی برای عبور وجود نداشت. ناامیدی در نگاه مانی موج میزد. اما کاوه که تجربه مرحله اول را داشت، دوباره دست به کار شد. مواد باقیمانده را با دقت آماده کرد و در شکافهای ریز سنگ ریخت. دقایقی بعد، لرزشی شدید فضا را پر کرد. دیوار سنگی با صدایی مهیب ترکید و قطعات بزرگ فرو ریختند.
پشت آن دیوار، تالاری باستانی نمایان شد؛ با ستونهایی عظیم و کندهکاریهایی عجیب روی دیوارها. مانی با دهانی باز گفت: «اینجا شبیه معبده!» کاوه لبخند زد: «دیدی گفتم راز داره؟ این صخرهها فقط سد نبودن، بلکه دروازه بودن.»
اما هنوز کارشان تمام نشده بود. برای عبور از تالار، باید مسیر را از تودههای سنگ آزاد میکردند. مانی با خنده گفت: «خب، دیگه راهی جز شکستن سنگ نداریم.» و اینبار، با همکاری هم شروع به پاکسازی کردند.
در پایان، وقتی غبار فرو نشست، نوری طلایی از شکاف انتهای تالار تابید. آنها میدانستند به کشفی رسیدهاند که تاریخ روستا را برای همیشه تغییر خواهد داد. کوهستان، پس از سالها سکوت، رازهایش را برملا کرده بود.
کاوه و مانی وارد تالار شدند. دیوارها پر از کندهکاریهایی بود که صحنههایی از مراسمهای باستانی را نشان میداد: مردمانی ناشناس که در برابر آتشی بزرگ زانو زده بودند و موجوداتی عظیم با چشمان درخشان بر آنها نظارت میکردند. مانی با ترس گفت: «اینا... نگهبانهان؟»
در انتهای تالار، سکویی سنگی قرار داشت که روی آن جعبهای فلزی با نقشهای طلایی دیده میشد. کاوه بیاختیار جلو رفت. درست وقتی دستش را به سمت جعبه دراز کرد، زمین لرزید. از دل ستونها، تندیسهای سنگی شروع به حرکت کردند. نگهبانان باستانی بیدار شده بودند.
مانی فریاد زد: «گفتم برگردیم! حالا چی کار کنیم؟» کاوه نفس عمیقی کشید: «فرار فایده نداره. باید راهی برای آرام کردنشون پیدا کنیم.» نگهبانان مثل موجودات زنده به سمتشان قدم برمیداشتند، هر گامشان مثل زلزله کوچک سالن را میلرزاند.
کاوه به نقوش روی دیوار نگاه کرد. تصویری توجهش را جلب کرد: مردی که با سنگی خاص به نگهبانان نزدیک میشد و آنها سلاحهایشان را پایین میآوردند. کاوه فریاد زد: «مانی! اون سنگی که موقع شکستن صخرهها پیدا کرده بودی رو بده!»
مانی سنگی سبز و درخشان از کولهاش بیرون آورد. نگهبانان به محض دیدن نور آن سنگ مکث کردند. صدای غرششان کم شد و چشمانشان به رنگ آبی آرامش تغییر کرد. یکی از آنها حتی زانو زد و راه به سمت سکو را باز کرد. کاوه با ناباوری گفت: «این سنگ کلید بوده... نه فقط برای باز کردن راه، بلکه برای رام کردن این غولها.»
با احتیاط به سکو نزدیک شدند. جعبه فلزی را برداشتند. به محض لمس آن، نگهبانان دوباره به جای اولشان برگشتند و مثل تندیسهای بیجان ایستادند. تالار دوباره در سکوت فرو رفت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
مانی با هیجان گفت: «خب، حالا بازش میکنیم؟» کاوه سری تکان داد: «نه. اینجور چیزها رو نباید همینجا باز کنیم. باید ببریمش بیرون، جایی امن.»
وقتی از معدن بیرون آمدند، خورشید در حال غروب بود. اهالی روستا از دور با نگرانی نگاه میکردند. وقتی دیدند که دو جوان سالم بیرون آمدند، نفس راحتی کشیدند. کاوه جعبه را بالا گرفت و گفت: «ما تونستیم! راز کوه دیگه مخفی نیست.»
در میدان روستا، جعبه را باز کردند. درونش پر از سکههای طلا و جواهرات نبود؛ بلکه مجموعهای از لوحهای سنگی با خطی ناشناخته قرار داشت. پیرمردی که از نسل قدیمیها بود، جلو آمد و با چشمانی اشکآلود گفت: «اینها تاریخ اجدادمونه... چیزی که فکر میکردیم برای همیشه گم شده.»
روستا غرق شادی شد. کاوه و مانی حالا به قهرمانان محلی تبدیل شده بودند. آنها نهتنها راه معدن را باز کرده بودند، بلکه بخشی از هویت گمشده مردمشان را برگردانده بودند. تالار سنگی و نگهبانانش همچنان در دل کوه باقی ماندند، اما اینبار نه بهعنوان سد، بلکه بهعنوان محافظان رازهای اجدادی.
و اینگونه، ماجرایی که با صخرههای لجوج آغاز شده بود، با کشف بزرگترین میراث روستا به پایان رسید. اما کاوه در دل میدانست که این تازه شروع راه است؛ چراکه هر راز کشفشده، دروازهای به رازهای عمیقتر میگشاید.
آقا رضا مکانیک قدیمی محله بود، اما کارگاهش با همه فرق داشت. او فقط دوچرخه و موتور تعمیر نمیکرد؛ بلکه مشتریهای عجیبی داشت: پیمانکارها، معمارها، حتی کسانی که برای پروژههای تخریب و ساخت میآمدند. ابزارهایی که دست مردم دوام نمیآورد، به کارگاه رضا میآمد و دوباره مثل روز اول کار میکرد. بچههای محل میگفتند او با ابزارها حرف میزند.
یک روز صبح، پیمانکار جوانی وارد شد و جعبهای بزرگ روی میز گذاشت. نفسنفسزنان گفت: «آقا رضا، این هیولا وسط کار خوابید. اگه درست نشه، پروژهمون عقب میفته.» رضا در جعبه را باز کرد و چشمهایش برق زد. یک دستگاه سنگین و پیچیده بود که صدای خاصی از موتور نیمسوختهاش بلند میشد. با نگاهی عمیق گفت: «آهان... این یکی از همون ابزارهای کلهشقهست. باید تعمیر ابزار تخریب بشه. آماده باش، چون ممکنه کمی جیغ بزنه.»
مشتری خندید، ولی چند لحظه بعد واقعاً دستگاه شروع به لرزش کرد و انگار اعتراض داشت که چرا باز شده! رضا آچار مخصوصش را برداشت و آرام مثل دامپزشکی که حیوان زخمی را آرام میکند، به ابزار گفت: «آروم باش رفیق، فقط یه کم جراحیه سبک داریم.» صدای خرخر دستگاه کمتر شد و کار شروع شد.
چند روز بعد، رضا در حالی که هنوز خستگی پروژه قبلی از تنش بیرون نرفته بود، با موردی عجیبتر روبهرو شد. نجار محلی، یک دستگاه فارسیبُر غولپیکر آورد. با ترس گفت: «این دیگه اعصابمو خورد کرده. وسط برش، کج میزنه و یه بارم نزدیک بود دستمو ببره. اگه تو درستش نکنی، دیگه جرئت ندارم روشنش کنم.»
رضا دستگاه را روی میز گذاشت و گوشش را نزدیک آن برد. مثل همیشه به صداها گوش میداد. بعد زیر لب گفت: «ای بابا... این یکی از غر زدن خسته شده. باید فوری تعمیر فارسی بر انجام بدیم.»
او در حالی که پیچها را باز میکرد، با صدای بلند با دستگاه صحبت میکرد: «داداش، میدونم تو سالها چوب بریدهای، میدونم خستهای. اما هنوز کارای زیادی داری. بذار یه کم از روغن تازه بخوری، یه کم هم تیغت رو صاف کنم، دوباره مثل جوونی میشی.» شاگردانش که تازهکار بودند، از دیدن این صحنه قهقهه میزدند: «استاد! انگار واقعاً با اره حرف میزنی.» رضا لبخند زد و جواب داد: «ابزار هم روح داره. اگه بهش گوش بدی، خودش میگه دردش کجاست.»
بعد از چند ساعت کار، دستگاه آرام گرفت و برشی صاف مثل خطکش زد. نجار از خوشحالی دست رضا را بوسید. شاگردان اما هنوز توی شوک بودند که چطور یک آدم میتواند ابزار به این سرسختی را رام کند.
اما سختترین امتحان هنوز باقی مانده بود. یک شرکت صنعتی، دستگاه عظیمی آورد که مثل تانک وزن داشت. همه با جرثقیل آن را داخل کارگاه گذاشتند. مدیر شرکت گفت: «آقا رضا، این دریل مغناطیسی دیگه کار نمیکنه. مهندسا هر کاری کردن درست نشد. اگه تو نتونی، باید از خارج وارد کنیم.»
رضا با نگاهی جدی گفت: «اینو که میبینم، یاد هیولاهای قصههای بچگی میافتم. خب، وقتشه بهش گوش بدیم.» او دستگاه را روشن کرد و صدای عجیبی از دل موتور بیرون آمد. رضا گوش سپرد و گفت: «آهان... این یکی دلش میخواد دوباره بجنبه، اما مغز آهنرباییش قهر کرده. باید تعمیر دریل مگنت رو جدی بگیریم.»
شاگردان وحشتزده بودند. دستگاه مثل گاوی خشمگین لرزش میگرفت. اما رضا دستش را روی بدنه فلزی گذاشت و با آرامش گفت: «هیولاها هم اگه کسی بهشون احترام بذاره، رام میشن.» او قطعات فرسوده را یکییکی عوض کرد، سیمکشیها را دوباره بست و روغنکاری کرد. ناگهان لرزشها قطع شد و دریل مثل بچهای که خوابیده باشد، آرام گرفت.
مدیر شرکت با ناباوری فریاد زد: «باورم نمیشه! این دستگاه مثل روز اولش شد.» رضا فقط لبخند زد و گفت: «رازش سادهست: ابزارها، فقط دنبال کسی هستن که بهشون گوش بده.»
از آن روز، کارگاه آقا رضا شهرتی افسانهای پیدا کرد. همه باور داشتند او نهفقط مکانیک، بلکه جادوگری است که با ابزارها دوستی میکند. شاید هم واقعاً همینطور بود...
پایان