محسن و حمید هنوز در پناهگاه زیرزمینی بودند. بعد از افشای مدارک، باند رهبر در آشفتگی کامل فرو رفته بود و همه جا پر از اضطراب و سردرگمی بود. اما محسن میدانست آرامش لحظهای است، و هیچ چیز پایدار نیست. او با نگاه به نقشههای سقفها گفت: «این باند هنوز برای انتقام کوتاه نمیآید. باید راه فرار دوم رو آماده کنیم.»
حمید، دستش را روی یکی از پنلهای پنهان کشید: «اینجا، سقف سقف کناف اصلی، میتونه یه مسیر مخفی دیگه باشه. اگه درست استفاده کنیم، رهبر و صادق هیچوقت فکرشون نمیکنه.» محسن سر تکان داد: «دقیقا، و این بار باید طوری باشه که حتی اگه دنبالمون بیایند، مسیر رو گم کنند.»
شب شد و خیابانها خالی و تاریک. محسن و حمید با تجهیزات کامل، به سمت ویلا حرکت کردند. هر قدم، صدای خودشون را در خیابانهای خیس میبلعید. محسن با خودش زمزمه کرد: «رهبر فکر میکنه همه چیز کنترلشه، اما این بار، سقفها علیه او خواهند بود.»
ورود به ویلا بیصدا بود. محسن پنلهای سقف سرویس را باز کرد و یک مسیر باریک و مخفی پیدا کرد. تونلی که به پشت ویلا و دیوار حیاط ختم میشد. او به حمید اشاره کرد و گفت: «اول تو، بعد من.» حمید بدون مکث، وارد تونل شد. محسن دنبال او حرکت کرد. دیوارهای سقف، تازه کار شده و محکم، اما فضای کافی برای خزیدن داشت.
درست در نیمه مسیر، صدای قدمهای سنگین شنیده شد. صادق نزدیک میشد. محسن با دست به حمید اشاره کرد: «آرام، صدا نکن.» صدای صادق از تونل اصلی پیچید: «میدونم اونجاست… نباید اجازه بدم فرار کنه!» محسن و حمید خود را در یک فضای توخالی بین سقفها پنهان کردند. گرد و غبار و نور کم، کمک میکرد هیچکس آنها را نبیند.
بعد از چند دقیقه که صادق و همراهانش به دنبال مسیر گمراهکننده حرکت کردند، محسن به آرامی به حمید گفت: «وقتشه مسیر دوم رو باز کنیم.» با ضربهای دقیق به یک پنل دیگر، مسیر مخفی دیگری باز شد که به اتاق زیرین پارکینگ منتهی میشد. این مسیر کاملاً ناشناخته بود و حتی صادق هم از آن بیخبر بود.
محسن از تونل به اتاق زیرین خزید. هوا سنگین و خنک بود، اما آزادی را حس میکردند. حمید کیف مدارک را در دست داشت و هر دو میدانستند که رهبر و صادق هنوز در حال جستجو هستند و وقت کافی برای مقابله ندارند. محسن گفت: «اگه الان حرکت کنیم، نه تنها فرار میکنیم، بلکه میتونیم اطلاعات بیشتری رو جمعآوری کنیم.»
در حیاط پشت پارکینگ، یک ماشین فرسوده منتظر بود. محسن به حمید گفت: «این خودرو باید ما رو تا منطقه امن ببره. هیچ توقفی نخواهیم داشت.» آنها به آرامی از تونل خارج شدند و وارد ماشین شدند. محسن با نگاه به آینه عقب، دید که سایههایی در تاریکی به دنبال آنها هستند. اما با سرعت حرکت کردند و به سمت خیابانهای خلوت و تاریک رفتند.
در طول مسیر، محسن گفت: «این تازه شروع کاره. ما باید راز سقفها و دیوارها رو به دنیا نشون بدیم. هر گام بعدی، باید حساب شده باشه.» حمید با هیجان جواب داد: «رهبر فکر میکنه همه چیز تحت کنترله، اما این دفعه، ما علیهش عمل میکنیم.»
در نهایت، به پناهگاه دوم رسیدند. محسن مدارک را بررسی کرد و لبخندی زد: «حالا میتونیم مرحله دوم افشاگری رو آغاز کنیم. سقفها، دیوارها، همه رازها، هیچکسی جلوشون نمیتونه مقاومت کنه.» حمید گفت: «فقط یه چیز لازمه، صبر و برنامهریزی دقیق.»
محسن کیف مدارک را روی میز گذاشت و دفترچه کریم را باز کرد. مسیرهای مخفی، پنلهای کناف، و تونلهای زیرزمین به دقت مشخص شده بودند. محسن با خود گفت: «این بار، هیچکس نمیتونه جلوی ما رو بگیره. نه صادق، نه رهبر، نه هیچ کس.»
ساعتها گذشت. محسن و حمید برنامهای طراحی کردند که میتوانست همزمان مدارک جدید را به رسانهها و شبکههای خبری منتقل کند، و در عین حال، مسیرهای فرار دوم را برای مواقع اضطراری تضمین کند. در سکوت پناهگاه، هر دو نفس عمیقی کشیدند و دانستند که مرحلهای جدید از نبرد آغاز شده است، نبردی که سقفها و دیوارهای کناف، سکوت خود را شکسته و رازها را به دنیا نشان خواهند داد.
شب تاریک بود و خیابانهای خیس، انعکاس نور چراغهای ضعیف را در خود میبلعیدند. محسن و حمید در پناهگاه زیرزمینی، کیف پر از مدارک و تصاویر پشت سقفها و دیوارهای تازهکنافکاریشده را بررسی میکردند. محسن گفت: «حالا دیگه وقتش رسیده. اگه تعلل کنیم، ممکنه رهبر همه چیز رو جمع کنه و دوباره همه رو قایم کنه.»
حمید، نگاهی به نقشهها انداخت و گفت: «اول باید مدارک پشت سقفهای سالن اصلی و سرویسها رو از طریق تونلهای مخفی خارج کنیم. هیچکس نمیتونه شک کنه.» محسن لبخندی زد: «دقیقاً. و بعدش، رسانهای پیدا میکنیم که همزمان همه چیز رو پخش کنه.»
آنها به آرامی تجهیزات خود را جمع کردند و به سمت ویلا حرکت کردند. محسن دوباره از تونل سرویس به داخل برگشت. سقفها و دیوارها همان سکوت وهمآلود را داشتند. او با دقت پنلهای کناف را باز کرد و مدارک را یکییکی در کیف گذاشت. دیوار کناف ترکخورده، پنهان و پر از راز، حالا در دست محسن بود.
درست وقتی کیف پر شد، صدای فریاد صادق از سقف پیچید: «چیه؟ حس میکنم کسی داره چیزی برمیداره!» محسن به سرعت از طریق تونل به پناهگاه برگشت و حمید را دید که با ترس منتظر بود. محسن نفسش را کنترل کرد و گفت: «خودت رو آرام نگه دار. ما باید مرحله بعدی رو اجرا کنیم.»
حمید گفت: «مرحله بعدی یعنی چی؟» محسن دفترچه را باز کرد و صفحات را نشان داد: «تصاویر و مدارک پشت کناف کی پلاس و سقفها، همزمان با رسانه منتشر میشن. رهبر و صادق هیچ راه برگشتی ندارن.»
دقیقهها به سرعت گذشتند. محسن و حمید مدارک را به بیرون تونل منتقل کردند، همه چیز باید بیصدا و سریع انجام میشد. محسن گفت: «اگه یه حرکت اشتباه کنیم، همه چی به باد میره.»
بالاخره، زمانی که همه چیز آماده شد، محسن پیامکی به رسانه فرستاد: «اطلاعات فوری. پشت سقفها و دیوارهای کناف، مدارک مهم. میخوایید همزمان منتشر کنید.» پاسخ سریع آمد: «در حال آمادهسازی. منتظر تایید شما هستیم.»
همزمان، رهبر و صادق در سالن اصلی، شکایتی از حرکت غیرعادی کارگران داشتند. صادق گفت: «یه چیزی درست نیست. محسن همه چیزو آرام و بدون صدا انجام میده. باید دنبال کنیم.» اما وقتی برای بررسی رفتند، هیچ مدرکی نیافتند. مدارک در دستان محسن و حمید بود و آنها ناپدید شده بودند.
محسن در پناهگاه، کیف را باز کرد و مدارک را دوباره مرور کرد. لبخندی زد: «حالا، همه دنیا باید حقیقت رو ببینه.» حمید گفت: «رهبر فکر میکنه کنترل داره، ولی هیچ کس نفهمید کی این کارو کرد.»
دقیقهها گذشت و رسانه آماده شد. محسن و حمید مدارک را ارسال کردند. صفحه نمایشها، شبکههای خبری و وبسایتها، همزمان تصاویر و مدارک پشت سقفها و دیوارهای کناف را پخش کردند. واکنش فوری بود: شوک، وحشت، و سردرگمی در میان اعضای باند رهبر. هیچ کس نمیدانست محسن و حمید کجا هستند.
رهبر عصبی و وحشتزده فریاد زد: «کی این کارو کرد؟! این باید یکی از کارگرا باشه!» صادق جواب داد: «اما نمیتونه محسن باشه… اون باید با ما باشه!» محسن و حمید از پناهگاه، در حالی که سکوت و امنیت نسبی داشتند، صدای عصبانیتشان را از فاصلهای دور شنیدند و لبخند زدند.
محسن گفت: «این تازه شروعشه. مرحله بعدی، افشای برنامههای دیگر پشت سقفها و دیوارهاست.» حمید با هیجان گفت: «رهبر و صادق هیچوقت فکر نمیکنن ما از خودشون جلو زدیم.»
محسن دفترچه را دوباره باز کرد و صفحهای که نقشه کامل ویلا و سقفها را نشان میداد، نگاه کرد. با صدای آرام گفت: «هر سقف، هر دیوار، هر تونل… رازهاش رو یکی یکی برملا میکنیم.»
در تاریکی پناهگاه، باران آرام گرفت. محسن و حمید برای اولین بار در طول شبها و روزهای پرتنش، لحظهای نفس راحت کشیدند. این آغاز افشاگری بود؛ شروع انتقام از باند رهبر و بازگرداندن عدالت پشت سقفها و دیوارهای کناف.
محسن با پاهای خسته و لباسهای گلآلود، از حیاط ویلا دور شد. باران هنوز میبارید و خیابانهای تاریک را خیس و لغزنده کرده بود. نفسهایش عمیق و بریده بود. هر قدمش به او یادآوری میکرد که هنوز تحت تعقیب است. اما او نمیتوانست توقف کند. دفترچه کریم در جیبش سنگینی میکرد و یادآوری میکرد: «هر لحظه میتواند آخرین فرصتت باشد.»
او به محلهای قدیمی و خلوت رسید، جایی که خیابانها پیچ در پیچ و تاریک بودند. یاد گرفته بود که باید به **یک پناهگاه زیرزمینی** برسد. جایی که هیچ سقف کاذب و هیچ دیوار کناف شنوا نباشد. محسن در ذهنش مرور کرد: «این پناهگاه همان جایی است که کریم همیشه ازش حرف میزد. پشت یه کناف پارکینگ مخفی شده.»
وقتی به ورودی پارکینگ رسید، نگاهش به یک درب کوچک خورد که نیمهبسته بود. با دست لرزان درب را باز کرد و وارد شد. هوا خنک و بوی خاک تازه داشت. نور ضعیف چراغهای کممصرف فضا را روشن میکرد. محسن نفس راحتی کشید. او در گوشهای نشست و دفترچه را بیرون آورد. صفحات پر از رمز و راز و نقشههای سقفها و دیوارها بود. اینجا بود که میتوانست برنامهاش را بچیند.
او به خود گفت: «اول باید مطمئن بشم کی به من نزدیکه و کی میتونه کمک کنه.» گوشیاش را روشن کرد و پیامکی رمزنگاری شده به حمید فرستاد: «اگر واقعی هستی، وقتشه کمک کنی. مکان پناهگاه: پارکینگ زیرزمینی.» پاسخ سریع آمد: «هستم، ولی مراقب باش. صادق هر لحظه ممکنه پیدات کنه.»
محسن لبخندی زد. «پس اولین متحد واقعی من، حمیده.» اما هنوز آرامش کامل نداشت. در فضا، صدای تقتق آهستهای به گوش میرسید. انگار کسی در عمق پارکینگ حرکت میکرد. محسن چراغقوه را روشن کرد. سایهای روی دیوار پدیدار شد. او نفسش را حبس کرد.
سایه به سمتش آمد. و ناگهان صدای خندهی حمید پیچید: «آفرین استاد، زنده موندی!» محسن از شدت خوشحالی تا حدی نفس کشید: «حمید... من فکر کردم دیگه از دستت رفت.» حمید با چشمک جواب داد: «نه، منم مثل تو دنبال یه راه فرار بودم. حالا باید نقشه بعدی رو بچینیم.»
حمید نقشهی خود را باز کرد: «رهبر و صادق فکر میکنن تو فرار کردی و فعلاً دنبال آدم اشتباه میگردن. میتونیم مدارک پشت سقفها و دیوارهای تازهکار شده رو افشا کنیم، ولی باید با دقت باشه.» محسن دفترچه را باز کرد و گفت: «آره، اگه یه حرکت حساب شده نکنیم، همه چی خراب میشه.»
آنها تصمیم گرفتند ابتدا مدارک پشت سقفهای سرویس و سالن اصلی را به بیرون منتقل کنند، به طوری که رهبر و صادق متوجه نشوند. محسن گفت: «ما به تجهیزات خاص نیاز داریم. پیچها، پنلها، و حتی یه سیستم نورپردازی که شبیه کار اصلی باشه.» حمید لبخندی زد: «پس بیایم از مدل کناف پارکینگ استفاده کنیم. کسی فکرش هم نمیکنه که یه تونل مخفی پشتشه.»
شب، وقتی باران قطع شد، محسن و حمید با تجهیزات آماده به سمت ویلا حرکت کردند. همه چیز باید سریع و بیصدا انجام میشد. محسن با خودش فکر کرد: «این آخرین شانس ماست. اگه لو بره، دیگه هیچ راه برگشتی نیست.»
به محض رسیدن، محسن از طریق تونل پشت سرویس به داخل ویلا برگشت. سقفها و دیوارها مثل همیشه تاریک و خاموش بودند. اما حالا او دید که هر سوراخ، هر درز، و هر پیچ میتواند رازها را لو دهد. با دقت شروع به برداشتن پنلها و جمعآوری مدارک کرد.
صدای قدمها نزدیک شد. محسن به سرعت به حمید اشاره کرد. حمید جلوی در راه را گرفت و گفت: «این مسیر منه، ردش کن استاد.» محسن با نگاهی پر از اضطراب، مدارک را در کیف کوچکی جا داد و از تونل به پناهگاه برگشت. نفسش بند آمده بود، اما موفق شده بود.
پشت درهای پناهگاه، محسن و حمید به هم نگاه کردند. صدای باران روی سقف زیرزمینی هنوز آرام بود. محسن گفت: «حالا وقتشه تصمیم بگیریم. مدارک رو چطور افشا کنیم؟» حمید جواب داد: «اول باید مطمئن بشیم هیچکس ردیابیمون نکنه. بعد یه رسانه معتبر.»
محسن دفترچه را باز کرد. در دلش لبخندی زد: «رهبر و صادق فکر میکنن همه چی تحت کنترلشونه، ولی ما… ما دیگه کنترل با خودمونه.» و آن دو در تاریکی پناهگاه، برنامهای کشیدند که میتوانست همه رازهای پشت سقفها و دیوارهای کناف را برملا کند و باند رهبر را نابود کند.
محسن در تونل باریک پیش میرفت. زانوهایش به سختی روی خاک و گچ میخزیدند. هر بار که سرش به تیرآهن میخورد، جرقهای از درد در شقیقهاش میدوید. صدای فریاد صادق و آدمهای رهبر از پشت دیوارها میپیچید: «بگردین! اون همین دور و بره!»
هوا سنگین بود. بوی رطوبت و گرد گچ، سینهاش را میسوزاند. چراغقوهی کوچک در دستش لرزان میتابید. قطرات عرق روی صورتش جاری بود. با خودش زمزمه کرد: «کریم... تو تونستی اینجا رو پیدا کنی، ولی نتونستی فرار کنی. من باید تمومش کنم.»
از پشت سقف صدای قدمها میآمد. یکی از کارگرها فریاد زد: «استاد! میشنومش! اون بالای سرمونه!» محسن نفسش بند آمد. سریع چراغقوه را خاموش کرد. تاریکی مطلق. فقط صدای قلب خودش بود. همان لحظه صدای رهبر پیچید: «سقف رو باز کنین! اگه اونجا قایمه، بکشینش بیرون!»
صدای مته و شکستن پنلهای کناف. گرد و غبار روی صورت محسن ریخت. او به سرعت جلو خزید. تونل باریکتر میشد. ولی باید ادامه میداد. هر ثانیه حیاتی بود.
جلوتر، دریچهای فلزی دید. شاید راهی به بیرون بود. خودش را به آن رساند. اما پیچهای زنگزده محکم بسته بودند. با تمام توان پیچگوشتی را در دست فشار داد. صداهای فلز، مثل شلیک گلوله در گوشش میپیچید. یکی از مردان رهبر فریاد زد: «اینجاست! صدای پیچگوشتیشو شنیدم!»
محسن ناامید نشد. پیچ آخر را هم باز کرد. دریچه نیمهجان باز شد. نسیمی خنک به صورتش خورد. بوی بیرون... بوی آزادی. اما درست همان لحظه دستی از پشت پنل سقف بیرون آمد و مچ پایش را گرفت! محسن با وحشت لگدی زد. پنل شکست. گرد سفید فضا را پر کرد. او به زحمت خودش را به بیرون پرت کرد و روی زمین سیمانی افتاد. درد در کمرش پیچید. اما نفس کشید. «من زندهام...»
وقتی به اطراف نگاه کرد، فهمید در زیرزمین دیگری است. تاریک، نمور، با ستونهایی بتنی. هیچ پنجرهای نبود. فقط نور ضعیفی از بالا میتابید. صدای صادق هنوز از تونل میآمد: «فرار نکن استاد! اینجا راهی نداره!»
محسن به زحمت بلند شد. به دیوارهای زیرزمین دست کشید. بعضی جاها خالی صدا میداد. با خود گفت: «اینا هم کنافکاری شدن... شاید پشت یکیشون راه باشه.» شروع کرد به زدن روی دیوارها. «تو باید یه خروجی داشته باشی... باید داشته باشی.»
بالاخره، یکی از دیوارها صدایی متفاوت داشت. تند و توخالی. محسن با عجله ضربه زد. گچ ترک برداشت. پشت آن فضایی خالی دیده شد. یک بار دیگر فشار داد. پنل شکست و تونل باریکی نمایان شد. بدون فکر، خودش را داخل کشید.
تونل به سمت بالا میرفت. مثل یک کانال تهویهی مخفی. زانوهایش میسوختند، اما بالا رفت. ناگهان صدای زنجیر آهنی شنید. چراغقوه را روشن کرد. جلویش دریچهای با قفل زنگزده بود. دستش را روی آن گذاشت. سرد و خشن. در دلش گفت: «اگه باز بشه، نجاتم نزدیکه. اگه نشه...»
قفل را با ضربهی پیچگوشتی شکست. دریچه باز شد. نور چراغهای ضعیف حیاط به چشمش زد. برای لحظهای امید در دلش شعله کشید. اما همان موقع صدای آشنا را شنید: «استاد... فکر کردی میتونی از سقفایی که خودت بستی فرار کنی؟» محسن با وحشت برگشت. صادق در انتهای تونل ایستاده بود، خندهای مرگبار روی لبش.
محسن سریع خودش را از دریچه بیرون انداخت. در حیاط پشت ویلا بود. باران هنوز میبارید. زمین گلآلود. صدای فریاد آدمها از پشت سرش میآمد. شروع به دویدن کرد. کفشش در گل فرو میرفت. پاهایش میلغزید. باران روی صورتش میکوبید. اما میدوید. «باید زنده بمونم... باید.»
پشت سرش، صادق و دو نفر دیگر از دریچه بیرون آمدند. چراغقوهها مثل گلولههای نور در تاریکی میتابیدند. محسن به سمت دیوار حیاط دوید. دیواری بلند با مجری کناف تازهکاریشده. خیس و لغزنده. اما باید بالا میرفت.
ناخنهایش در سیمان خراشیدند. پاهایش لیز میخوردند. دوباره تلاش کرد. این بار خودش را بالا کشید. دستانش از گل و خون پر شد. اما به لبه رسید. نفسنفسزنان خودش را بالا انداخت. همان لحظه، صدای گلوله در هوا پیچید. گلولهای از کنار گوشش رد شد و به دیوار خورد. گرد سفید پنلها پخش شد. محسن با وحشت به آن طرف دیوار پرید.
در تاریکی، روی زمین افتاد. نفسهایش بریدهبریده بود. گوشش زنگ میزد. اما زنده بود. پشت دیوار صدای صادق میآمد: «دور نیست! گیرش میاریم! محسن از دستمون فرار نمیکنه!»
محسن در دل تاریکی خندید. «شاید من یه استاد سادهی اجرای کناف بودم، ولی حالا... حالا این دیوارا و سقفا، راز منو نگه میدارن، نه راز شما.» و در باران ناپدید شد.
رهبر پشت سر محسن ایستاده بود. سکوتی کشنده در فضا موج میزد. محسن آهسته برگشت، سعی کرد دستش نلرزد: «داشتم کار هواکش رو چک میکردم. اگه درست بسته نشه، بخار میزنه بالا و کل کناف آشپزخانه هم میریزه.»
رهبر لبخندی سرد زد: «تو خیلی زرنگی، استاد. همیشه حواست به جزئیاته. همینو میخوام. آدمی مثل تو میتونه به درد بخوره... البته اگه بخواد.» محسن خودش را جمع و جور کرد و با لحنی مطمئن گفت: «من کارمو میکنم. مهم نیست چی پشت دیوار یا سقف باشه، مهم اینه درست اجرا بشه.»
صادق با تردید نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. رهبر به او اشاره کرد و هر دو از اتاق بیرون رفتند. محسن نفسش را با فشار بیرون داد. «بازی دوگانه شروع شد...»
روز بعد، کار روی سقف سالن ادامه یافت. رهبر مدام سر میزد و میگفت: «هیچکس نباید بو ببره. حتی یه ترک، حتی یه درز.» حمید با خندهای موذیانه گفت: «استاد محسن خودش دکترای گچگیری داره، خیالتون راحت.» رهبر با جدیت جواب داد: «راحت نیستم، تا وقتی کار کامل نشه.»
محسن برای اینکه اعتمادشان را جلب کند، با دقتی وسواسگونه کار میکرد. پیچها را یکییکی میبست، گچ را هموار میکرد، و حتی به سعید غر میزد: «محکمتر بگیر! اینجا باید صاف باشه، میفهمی؟» سعید زیر لب غر زد: «استاد، این همه وسواس واسه چیه؟» محسن در گوشش زمزمه کرد: «اعتمادسازی، رفیق. اگه اعتمادشونو جلب نکنیم، کارمون تمومه.»
در دلش، محسن نقشه میکشید. «باید زمان بخرم. باید بهونه پیدا کنم برای اینکه چندبار دیگه برگردم سرویس. اون تونل تنها شانسمه.»
شب، وقتی همه رفتند، او دوباره دفترچه کریم را ورق زد. نوشته بود: «برای فرار، باید کسی رو حواسپرت کنی. رهبر تنهایی نمیاد. صادق همیشه مثل سایه پشتشه. اگه بخوای تنها فرار کنی، گیر میفتی.» محسن با خودش گفت: «پس باید بازی رو دو برابر خطرناک کنم...»
فردا صبح، رهبر دستور داد: «امشب مهمونا میان. باید سقف آماده باشه. ازت میخوام خودت آخرین چک رو انجام بدی.» محسن سری تکان داد. دلش شور میزد.
هنگام کار، متوجه شد حمید مدام نگاهش میکند. وقتی تنها شدند، حمید آرام گفت: «استاد، من میدونم تو دنبال یه چیزی هستی. نگران نباش، من طرف توام.» محسن با تردید نگاهش کرد: «چطور مطمئن باشم؟» حمید چشمکی زد: «چون منم مثل تو یه بار نزدیک بود زیر همین کناف سالن دفن بشم. منم دنبال راه فرارم.»
محسن کمی مکث کرد. «اگه راست میگی، باید بهم کمک کنی. یه راه مخفی هست. پشت سقف سرویس. اما باید حواس صادق رو پرت کنیم.» حمید سری تکان داد: «کار من باشه. صادق فکر میکنه من زیادی زرنگ نیستم. میتونم سرش گرم کنم.»
همان شب، مهمانها رسیدند. آدمهایی با کتوشلوارهای گرانقیمت، چهرههای سرد، و کیفهای مشکوک. رهبر همه را به سالن برد. سقف تازهکار شده بالای سرشان میدرخشید. کسی نمیدانست چه چیزی پشت آن دفن شده. محسن ایستاد و وانمود کرد مثل یک کارگر معمولی فقط منتظر دستور است. ولی در ذهنش فقط یک جمله تکرار میشد: «باید زودتر حرکت کنم، قبل از اینکه دیر بشه.»
نیمهشب، وقتی مهمانها مشغول صحبت بودند، حمید به محسن اشاره کرد. وقتش رسیده بود. او به آرامی به سمت سرویس رفت. قلبش مثل طبل میکوبید. پیچگوشتی در دست، دفترچه در جیب، و تونلی که انتظارش را میکشید.
اما درست قبل از اینکه وارد شود، صدای صادق بلند شد: «کجا داری میری، استاد؟» محسن نفسش بند آمد. حمید سریع وارد شد و گفت: «صادق! بیا کمکم، این پیچگوشتی گیر کرده.» صادق غرغرکنان جلو رفت. نگاه مشکوکش هنوز روی محسن بود. محسن فرصت را غنیمت شمرد و در تاریکی وارد سرویس شد.
پیچگوشتی را در هواکش فرو کرد. گچ شکست، صدا در فضا پیچید. هر لحظه ممکن بود کسی سر برسد. اما تونل بالاخره باز شد. محسن با تمام توان خودش را داخل کشید. بوی خاک و گچ تازه مشامش را پر کرد. تونل باریک بود، اما امید در دلش شعله میزد.
درست وقتی نیمهراه را طی کرده بود، صدای فریاد صادق در سالن پیچید: «استاد نیست! محسن فرار کرده!» قلبش در سینهاش فرو ریخت. حالا همه میدانستند.
صدای رهبر، خشمگین و وحشیانه: «زنده یا مرده، پیداش کنین! دیوارا، سقفا، همهجا رو بگردین!» و محسن میدانست... حالا دیگر دیوارها نهتنها شنوا، بلکه دشمن او هم شدهاند.