شب دوم وارد فاز پیچیدهتر شد. کارگران به اتاقی رسیدند که دیوارههایش قدیمی و ترکخورده بود. این اتاق پر از علامتها و شیارهایی بود که به وضوح مسیرهای پنهان را مشخص میکرد.
جمشید: «این شیارها شبیه نقشه است… انگار کسی قبل از ما مسیر را تعیین کرده.»
صالح: «باید با دقت نگاه کنیم. یک اشتباه کوچک، ممکنه مسیر گنج رو از دست بدیم.»
نازنین کیسهای کوچک از کتراک برداشت و گفت: «این ماده میتونه مسیرهای مخفی رو باز کنه، ولی باید کنترل شده استفاده بشه تا آسیبی به اتاق قدیمی نرسه.»
مهدی: «اگر موفق بشیم، شاید سرنخهای جدیدی برای رسیدن به گنج پیدا کنیم.»
علی: «ولی باید مراقب باشیم، چون شکستن سنگهای قدیمی بدون دقت ممکنه همه چیز خراب بشه.»
آنها با دقت شروع به کار کردند. ترکها و شیارها نشان میداد مسیر مستقیم نیست و باید معماها را حل کنند تا بتوانند راه را ادامه دهند. هر علامت و شکاف ممکن بود هم مسیر و هم تله باشد.
رحیم: «به نظر میاد کسی سالها قبل این مسیر رو طراحی کرده تا فقط افراد خاصی به گنج برسن.»
جمشید: «حالا ما باید معماها رو حل کنیم و تصمیمهای درستی بگیریم تا زنده بمونیم.»
صبح روز دوم، تیم معدن تصمیم گرفت با تجهیزات پیشرفتهتر، مسیر دیگری را باز کند. این بخش معدن بسیار سخت و تاریک بود و تنها راه، استفاده از مواد ویژه و ابزارهای دقیق بود.
رحیم: «باید از مادهای قوی استفاده کنیم تا سنگها را خرد کنیم، ولی بدون آسیب رساندن به مسیر.»
علی: «کتراک را از کجا تهیه کنیم ؟.»
اما نازنین کیسهای از بلک پاور برداشت و توضیح داد: «این ترکیب کمک میکنه تخریب کنترلشده انجام بدیم و مسیر امن بمونه.»
جمشید: «اگر این مسیر باز بشه، شاید به بخشی از معدن برسیم که تا حالا کسی ندیده.»
مهدی: «و شاید راز اصلی پشت گنج هم آشکار بشه. اما باید مراقب باشیم، هر اشتباهی میتونه فاجعهآفرین باشه.»
آنها با دقت مخلوط مواد را روی دیواره ریختند و به تدریج، ترکهای کوچکی ظاهر شد. صدای خرد شدن سنگ و لرزش ملایم زمین، هیجان و اضطراب را با هم بالا برد.
صالح: «حتی کوچکترین لرزش میتونه کل مسیر رو مسدود کنه، باید همزمان نظارت کنیم.»
رحیم: «این دیگه کار ساده نیست؛ مسیر به محفظهای ختم میشه که شاید حتی کسی فکرش رو هم نکرده باشه.»
لحظهای که ترکها بزرگتر شدند، تیم متوجه شد علامتهایی روی دیواره وجود دارد؛ نشانههایی که مسیر درست را به آنها نشان میدهد، اما در عین حال ممکن است تلهای هم باشد.
کارگران ترکها را دنبال کردند. مسیر آنها را به بخشی تاریک و رطوبتی رساند که تا آن روز ندیده بودند. دیوارهها بوی فلز و خاک مرطوب میدادند. صدای قطرههای آب، سکوت را میشکست. انگار چیزی در دل سنگها مخفی شده بود که تا امروز دستنخورده مانده است.
رحیم: «اینجا با بقیه معدن فرق میکنه. این سنگها طبیعی نیستن؛ به نظر میاد دستی تراش خورده باشن.»
جمشید: «درسته… انگار کسی با ابزار یا حتی روشهایی مثل تخریب سنگ اینجا رو باز کرده باشه.»
وقتی جلوتر رفتند، به نشانهای دیگر برخوردند: روی دیواره علامتهایی شبیه خطوط متقاطع و یک دایره کنده شده بود. نازنین به دقت نگاه کرد و گفت: «این شبیه نقشه است… شاید مسیر چیزی را نشان میدهد.»
صالح با صدایی آرام اما پر از هیجان گفت: «شاید پای یک راز قدیمی در میانه. این نشانهها من رو یاد داستانهای دفینه و گنج میاندازه که قدیمیها پنهان میکردند.»
مهدی: «یعنی ممکنه این معدن فقط معدن نباشه؟ یعنی واقعاً گنجی اینجا پنهان شده باشه؟»
علی: «گنج یا تله، فرقی نمیکنه. اینجا کسی خواسته چیزی رو از دیگران دور نگه داره.»
در همان لحظه، صدای سنگی که جابهجا شد، همه را لرزاند. سقف کمی گرد و خاک ریخت. انگار کسی یا چیزی آنجا بود. نگاهها به هم دوخته شد. آیا تنها بودند؟ یا فرد ناشناسی هنوز آنها را قدم به قدم دنبال میکرد؟
صالح پیشنهاد داد ادامه دهند، اما با احتیاط. هر قدمی که جلو میرفتند، حس میکردند به چیزی نزدیکتر میشوند. چیزی که شاید بتواند زندگیشان را تغییر دهد یا نابودشان کند. تنها یک چیز قطعی بود: معدن دیگر یک معدن ساده نبود.
شب دوم فرارسیده بود. کارگران با چراغهای قوی وارد مسیر پنهانی شدند که در قسمت قبل کشف کرده بودند. دیوارهها به مرور به محفظهای کوچک و گرد ختم شد، پوشیده از لایه ضخیمی از ساروج.
صالح: «این لایه ساروجی دهههاست که کسی باز نکرده. احتمالاً چیزی پشتش پنهان شده.»
رحیم: «اگر بخوایم بازش کنیم، فقط باید با دقت و ابزار مخصوص عمل کنیم. اشتباه کوچک میتونه کل دیواره فرو بریزه.»
علی جعبه کوچکی از پودر کتراک برداشت و توضیح داد: «این ماده با احتیاط میتونه سوراخ کوچکی ایجاد کنه تا داخل محفظه نگاه کنیم. ولی نیاز به دقت داریم.»
نازنین با دست لرزان گفت: «این کار خطرناکه… شاید چیزی پشتش باشه که انتظارش رو نداریم.» مهدی اما با هیجان پاسخ داد: «اگر بخوایم راز معدن رو بفهمیم، چارهای جز این نیست.»
آنها با دقت پودر کتراک را روی یک خط باریک از ساروج ریختند و بعد از چند دقیقه، صدای ترکیدن و خرد شدن لایه شنیده شد. محفظه به آرامی باز شد و داخل آن صندوقچهای کوچک دیده شد. سطح آن با خاک و نم پوشیده شده بود و رویش علامتی عجیب حک شده بود.
جمشید: «این دقیقاً چیزی است که گمان میکردم. شاید این صندوقچه بخشی از دفینه و گنج قدیمی باشد.»
علی: «همه چیز آماده است. اما قبل از باز کردن، باید بررسی کنیم هیچ تلهای داخلش نباشد.»
تیم با احتیاط صندوقچه را به بیرون منتقل کرد و روی زمین گذاشت. هر کس نفسش را حبس کرده بود. لحظهٔ باز شدن، رازهای زیادی را فاش میکرد، اما هنوز پایان ماجرا نبود…
هنوز شبِ همان روز بود. کارگران وقتی برای آوردن طناب و تجهیزات برگشتند، با صحنهای عجیب روبهرو شدند: دیوارهای که صبح دستنخورده بود، حالا پر از ترکهای مورب و تازه بود. این ترکها انگار در چند ساعت اخیر ایجاد شده بودند. صدای نالهمانند سنگ از عمق معدن بلند میشد؛ گویی سنگها نفس میکشیدند.
رحیم: «این ترکها… طبیعی نیست. من سالها کار کردم؛ ترک اینطوری توی چند ساعت به وجود نمیاد.»
علی: «ممکنه کسی عمداً کار کرده باشه. شاید با مواد شیمیایی مثل کتراک. این ماده میتونه سنگ رو از داخل متلاشی کنه بدون صدا و انفجار.»
بوی خاصی هم در فضا پیچیده بود؛ ترکیبی از خاک مرطوب و مادهای شبیه آهک سوخته. مهدی با دقت دست به دیواره زد و گفت: «این ترکها تازهان. حتی گرمای واکنش شیمیایی هنوز هست.» نازنین لرزید: «یعنی کسی همین امروز اینجا بوده؟»
صالح: «اگر کسی عمداً ترک ایجاد کرده باشه، هدفش میتونه باز کردن راهی پنهان باشه. ولی چرا بیصدا؟ چرا بدون ما؟»
جمشید: «یا میخواسته به چیزی دسترسی پیدا کنه… یا میخواسته ما رو گیر بندازه.»
آنها تصمیم گرفتند ترکها را دنبال کنند. ترکها شبیه شاخههای درخت از دیواره بالا میرفت و تا سقف ادامه داشت. ناگهان تکهای از سنگ سقف جدا شد و جلوی پای شیروان افتاد. فقط چند سانتیمتر فاصله بود تا روی سرش فرود بیاید. همه لحظهای ساکت شدند. صالح نفس عمیق کشید و گفت: «این نشونهٔ هشدار بود. باید سریع عمل کنیم.»
برای ایمنسازی، رحیم پیشنهاد داد از کیسههای ماسه و الوار چوبی استفاده کنند، اما مشکل بزرگ این بود که ترکها نه تنها افقی، بلکه عمودی هم حرکت کرده بودند؛ گویی دیواره زنده بود. مهدی زمزمه کرد: «این معدن چیزی بیشتر از سنگ و خاکه…»
در میان ترکها، علامت عجیبی دیده شد: سه خط موازی که با خطی مورب قطع شده بودند. صالح با تعجب گفت: «این نشونهٔ قدیمی کارگرای معدن نیست؛ بیشتر شبیه کدی مخفی به نظر میاد.» کسی نمیدانست معنای آن چیست. تنها چیزی که مشخص بود، کسی این نشانه را عمداً حک کرده بود.
علی آرام گفت: «شاید نشونهٔ مسیر باشه. شاید کسی قبلاً بخش دیگهای رو با این علامت مشخص کرده.» جمشید اما شکاک بود: «یا شاید اخطاره—بگه نزدیک نشید.»
وقتی میخواستند جلوتر بروند، بخشی از دیواره ترک برداشت و قطعهای از سنگ فرو ریخت. زیر آن، بخش کوچکی از سازهای بتنی قدیمی دیده شد. صالح خم شد و لمسش کرد: «این بتن، مربوط به دههها پیشه… و کسی اینجا رو بسته. اما چرا؟»
علی با هیجان گفت: «با روشهای معمولی باز نمیشه. باید از ابزاری مثل تخریب بتن استفاده کنیم. یعنی قبلاً هم کسی اینجا رو با همین روش بسته بوده.»
نازنین: «پس این همه ترک برای باز کردن همین قسمت بوده. یعنی کسی زودتر از ما وارد شده؟»
مهدی: «یا هنوز اینجاست… و ما درست وسط بازی اون گیر افتادیم.»
فضای معدن سنگینتر از قبل شد. همه چشم به هم دوختند. سکوت و نفسهای تندشان تنها صدایی بود که در تاریکی پیچید. آنها فهمیدند دشمن ناشناسشان فقط یک سایه نیست؛ کسی باهوش، با ابزار و با برنامه دقیق اینجا حضور دارد.