هنوز همان روز اول است؛ بعد از پذیرفتن صالح، تیم به سمت دیوارهٔ ترک حرکت کردند تا معمای داخلی آن را بررسی کنند. وقتی نور چراغها عمقِ شکافِ تازه را روشن میکرد، چیزی عجیب در کف تونل دیدند: یک گودال کوچک، پوشیده شده با خاک نرم، مثل اینکه بهدقت پنهان شده باشد.
علی اولین کسی بود که نزدیک شد و دستش را داخلِ گودال فرو برد؛ وقتی از خاکِ نرم بیرون آمد، آن را با مهارت پاک کرد و گفت: «اینجا چیزی بوده—انگار پوشانده شده.» او کلماتی زیر لب گفت و خاکِ تازه را کنار زد. در روزِ روشن، نمیشد دید، اما چراغ پیشانیها نورِ تُنالی را روشن کرد: داخلِ گودال، چیزی فلزی بود.
رحیم: «صالح، تو قبلاً اینجا کار کردی؛ آیا میدونی این ممکنه راه مخفی باشه؟»
صالح (با صدای آرام): «ممکنه. اما باید مطمئن باشیم که این راه، برای ورود به بخش زیرینِ معدن بوده. اگر بازش کنیم، امکان وقوعِ ریزش یا گازِ قدیمی هست.»
مهدی جلو آمد و چراغش را روشنتر کرد؛ داخلِ گودال یک فلّاشِ کوچک و مستطیلی دیده شد، پوشیده از خاک و زنگ. وقتی آن را بیرون آورد، روی آن نقشهای کمرنگی دیده میشد: حروفی مانند «کتراک فوری» حکاکیشده. هیچ برچسبِ شناختهشده نبود، اما خطوطی داشت که شبیه به نشانهایی بود که در کارهای شرکتهای تخریب استفاده میشود.
جمشید: «این فلّاش میتونه مدرک باشه. یکی از پیمانکاران قدیم اینجا کار کرده و برای پنهانکردنِ مسیر ازش استفاده کرده.»
شیروان: «اگر فلّاشی در وسطِ زمینِ تونل پیدا شده، باید بخشِ دیگری متصل بهش باشه. شاید تونلی که تا حالا کشف نشده.»
آنها با احتیاط شروع به کندن خاک اطرافِ گودال کردند. صالح با دقت اشاره کرد: «اگر این راهِ فرعیست، ممکنه به بخش قدیمی معدن وصل باشه که سالها مهجور مانده—و در آن بخشها گاهی تخریب سنگ ساده نبوده، بلکه ترکیبی از روشهای شیمیایی هم استفاده شده تا نفوذکنندهها رد نداشته باشن.»
نازنین که در کنارِ دیواره ایستاده بود، گوشش به صدایی از دورِ تونل بود: مانند نالهای کوتاه، یا صدای افتادن سنگِ کوچک. او گفت: «شنیدم چیزی مثل صدای افتادنِ سنگ پایینتر. شاید بخشِ زیرینتر باشه.» قطارِ معما دارد آرامآرام حرکت میکند.
مهدی: «اگه راهی باشه، باید سریع و بدون سروصدا واردش بشیم. اما همه باید آماده باشن؛ ممکنه ریزش اتفاق بیفته.»
تیم آماده شد؛ علی چراغش را جلو برد و در خاک کنارِ فلّاش را کند؛ زمین نرمتر شد و دیواره گوشهای باز شد؛ راه باریکی که به عمق تاریکی میرفت. صالح گفت: «اینجا رو با احتیاط پیش میریم. کسی جلو نیاد مگر با چراغ آماده.» قدم به قدم، داخل راه فرعی رفتند؛ هوا بوی نم و سنگِ قدیمی میداد.
داخلِ راهِ باریک، دیوارهها با لکههای خاکی و لایههای ریز سنگ پوشیده شده بودند؛ گاهی خطوطی حکاکیشده دیده میشد. یکی از دیوارهها، نشانهای داشت که شبیه حرف «ساروج» نوشته شده بود — علامتی که معمولاً در ترکها و حفاریهای قدیمی دیده میشود. صالح دست به دیواره کشید و گفت: «ساروج پوششِ قدیمیِ این بخش بوده — شاید برای پنهان کردن ورودی قدیمیتر به معدن.»
رحیم: «اگر این راه به بخش قدیمی منتهی بشه، ممکنه دفینهای وجود داشته باشه. اما ممکنه تله یا ریزش هم باشه.»
وقتی جلوتر رفتند، زمین ناگهان زیرِ پای علی نشست؛ او پا نشکند ولی خاک زیرش لرزید و صدای خرد شدن سنگی کوچک آمد. علی جیغ کوتاهی کشید و عقب پرید. بقیه با عجله آمدند. صالح گفت: «اینجا ممکنه یک حفرهٔ خالی باشه؛ کف بیشتر از آنچه فکر میکنیم خالیه.» آنها کنارِ لبه ایستادند و با استفاده از میلههای فلزی و چراغهای قوی، عمق شکاف را بررسی کردند؛ عمقی بیشتر از دو متری دیده نشد، اما پایینتر تاریکی مطلق بود.
جمشید: «نمیتونم ببینم چی پایین هست؛ ولی باید این راه رو ببندیم یا تقویت کنیم. کسی ممکنه بیافته یا چیزی پنهان کرده باشه.»
صالح: «شاید پایینِ این راه، اتاقکی یا محفظهای باشه که کسی ورود کرده و خروجش رو مخفی کرده. اما ما الآن باید انتخاب کنیم: ادامه بدیم یا برگردیم و تجهیزات سنگین بیاریم.»
تصمیم گرفتند برگردند به محل اصلی معدن، تجهیزاتِ طناب و شمع و میخ ببرند؛ اما وقتی برگشتند، یکی از لامپهای دستیِ گروه مهدی گم شده بود — لامپِ قویای که برای بررسی عمق استفاده میکرد. این فقدان، بار دیگر شکها را میان تیم بالا برد. آیا صالح آن را برداشته بود؟ یا کسی دیگر؟ محافظهکاری یا خیانت؟ روز اول هنوز پایان نیافته بود و رازها تازه آغاز شدند.
همان روز اول؛ ظهر به غروب نزدیک میشود. بعد از لرزشِ ناگهانی و خبری که بستهٔ کتراک کم شده، تیم تصمیم گرفت عقب برگردد تا ایمنی را بررسی کند و تجهیزات اضافی بیاورد. اما وقتی گروه دوباره به پارکینگ معدن بازگشتند، مردی را دیدند که آرام کنار کامیون ایستاده بود — نه کارگری از تیم، نه رانندهٔ شناختهشده؛ او را کسی در روستا نمیدید.
مرد لاغر و قدبلند بود، کلاهی کهنه بر سر و پیراهنی آغشته به خاکِ قدیم؛ دستهایش ترکخورده و انگار ساعتها زیر سنگ کار کرده باشد. وقتی نزدیک شدند، مرد لبخندی زد که هم مهربان بود و هم حسابشده. او خودش را «صالح» معرفی کرد و گفت: «شنیدم توی این معدن بازسازی دارین؛ اومدم کمک.»
شیروان: «تو کی هستی؟ کسی از مالک یا شرکت خبر نداره که شما اینجا باشی.»
صالح (آرام): «اسمِ من یه وقتا تو دفتر نیست. ولی این معدن رو بلدَم. قبلاً چند سال اینجا کار میکردم؛ تونلهای قدیمی، حفرهها و رازهاش رو میشناسم. میتونم کمک کنم، البته اگه قبول کنین.»
پیشنهادِ صالح در نگاه اول نجاتبخش بود: کسی که راههای فرعی را میشناسد میتوانست سرعت پیشروی را بالا ببرد؛ اما شیروان، مردِ محافظهکار و قانونمدار، با تردید گفت: «ما قرارداد و لیست نیرویی داریم. کسی بدون اطلاع نمیتونه وارد کار بشه.» اما جمشید که نقشه را میدید و نگرانِ ترکِ تازه بود، صدایش را پایین آورد: «اگه این مرد واقعاً بدانجاهای قدیمی رو میشناسه، شاید بهتر باشه ازش کمک بگیریم—وقتی ترک خورده، هر لحظه امکانِ ریزشِ بیشتر هست.»
آنها با احتیاط پذیرفتند. صالح نزدیک شد و چراغِ پیشانیاش را روشن کرد؛ نورِ مهتابگونِ چراغ، خطوطی قدیمی و لکههایی شبیه نوشته را در دیواره نشان داد. صالح انگشتش را روی یک علامتِ کمرنگ کشید که شبیهِ خط و نقطه بود. سپس گفت: «این علامتها، نشون میده اونها از روشهای قدیمیِ تخریب بتن استفاده میکردن—ولی با یه روشی که سریع و مخفی کار کنه. اینجا کسی از قبل کار کرده و اشتباهی به ترک رسونده. باید مواظب باشین.»
مهدی که همیشه به سؤالهای منطقی معتقد بود، جلو آمد و از صالح پرسید: «پس کی کارِ قبلیو انجام داده؟ کارِمخفی؟ و چرا الان ترک باز شده؟» مرد لاغر نگاهی به کفِ تونل انداخت؛ جایی که ردّ پاها، ردی از چرخ یک وسیلهٔ دستی و نخهای فرسودهٔ طنابِ مشکی دیده میشد.
صالح: «اگه برگردیم عقب، ردّ تلهها و جای ابزارو میبینیم. اما یه چیز بیشتر هست: من یهبار تو این معدن، یه روزنامهٔ قدیمی پیدا کردم؛ صفحهای که از حفاریِ قدیمی و ادعاهای دفینه خبر میداد. بعضیها به خاطر گنج یا دفینه و گنج وارد میشن و کارا رو پنهانی میکنن.»
حرفِ «دفینه» موجی از نمنمِ شوق و بیاعتمادی را در میان جمع پخش کرد. رحیم با صدای میلرزانی گفت: «دفینه؟ یعنی... طلای قدیمی؟» علی چشمهایش را ریز کرد و افزود: «اگه کسی واقعاً دنبال گنج باشه، ممکنه هر کاری بکنه—حتی دزدیدنِ کتراک.»
آنها با صالح همراه شدند و به سمتِ محلی که ترک دیده شده بود، برگشتند. صالح دور تا دورِ دیواره را بررسی کرد و با نشاندادنِ نقاطِ فرسوده گفت: «اینجا یک تونل فرعی وجود داره که با ساروج پوشونده شده؛ درِ اون اتاق رو که باز کنید، ممکنه یه فضای قدیمی پیدا کنین—اما مراقب تلهها باشین. بعضیها میان دنبال گنج، اما اون چیزایی که پنهان میکنن، خطرناکن.»
جمشید: «پس تو میگی کسی قبلا وارد شده، از موادِ ویژه استفاده کرده، و احتمالا دنبال چیزی بوده. اما کی؟ و چرا هیچکس توی روستا چیزی نمیگه؟»
صالح (با لحن آهسته): «چیزهایی هست که آدمها از ترسِ دردسر، مخفی میکنن. بعضی وقتا مالک یا پیمانکار محلی هم نمیخواد حرفی پخش بشه. اما من الان میخوام کمک کنم چون نگران ریزش هستم—اگه ترک بزرگتر بشه، ما هم ممکنه گیر کنیم.»
وقتی دورِ دیواره چرخی زدند، علی چیزی روی کف پیدا کرد: یک قطعهٔ کاغذِ روغنی، لولهشده و با خطی خراشیده. وقتی کاغذ را باز کردند، قسمتی از نقشهای قدیمی دیده شد — بخشی از نقشهٔ معدن که یک علامت X کوچک روی آن کنده شده بود؛ اما کنار علامت X، حروفی بهصورت نیمهپاک نوشته شده بود: «بلک...». صالح انگشتش را روی کلمه گذاشت و گفت: «این اسم، گاهی به یه ترکیب قدرتمند اشاره داره—یه ترکیبِ صنعتی که برای شِکستنِ ساروج استفاده میشه؛ مردم محلی بهش میگن ‹بلک پاور›.»
مهدی (با تعجب): «بلک پاور؟ یعنی اونا از یه مادهٔ قوی استفاده کردن که تو بستههای کتراک وجود نداره؟ یا مکملشه؟»
صالح: «ممکنه. بعضیها برای بازکردن سریعتر از روشهای ترکیبی استفاده میکنن. اما نکته اینه که اگه کسی دنبال گنج باشه، ممکنه با این چیزا کارا رو بیسر و صدا انجام بده. و یه نفر که ناگهان تو معدن پیداشده، باید خوشقلب یا مشکوک باشه. انتخاب با شماست که بهش اعتماد کنین یا نه.»
در همان لحظه، شیروان از کامیون جعبهای آورد؛ بستهای که رویش نوشته «کتراک فوری» — علامتی که شرکت سفارش داده بود تا در مواقع اضطراری استفاده شود. جعبه را باز کردند و یکی از بستهها را نشان داد: بستهای کوچک، طلاییرنگ که با برچسب رنگپریدهای مهر خورده بود. مهدی گفت: «اگر بستههای کتراک کم شده، یکی از راهها اینه که کسی بستهای مثل این رو برداشته. ولی کاغذِ نقشه و اسمِ بلک پاور یه چیز دیگه میگه؛ شاید چند نفر با هم توی این قضیه باشن.»
روز اول. صبحِ داغِ انتهای تابستان. کارگران معدن «تهدل» با ماشینهای گرد و خاکخورده از شهرک دورافتاده رسیدند؛ این معدنِ طلایی که سالها نیمهفعال بود، حالا دوباره به کار افتاده بود — با قراردادی کوتاهمدت و حقوقی که برای هر روز کار، نفس را در سینهٔ مردها حبس میکرد.
سرکارگرِ شیروان، مردی چهارشانه با دستهای زبر و لهجهٔ محلی که هر جملهاش با «ـه ناز» ختم میشد، کنار جعبهٔ ابزار ایستاد و به چهرهٔ تیم نگاه کرد: «امروز دو روز کار سخت تو پیشِ رومون هست. باید تونل جدید رو باز کنیم و بخش شرقی رو برای ورود دستگاه کتراک آماده کنیم.» صدایش محکم بود ولی چشمهایی که زیر کلاه ایمنی پیداش بود، اندکی نگران بودند.
مزدوران معدن، جمعی سهنفره ــ علی، مهدی و رحیم ــ کنار هم ایستادند. علی مردی چابک و جوان، مهدی غیور و پخته، و رحیم اهل قصه و خاطرات قدیمی معدن. همه میدانستند این پروژه باید سریع انجام شود: مالک معدن خواسته بود در کمتر از دو شبانهروز بخشِ مسدود را باز کند و دستگاهها را جاگذاری کند؛ اما هیچکس انتظار آنچه در ساعات بعدی رخ داد را نداشت.
آنها وارد دهانۀ تونل شدند؛ رطوبت هِوا سنگین، نور چراغ پیشانیها نازک و کشیده. صدای قروقتِ هیتر و موتورهای کوچک در هوا طنین داشت. هوا بهطرز عجیبی طعمِ خاک میداد؛ بویِ ساروج کهنه و سنگِ شکسته در فضا معلق بود. سرخیل کارگران، جمشید که قدمتی بهعنوان مهندس معدن داشت، نقشهای تکاندهنده در دست داشت و با صدای آهسته برای سرکارگر توضیح میداد که بخش مسدود کجاست.
جمشید: «اینجا، حوالی چهارمتر داخلِ شفت، لایهٔ قدیمی ساروج وجود داره. باید با احتیاط کار کنیم؛ امکانِ وجودِ پوکه و اتاقک قدیمی هست.»
شیروان: «حتماً از شکستن سنگ درست استفاده کنید. هر ضربهٔ ناگهانی ممکنه کل مسیر رو خراب کنه.»
تجهیزات در لِولِ پایین جا گذاشته شد؛ دستگاه ویبرتور، پتکهای برقی و بستههایی از پودرِ مخصوص (کتراک) که برای باز کردن لایههای سختِ ساروج قرار بود استفاده شود. کارگران شروع کردند به کندنِ آهسته و بیسر و صدا؛ و هرچقدر که جلو رفتند، دیوارهها بیشتر به عتیقهجات و لکههای تاریکِ قدیم میزدند: رگههایی از طلا؟ یا صرفاً رسوبِ آهن؟ چشمهای جمشید با هر گمان تازه تیزتر میشد.
ساعتِ نزدیکِ ظهر شد که ناگهان یک لرزشِ ملایم، مثل ضربهای از دل زمین، از زیر پاها برخاست. هرکسی مکث کرد؛ خاکِ ریز زیر پوتینها نرم شد و صدایِ شکستنِ سنگِ دورتر پیچید. هیچ زلزلهٔ ثبتشدهای نبود؛ اما این لرزش از داخل معدن آمد. همه نفسی کشیدند.
رحیم (با ترسِ آرام): «چی بود؟ زمین لرزید؟»
مهدی: «نه... انگار یه ضربه از داخلِ سنگها بود. مثل اینکه لایهای ترک خورده باشه.»
جمشید چراغِ قویتری روشن کرد و دست به دیواره زد؛ ترکِ باریکی دید که از گوشهای شروع شده و تا عمق نامعلومی ادامه داشت. از داخلِ ترک، ذرات ریزِ سفید و پودر مانند بیرون میآمد؛ نه مثلِ غبارِ معمولی، بلکه شبیهِ پودرِ خاصی که در کارِ تخریبِ بتن و سنگ بهکار میرود—نمونهای که گاهی برای باز کردن لایههای سخت استفاده میشود.
جمشید (با چهرهای جدی): «این پودر شبیهِ کارهایی هست که با تخریب بتن انجام میدن. یعنی یه کسی پیش از ما اینجا کار کرده—نه دیروز؛ احتمالا ماهها یا سالها پیش. اما چرا این ترک همین حالا فعال شده؟»
سرکارگر شیروان سکوت کرد. نگاهشان به هم گره خورد؛ در دلِ معدن، چیزی یا کسی بیدار شده بود.
تصمیم گرفتند به عقب برگردند و تجهیزاتِ ایمنی اضافه بیاورند؛ اما وقتی برگشتند، جعبهٔ پودرِ کتراک که دو بستهٔ طلایی رنگ داخل کامیون گذاشته شده بود، یکی کم شده بود. اول همه فکر کردند اشتباه شده؛ اما جمشید با دستِ لرزان گفت: «یکی از بستهها رو شب گذشته برای کارِ نمونهبرداری برداشتیم—نه، من یادم نیست که کی برداشته.»
در همین گیر و دار، صدایِ دوردستی آمد؛ مثلِ کسی که از دور هَنگ میزند: «ای آقا، بیاین پایین؛ اومدم کمک.» صدای مردی غریبه از دهانۀ تونل پیچید و همه را لرزان کرد؛ چرا باید غریبهای این وسط سر رسیده باشد؟ روز اولِ کار و حالا یک لرزش، ترکِ مشکوک، و یک بستهٔ کتراک کمشده—همه چیز مثلِ آغازِ معمایی ناتمام بهنظر میرسید.
سئو: پایان بازی مافیا، فاش شدن رازها، تحلیل رفتار بازیکنان، و جمعبندی تمام سرنخها.
شب بیستم و پایانی آغاز شد. همه بازیکنان با هیجان و ترس منتظر بودند که رازها فاش شوند.
رضا بستهای روی میز گذاشت و گفت: «اینها قلیان شارژی اصل هستند. آخرین ابزار برای تحلیل و افشای نقشها.»
نازنین بستهای دیگر برداشت و افزود: «و این هم قیمت طعم ویپ. آخرین سرنخها را نشان میدهد و نقش حیلهگر آشکار میشود.»
مهران گفت: «با جمعبندی همه سرنخها، میتوانیم هویت حیلهگر را تشخیص دهیم. واکنشها و جزئیات کوچک در شبهای قبل، همه معنا پیدا میکنند.»
سارا ادامه داد: «حالا وقت آن است که همه افشاگریها را بیان کنیم. هر نگاه، سکوت و لبخند، نقش خود را نشان میدهد.»
هر بازیکن با صداقت توضیح داد چه کاری انجام داده و چه سرنخهایی ایجاد کرده است. رازها یکی پس از دیگری روشن شدند:
خواننده اکنون تمام معماها را میتواند تحلیل کند و نقش هر فرد را در داستان دریابد. پایان بازی با هیجان، تنش و رضایت کامل به سر میرسد.
سئو: بازی مافیا، تحلیل رفتار بازیکنان، پیچشهای هیجانانگیز و کشف نقشهای مخفی.
شب نوزدهم، همه بازیکنان در سکوتی سنگین، یکدیگر را زیر نظر داشتند. هر لحظه میتوانست سرنوشت بازی را تغییر دهد.
رضا یک بسته روی میز گذاشت و گفت: «اینها سالت نارگیل هستند. تمرکز بر جزئیات کوچک، رمزهای نهان را آشکار میکند.»
نازنین بستهای دیگر برداشت و افزود: «و این هم سیگار برقی. کوچکترین واکنشها، رازهای شب را روشن میکنند.»
مهران با نگاهی دقیق گفت: «این دو ابزار، سرنخهای مهمی ارائه میکنند. تحلیل دقیق رفتارها، حیلهگر را نمایان میکند.»
سارا آرام گفت: «هر نگاه، لبخند یا سکوت، میتواند مسیر بازی را تغییر دهد. هیچ جزئیاتی نباید از دست برود.»
جلسه پایان یافت اما ابهام و تنش همچنان باقی بود. بازیکنان با دقت حرکات یکدیگر را زیر نظر داشتند و ذهنها پر از تحلیل و حدس بود. خواننده باید با دقت سرنخها را دنبال کند تا راز حیلهگر روشن شود.