شب از نیمه گذشته بود و باران با آهنگی آرام اما پیوسته بر آسفالت میکوبید. در این شهرِ شلوغ و خسته، چهار بیگانه که هر یک بار دنیا را به دوش میکشیدند، قرار بود سرنوشت یکدیگر را رقم بزنند. پروژهای مخفی، با نام رمز «سایهها»، چیزی بیش از یک خبر بود: تقاطع زندگیهای رفته و روایتهایی که قرار بود زنده شوند.
قهرمان نخست، آرمان، محققی جوان و وسواسی در زمینهٔ انرژیهای نو بود. او کتابهای پژوهشی را تا صبح میخواند و همیشه به دنبال ساختنِ چیزی بود که تحسین عقل را به همراه آورد. شخصیت دوم، سارا، خبرنگاری بود که مرزِ شجاعت را بارها آزموده بود؛ او خبرنگاری که شهامتش را از حقیقت میگرفت و از هیچ قدرتی جز قلمش نمیترسید. نفر سوم، نوید، هکری منزوی و زیرک بود؛ کسی که در تاریکی شبکهها استعدادش را پنهان کرده بود و رازهایی داشت که میتوانست بنیانهای قدرتمندی را بلرزاند. و نهایتاً کاملیا، پزشکی که در محلات فراموششده خدمت میکرد و با هر بیمار، زخمی از جامعه را میدید.
هیچ کدام انتظار نداشتند روزی کنار هم ایستاده و در برابر پروژهای ایستادگی کنند که نه تنها روی منابع انرژی دست میگذاشت، بلکه میخواست ارادهٔ انسان را شکل دهد. اما وقتی سارا یک پروندهٔ محرمانه دربارهٔ آزمایشهای پنهان دید، زنگ هشدار به صدا درآمد.
سندها نشان میدادند آزمایشها به ظاهر درمانی، در عمل به کنترل رفتار میانجامند. سارا بلافاصله با آرمان تماس گرفت؛ آرمان که تخصصش در حوزهٔ انرژی و سنجش سیگنالها بود، توانست ردهایی از یک دستگاه ناشناخته بیابد. آنها برای نفوذ به شبکهٔ اطلاعاتی به نوید نیاز داشتند؛ کسی که میتوانست در لایههای دیجیتال دست ببرد.
نوید، هرچند در ابتدا مردد بود، اما تصاویر قربانیان را که سارا فرستاد تغییر در او ایجاد کرد. او پذیرفت که شریک شود؛ نه از روی ستیزهجویی، بلکه به این خاطر که به حقیقت باور داشت. کاملیا هم که سالها بیمارانِ بازگشته از یک مرکز درمانی را دیده بود—بیمارانی که دیگر «خودِ قبل» نبودند— وقتی حقیقت را شنید بدون تردید همپیمان شد.
شبِ عملیات، آنها با تجهیزات ساده و دلهایی پر از امید اما لرزان، به حاشیهٔ شهر رفتند. در مسیر، با دوربینهای حرکتی، گشتهای امنیتی و مردمی روبهرو شدند که زیر تأثیرِ چیزی شبیه خواب رفتار میکردند. نوید برای لحظاتی باید در شبکهٔ دوربینها رخنه میکرد؛ دستش تند و آرام روی صفحهکلید حرکت میکرد و کدها مثل شعرِ ناتمام از ذهنش بیرون میآمد.
وقتی دروازهٔ اصلیِ مرکزِ معرفیشده به عنوان «مرکز درمانی» را دیدند، قلبها تندتر زد؛ دیوارها رازها را پنهان کرده بودند. آرمان مدارهایی را بررسی میکرد که به نظر میرسید منبع انرژی دستگاهی ناشناخته باشند و کاملیا به دنبال اتاقهایی میگشت که بیماران را نگه میداشتند. هر قدمِ آنها ممکن بود کشف، درگیری یا فرار را در پی داشته باشد.
در یکی از اتاقها، تصویرهایی از تجهیزاتی دیدند که شبیه به دستگاههایی برای فرستادن سیگنال به مغز بودند. رنگِ بدیعِ پلاستیک و آلومینیومشان وقتی زیر نور قرار میگرفت، وحشت را بیشتر میکرد. سارا با قلم و گوشیاش مشغول گرفتن مدرک بود و نوید مشغولِ عبور از فایروالهای دیجیتال. هر ثانیه که میگذشت، صدای قلبشان بلندتر میشد و تصمیمها باید سریع و حسابشده میبود.
در میانهٔ تنش، سارا کوتاه لحظهای برای آرامش نگاهی به کیفش انداخت؛ یاد دوستش افتاد که روزی برای کم کردن استرسش سیگار الکترونیکی پیشنهاد کرده بود—اما او میدانست که الآن وقت انتخابهای بزرگتر است. آرمان هم که راهحلهای کوچکی برای لحظات بحرانی میدانست، به شوخی از یک پاد نام برد تا جو را بشکند؛ جوکی که لبخندی کوتاه بر لبانشان نشاند اما بار مسئولیت همچنان سنگینی میکرد.
درِ اصلی باز شد و آنها وارد قلب پروژهٔ «سایهها» شدند؛ جایی که پاسخها با سوالات پیوسته میشدند و هرکدام از چهار نفر متوجه شدند گذشتن از این مرحله به چیزی بیشتر از شجاعت نیاز دارد: به فداکاری، تقاطع مهارتها و اعتمادی که فقط در سختی شکل میگیرد.
لیلا همیشه باور داشت که گلها زبان پنهانی دارند؛ زبانی که انسانها فراموش کردهاند اما هنوز در گوشههای دلشان جاری است. روزی که از مقابل ویترین فروشگاهی گذشت و چشمش به باکس گل پر از رز سرخ افتاد، قلبش لرزید. انگار کسی در گوشش گفت: «این آغاز یک داستان است.»
چند قدم جلوتر، نگاهش به تاج گل باشکوهی افتاد که جلوی درِ یک سالن نصب شده بود. روی کارت کوچکی نوشته بود: «برای جشن پیروزی». لیلا لحظهای ایستاد و فکر کرد گلها چگونه میتوانند هم شادی را منتقل کنند و هم غم را.
این فکر درست وقتی به ذهنش رسید که کنار همان سالن، چشمش به جام گل تسلیت افتاد. تضاد میان جشن و غم در کنار هم، او را گیج و شگفتزده کرد. احساس کرد وارد دنیایی شده که گلها در آن نقش اصلی را دارند؛ گاهی پیامآور عشق و امید و گاهی نشانی از دلتنگی و فقدان.
لیلا همان شب به خانه برگشت و دفترچهاش را باز کرد. شروع کرد به نوشتن داستانی درباره آدمهایی که زندگیشان با گلها تغییر میکند. او نوشت: «گلها نه فقط برای زیبایی، که برای گفتن حرفهایی هستند که زبان قادر به بیانشان نیست.»
اما نمیدانست که فردا، اتفاقی عجیب، این دفترچه را به قصهای واقعی تبدیل خواهد کرد.
روز بعد، لیلا دعوتنامهای دریافت کرد. یکی از دوستانش او را به مراسمی فراخوانده بود که با یک تاج گل تبریک در ورودی تزیین شده بود. این تاج گل نشانی از موفقیت بود؛ موفقیتی که لیلا سالها رویایش را داشت. او با دیدن آن گلها، حس کرد رویای خودش هم میتواند روزی حقیقت پیدا کند.
اما درست در همان مراسم، در گوشهای دیگر، باز هم چشمش به یک جام گل تسلیت افتاد. کسی یکی از عزیزانش را از دست داده بود و گلها باز هم وظیفه دوگانهشان را نشان میدادند: تبریک در یک سو، تسلیت در سوی دیگر. لیلا با خودش گفت: «گلها پیامآور حقیقت زندگیاند؛ شادی و غم در هم تنیده.»
در پایان شب، یک غافلگیری انتظارش را میکشید. وقتی به خانه بازگشت، جلوی در آپارتمانش یک باکس گل ولنتاین قرار داشت. کارت کوچکی روی آن نوشته بود: «برای تو، چون تو مثل گلها، پر از معنا هستی.» لیلا اشک در چشمانش حلقه زد. او فهمید که گلها نه فقط در داستانها، بلکه در زندگی واقعیاش هم حرفهای زیادی برای گفتن دارند.
آن شب، دفترچهاش را بست و لبخندی زد. او دیگر نویسنده داستان گلها نبود؛ او بخشی از همان داستان شده بود.
صبح یک روز کاری در دفتر "گرافیک گارنِت" آغاز شد. همه کارکنان با لبخند وارد دفتر شدند، اما امروز خبر رسید که مشتری جدیدی خواسته تا پروژهای ویژه با استفاده از مهر بزرگ آماده شود. همه کمی مضطرب بودند، چون اندازه مهر آنقدر بزرگ بود که روی میز جا نمیشد.
یکی از کارکنان با شوخی گفت: «اگر این مهر روی سرم بیفتد، میتوانم خودم را مهر بزنم!» و همه زدند زیر خنده. مدیر دفتر با لبخند جواب داد: «خب، دقت کنید، چون مشتری توقع دارد مهر روی همه مدارک بدون نقص قرار بگیرد.»
در گوشهای، تیم طراحی مشغول آماده کردن نمونههای اولیه بود تا قبل از چاپ نهایی، نمونهها با مهر شرکت تایید شوند. یکی از تازهواردها به شوخی گفت: «یعنی اگر مهر شرکت را روی فنجان قهوه هم بزنیم، کسی شک نمیکند؟» و همه دوباره خندیدند.
بعد از ناهار، نوبت به پروژهای پزشکی رسید. مدیر گفت: «حالا باید چند نمونه با مهر پزشکی آماده کنیم تا آزمایشگاهها و کلینیکها بتوانند از آن استفاده کنند.»
تکنسینها با دقت شروع به کار کردند، اما یکی از همکاران به شوخی مهر پزشکی را روی مداد خود زد و گفت: «حالا میتوانم همه دوستانم را دکتر صدا بزنم!» همه منفجر شدند از خنده و حتی مدیر دفتر لبخند زد.
در همین حال، یکی از کارکنان تازهکار با مهر بزرگ تلاش کرد نامهای مهم را مهر کند، اما مهر به جای نامه، روی میز چسبید و کاغذ را جمع کرد. همه کارکنان با تعجب و خنده گفتند: «حالا فهمیدیم چرا اندازه مهر اینقدر بزرگ است!»
این لحظات باعث شد دفتر پر از انرژی و خنده شود و همه متوجه شوند که حتی یک ابزار ساده مثل مهر، میتواند روز کاری را شاد و پرماجرا کند.
بعد از ظهر، کارکنان تصمیم گرفتند یک مسابقه کوچک برگزار کنند: «چه کسی میتواند با مهر بزرگ بهترین اثر خندهدار را بسازد؟» مسابقه پر از شوخی، خنده و ایدههای خلاقانه بود. بعضیها مهر بزرگ را روی دفترچه یادداشت خود زدند، بعضی دیگر روی کارتهای تبلیغاتی و حتی روی دستمال کاغذی!
در پایان روز، همه پروژهها آماده شد و مشتریها از کیفیت کار بسیار راضی بودند. مدیر دفتر گفت: «امروز نه تنها پروژهها با موفقیت انجام شد، بلکه همه لحظات کاری پر از خنده و شادی بود.»
همه کارکنان با حس رضایت و خاطرات طنزآلود دفتر را ترک کردند و توافق کردند که این روز را به عنوان نمونهای از همکاری، خلاقیت و خنده ثبت کنند.
شب تاریک و آرام بود که سارا به خواب عمیقی فرو رفت. در عالم خواب، خودش را در شهری دید که ساختمانها از ابرهای معلق ساخته شده بودند و خیابانها مانند رودخانههای نورانی جریان داشتند. اما چیزی عجیب بود: اجسام غولپیکر در اطراف شهر شناور بودند و هر قدمی که برمیداشت، احساس میکرد کوچکتر و کوچکتر میشود.
سارا با تعجب گفت: «چگونه میتوانم این همه غول را دور بزنم؟» همان لحظه، یک موجود کوچک فانتزی به او نزدیک شد و گفت: «برای عبور از این شهر، نیاز به تجهیزات خاص داری.» سارا نگاه کرد و دید که موجود یک بسته عجیب از ویپ به او داد. موجود گفت: «این ویپ جادویی است، تو را در مسیر محافظت میکند و قدرت شجاعت میدهد.»
سارا آن را گرفت و حس کرد انرژی عجیبی در بدنش جریان پیدا میکند. ناگهان، یک ابر غولپیکر نزدیک شد و شروع به حرکت کرد. اما با استفاده از ویپ، سارا توانست مهای از دود رنگی ایجاد کند و غول را گیج کند. این اولین ماجرا بود که نشان داد در خواب، حتی کوچکترین ابزار میتواند به یک قدرت بزرگ تبدیل شود.
پس از عبور از ابرهای غولپیکر، سارا به یک میدان پر از نور و درختان شفاف رسید. در آنجا دوستانی پیدا کرد که هر کدام در دست یک وسیله عجیب و فانتزی داشتند. یکی از دوستان به او گفت: «اگر میخواهی در این شهر زنده بمانی، باید از جویس استفاده کنی.» سارا با هیجان جویس را برداشت و متوجه شد که هر طعمی که انتخاب میکند، حسهای مختلفی به او منتقل میکند و به او کمک میکند بهتر تصمیم بگیرد.
در همان زمان، سارا یک دیوار شیشهای عظیم روبهروی خود دید که نمیتوانست از آن عبور کند. موجود کوچک فانتزی گفت: «برای عبور، باید از لوازم جانبی ویپ استفاده کنی. آنها میتوانند مسیرت را روشن کنند و تو را ایمن نگه دارند.»
سارا با دقت لوازم جانبی ویپ را استفاده کرد و ناگهان دیوار شیشهای به رنگهای جادویی درآمد و شکافته شد. او وارد یک تالار شد که پر از اشیای غولپیکر و نورهای عجیب بود. هر قدمی که برمیداشت، احساس میکرد مانند یک قهرمان داستانهای فانتزی شده است و مهارتهایش در مدیریت ابزارهای عجیب، او را قدرتمند نشان میداد.
در پایان مسیر، سارا به یک برج عظیم رسید که بالاترین نقطه آن به آسمان میرسید. غولهای بزرگ به او نزدیک شدند و میخواستند راهش را ببندند. اما سارا با استفاده از ویپ، جویس و لوازم جانبی، توانست یک محافظت جادویی بسازد که غولها نتوانستند به او آسیب برسانند.
سپس موجود کوچک گفت: «تو اکنون قهرمان این خواب هستی، زیرا با استفاده از ابزارها و مهارتهایت توانستی غولهای بزرگ را شکست دهی و مسیر را طی کنی.» سارا با لبخند گفت: «این تجربه نشان داد که حتی در دنیای خواب، ترکیب خلاقیت و ابزار درست میتواند هر مانعی را از سر راه بردارد.»
وقتی سارا چشمهایش را باز کرد، متوجه شد که هنوز در تختش است، اما احساس میکرد قدرت و شجاعت خواب، بخشی از وجودش شده است. او به خودش گفت: «شاید یک روز بتوانم دوباره به آن شهر غولپیکر بازگردم و ماجراهای بیشتری را تجربه کنم.»
پایان خواب فانتزی و اجسام غولپیکر
صبح زود در دفتر تبلیغاتی "ایدهآفرینان" آغاز شد. همه کارکنان با انرژی و کمی اضطراب وارد دفتر شدند. مدیر دفتر، آقای مهرداد، اعلام کرد که امروز قرار است پروژهای خاص برای یک مشتری بینالمللی انجام شود. پروژه شامل آمادهسازی پلاک سررسید و هدایای تبلیغاتی ویژه بود.
کارمندان با هیجان شروع به جمعآوری اطلاعات کردند. یکی از تازهواردها به شوخی گفت: «یعنی امروز ما فقط باید سررسیدها را پر کنیم یا باید روی آنها شعر هم بنویسیم؟» و همه زدند زیر خنده. آقای مهرداد با لبخند جواب داد: «نه، اما خلاقیت و دقت اهمیت دارد!»
اولین مرحله آمادهسازی، بررسی و طراحی کارت ویزی فلزی برای مشتری بود. این کارتها باید شیک و مقاوم باشند و اولین تاثیری که روی مخاطب میگذارند، مهم است. طراح گرافیک با شور و شوق گفت: «من میتوانم طرحی بسازم که مشتری حتی بعد از ده سال هم کارت را نگه دارد!»
در حین آمادهسازی کارتها، همه با شوخطبعی و کمی رقابت تلاش میکردند. یکی از همکاران گفت: «اگر کارتها خوب نباشند، من تمام سررسیدها را با جوهر آبی پر میکنم!» و همه خندیدند.
بعد از اتمام طراحی کارتها، نوبت به خدمات خدمات حکاکی لیزری رسید. این مرحله حساس بود، زیرا هر خطا در حکاکی ممکن بود باعث خراب شدن محصول شود. تکنسین لیزر با دقت و مهارت شروع به حکاکی کرد و همه با هیجان به صفحه مانیتور نگاه میکردند. یکی از کارمندان با شوخی گفت: «اگر لیزر یک خطا کند، من برایش شعر مینویسم!» و تیم منفجر شد از خنده.
در کنار آمادهسازی سررسیدها و کارتها، تیم مسئول هدایای ویژه شد. آقای مهرداد گفت: «امروز باید تمرکز کنیم و همه چیز را طبق سفارش مشتری آماده کنیم. هدایای تبلیغاتی هم شامل فلش، خودکار و هدایای تبلیغاتی خاص هستند.»
یکی از همکاران جوان گفت: «اگر یک نفر این هدایا را اشتباهی به مشتری دیگری بدهد، چه کنیم؟» و همه خندیدند. مهرداد گفت: «خوب است، اما امروز باید مراقب باشیم، چون مشتری حساس است و هر اشتباه کوچک ممکن است اعتبار ما را کم کند.»
در میانه روز، همه کمی خسته شده بودند اما انرژی از خندههای کوتاه و شوخیها زیاد بود. یکی از کارکنان گفت: «اگر یک فلاسک داشته باشیم، نوشیدنی گرم همیشه آماده است!» و مهندس دفتر پاسخ داد: «همه چیز آماده است، حتی فلاسک هوشمند برای چای و قهوه داریم!»
پس از ناهار کوتاه و کمی شوخی و مسابقههای کوچک بین کارکنان، همه آماده شدند تا محصولات نهایی را بستهبندی کنند. مهرداد گفت: «این مرحله مهم است؛ باید همه چیز دقیق و تمیز باشد.»
تیم شروع به قرار دادن سررسیدها، کارتهای ویزیت و هدایای تبلیغاتی در بستههای مخصوص کرد. یکی از همکاران با طنز گفت: «اگر یک بسته اشتباه رفت، من مسئول تمام جوکهای فردا میشوم!» و همه خندیدند.
در پایان روز، همه محصولات آماده تحویل شد و مشتری از کیفیت کار شگفتزده شد. مهرداد گفت: «میبینید؟ حتی با خنده و شوخی هم میتوان کار حرفهای انجام داد.»
همه کارکنان با حس رضایت و خندههای آخر روز، دفتر را ترک کردند. این روز نه تنها یک تجربه کاری موفق بود، بلکه خاطراتی طنزآلود و شیرین برای تمام تیم به همراه داشت. همه توافق کردند که این روز را به عنوان یک نمونه عالی از همکاری، دقت و شادی ثبت کنند.
پایان روز پرماجرا و خندهآور در دفتر تبلیغاتی