محسن و حمید حالا بعد از بازسازی سقفها و دیوارهای کناف، کنترل کامل مسیرها و تونلها را در دست داشتند. محسن گفت: «همه مسیرها امن و مستندسازی شده، هر حرکت غیرمنتظرهای به راحتی قابل پیشبینیه.» حمید پاسخ داد: «این یعنی هیچ کسی نمیتونه ما رو غافلگیر کنه.»
آنها برای آخرین بار مسیرهای فرار را بررسی کردند. هر پنل، هر تونل و هر سقف، اکنون نه تنها ابزار افشاگری بود، بلکه مکانی امن برای ذخیره اطلاعات و مدارک مهم به شمار میرفت. محسن گفت: «حالا کنترل با ماست و همه چیز طبق نقشه پیش میره.»
در این میان، رهبر و صادق تلاش میکردند تا مسیرهای پنهان را پیدا کنند اما هیچ نتیجهای نمیگرفتند. محسن لبخند زد: «رهبر و صادق دیگه نمیتونن جلو ما رو بگیرن. سقفها و دیوارها رازهاشون رو آشکار کرده.»
حمید اشاره کرد به مسیرهای جدیدی که ایجاد کرده بودند و گفت: «هر کدام از این مسیرها میتونن برای پروژههای آینده و انتقال اطلاعات حیاتی استفاده بشن.» محسن تایید کرد: «دقیقا، و هیچ کس جز ما نمیدونه مسیرهای کامل چیه.»
حالا محسن و حمید تصمیم گرفتند تا بخشی از مسیرها را برای حفاظت از ساختمانها و پروژههای بعدی حفظ کنند. سقفها و دیوارهای کناف تبدیل شده بودند به ابزار هم امنیت و هم اطلاعات.
پیشنهاد مطالعه
صبح روز بعد از افشای کامل باند رهبر، محسن و حمید در پناهگاه دوم نشستند و آخرین بازبینی مسیرهای مخفی و پنلهای کناف را انجام دادند. محسن گفت: «اکنون که همه چیز مشخص شده، باید مطمئن شیم هر سقف و دیوار، دوباره امن و قابل کنترل باشه.»
حمید به یکی از نقشهها اشاره کرد: «میتونیم مسیرهای جدیدی بسازیم، تا در صورت خطر احتمالی، همیشه فرار امن داشته باشیم.» محسن سر تکان داد و گفت: «دقیقا. و این بار همه مسیرها باید همزمان به اطلاعات امنیتی و رسانهای متصل باشند.»
آنها به سمت ویلا حرکت کردند. سقفها و دیوارهای تازهکار شده کناف پارکینگ و کناف تالار نیاز به بررسی دقیق داشتند تا هیچ ترک یا ضعف ساختاری باقی نماند.
محسن گفت: «این مسیرهای جدید نه تنها برای فرار امن هستن، بلکه میتونن به عنوان مسیرهای مخفی برای انتقال اطلاعات و مدارک جدید هم استفاده بشن.» حمید اضافه کرد: «هر تونل، هر پنل، حتی کوچکترین ترک، باید ثبت و مستندسازی بشه.»
با دقت و مهارت، محسن و حمید پنلهای سقف و دیوار را باز کردند، مسیرهای جدید ایجاد کردند و مسیرهای قدیمی را مقاومسازی نمودند. محسن گفت: «حالا اگر هر اتفاق غیرمنتظرهای رخ بده، ما کنترل اوضاع رو داریم.»
حمید از زیر سقف نگاه کرد و گفت: «میدونی محسن، سقفها و دیوارها به ما کمک کردن تا رازها آشکار بشن، اما الان همونها دارن امنیت ما رو تامین میکنن.» محسن لبخند زد: «بله، و این هنر کناف کاریه. هر سقف و دیوار میتونه هم مخفیگاه باشه، هم ابزار افشاگری.»
بعد از بازسازی مسیرها، محسن و حمید مدارک و تصاویر را دوباره مرتب کردند و تصمیم گرفتند بخشی از مسیرها را به عنوان ذخیرهای برای روزهای آتی آماده نگه دارند. محسن گفت: «این مسیرها میتونن برای پروژههای بعدی، یا هر موقع که لازم شد، به کارمون بیان.»
پس از چند ساعت کار مستمر، سقفها و دیوارهای کناف دوباره سالم و امن شدند. محسن گفت: «کار ما فقط افشاگری نبود. حالا ما مسئول حفظ امنیت و کنترل مسیرهای مخفی هم هستیم.»
حمید گفت: «و این تجربه، درس بزرگی بود. هر سقف، هر دیوار، هر پنل میتونه رازها و مسیرهای مخفی خودش رو داشته باشه.» محسن با نگاه به دفترچه نقشهها گفت: «همیشه باید برای هر احتمالی آماده باشیم.»
در نهایت، محسن و حمید در پناهگاه نشستند و نقشههای نهایی را مرور کردند. محسن گفت: «این پایان ماجرا برای رهبر و صادق بود، اما آغاز مسیر ما برای حفظ رازها و اطلاعات مهمه.» حمید با لبخند پاسخ داد: «و سقفها و دیوارهای کناف، همیشه حامی ما خواهند بود.»
محسن و حمید آخرین مدارک را بررسی کردند. سقفها و دیوارهای کناف، مسیرهای مخفی، و پنلها همه مشخص شده بودند. محسن گفت: «حالا وقتشه همه چیز به طور کامل افشا بشه.» حمید پاسخ داد: «هیچ کس نمیتونه جلوش رو بگیره.»
آنها مدارک را به رسانهها و شبکههای خبری منتقل کردند. تصاویر پشت سقفها و دیوارهای تازهکار شده، نقشههای تونل و مسیرهای مخفی، همزمان منتشر شد. مردم و متخصصین کناف شگفتزده شدند. کناف کار در کرج و نصب کناف حالا واضح و شفاف بودند.
رهبر و صادق درمانده و وحشتزده در سالن ویلا مانده بودند. هیچ راه برگشتی نداشتند. محسن با آرامش گفت: «این پایان کار شماست. هیچ سقف، هیچ دیوار، هیچ مسیر مخفی برایتان امن نیست.»
حمید گفت: «هر راز، هر مسیر و هر پنل، الان برای همه آشکار شده. دیگه هیچ چیزی باقی نمونده.» رهبر و صادق سرشان را پایین انداختند و فهمیدند که شکست خوردهاند.
محسن و حمید در پناهگاه نشسته بودند و برای اولین بار، حس پیروزی واقعی داشتند. محسن گفت: «سقفها و دیوارها رازهاشون رو حفظ کردند… اما ما با نقشه و استراتژی، همه چیز رو آشکار کردیم.» حمید با لبخند گفت: «رهبر و صادق هیچ وقت فکر نمیکردن سقفها و دیوارها علیهشون عمل کنه.»
شب آرام شد و باران قطع شد. ماه روی سقفها و دیوارهای کناف تابید. محسن گفت: «این داستان به پایان رسید، اما درسش همیشه باقی میمونه: هر سقف و دیواری ممکنه رازهایی داشته باشه که انتظارش رو نداریم.»
حمید به محسن نگاه کرد و گفت: «ما برنده شدیم، و سقفها و دیوارها به ما کمک کردند.» محسن دفترچه کریم را بست، نگاهی به مسیرهای مخفی و پنلها انداخت و با آرامش گفت: «و این، پایان ماجراست.»
محسن و حمید در پناهگاه دوم بودند و تمامی مدارک، تصاویر و نقشههای پشت سقفها و دیوارهای کناف را آماده کرده بودند. محسن گفت: «این بار باید همه چیز همزمان منتشر بشه، هیچ راز پنهانی باقی نمونه.» حمید لبخندی زد و گفت: «رهبر و صادق فکر میکنن همه چیز کنترلشونه، اما دیگه نه.»
محسن مسیر مخفی آخر را بررسی کرد. تونلها، پنلها و سقفها دقیقاً همانطور که برنامهریزی شده بودند، آماده بودند. او گفت: «این مسیرها رو وقتی مدارک رو منتشر کنیم، رهبر و صادق دنبال میکنن و خودشون توی تونلها گم میشن.» کناف آشپزخانه و کناف سالن هم بررسی شدند تا هیچکس نتواند مسیر را پیشبینی کند.
رسانهها آماده انتشار بودند. محسن گفت: «همزمان، مدارک رو منتشر کنین. هر سقف، هر دیوار، رازهاش مشخص بشه.» حمید کیف مدارک را باز کرد و تصاویر پشت سقفها و دیوارها را تایید کرد. صدای ضربه پنلها و باز شدن مسیرهای مخفی، نشان میداد که برنامه دقیقاً طبق نقشه پیش میرود.
رهبر و صادق در سالن اصلی ویلا هنوز در تلاش برای پیدا کردن محسن بودند. صادق فریاد زد: «کی این کارو کرده؟ همه مسیرها رو گم کردم!» رهبر با عصبانیت گفت: «محسن… تو این بار همه چیزو خراب کردی!» محسن و حمید از پشت پنلها نظارهگر آشفتگیشان بودند و لبخند زدند.
رسانهها مدارک و تصاویر را همزمان منتشر کردند. مردم، کارگران و متخصصین کناف متوجه شدند که چه اتفاقاتی پشت سقفها و دیوارها رخ داده است. رهبر و صادق، درمانده و گیج، هیچ راه فراری نداشتند.
محسن گفت: «این تازه اولشه… اما هر راز، هر مسیر مخفی، هر تونل، الان مشخص شده.» حمید پاسخ داد: «رهبر و صادق هیچ وقت فکر نمیکردن سقفها و دیوارها علیهشون عمل کنه.»
رهبر و صادق در تلاش برای پیدا کردن محسن بودند، اما هر حرکتشان آنها را به مسیرهای اشتباه هدایت میکرد. محسن گفت: «هر سقف و دیوار، یه نقشه داره… و حالا همه دنیا شاهدش هستن.»
شب در پناهگاه، محسن و حمید برای اولین بار در طول این شبهای پرتنش، نفس راحتی کشیدند. باران آرام شده بود و نور ماه روی سقفها میتابید. محسن گفت: «کنترل دست ماست و دیگه هیچ رازی برای رهبر باقی نمانده.»
محسن و حمید در پناهگاه دوم بودند و آخرین برنامه افشاگری را آماده میکردند. مدارک، تصاویر پشت سقفها و دیوارهای کناف و نقشههای تونلها به دقت مرتب شده بودند. محسن گفت: «این مرحله، مرحله نهاییه. رهبر و صادق فکر میکنن همه چی کنترلشونه، اما این بار ما جلوشون زدیم.»
حمید، کیف مدارک را بررسی کرد و گفت: «سقفها و دیوارها، همه مسیرها مشخص شدند. اگه رسانهها همزمان منتشر کنن، دیگه هیچ راه برگشتی نیست.» محسن لبخند زد: «وقتشه حقیقت رو به دنیا نشون بدیم.»
آنها با دقت مسیرهای مخفی را مرور کردند و تصمیم گرفتند از پنلهای سقف مجری کناف استفاده کنند تا اطلاعات را همزمان با رسانهها منتشر کنند و رهبر و صادق را غافلگیر کنند.
وقتی به ویلا رسیدند، صدای فریاد صادق از سالن اصلی پیچید: «میدونم اونجا هستن! مراقب باشین!» محسن با آرامش گفت: «همینطوره، اما مسیر مخفی رو یادمون هست.» با دقت پنلها را باز کردند و مدارک را در مسیر جدید قرار دادند تا به محض باز شدن، تصاویر و اطلاعات به شبکهها منتقل شود.
صادق و رهبر به شدت سردرگم شده بودند. رهبر فریاد زد: «کی این کارو کرده؟ این باید یکی از کارگرا باشه!» صادق گفت: «اما هیچ اثری از محسن پیدا نکردم… انگار ناپدید شده!» محسن و حمید از پشت سقفها، نظارهگر این آشفتگی بودند و لبخند زدند.
لحظاتی بعد، رسانهها تصاویر و مدارک پشت سقف و دیوارها را منتشر کردند. دنیا شگفتزده شد. هر سقف و دیواری که تا دیروز پنهان بود، حالا افشا شد. مردم میفهمیدند که چه اتفاقی در پشت کنافها رخ میداده است. محسن با آرامش گفت: «این تازه شروعشه… اما کنترل اوضاع دست ماست.»
رهبر و صادق به وحشت افتادند. هیچ راه برگشتی نداشتند. هر مسیر مخفی و هر پنل سقف که فکر میکردند امن است، حالا در معرض افشاگری بود. محسن با صدای آرام گفت: «همه چیز مشخص شد، هیچ رازی باقی نمانده.»
حمید گفت: «رهبر و صادق نمیدونن کی این کارو کرده، اما ما از خودشون جلو زدیم. حالا وقتشه هر چی باقی مونده رو هم افشا کنیم.» محسن کیف مدارک را باز کرد و مسیرهای دیگر سقف و دیوار را مرور کرد. گفت: «سقف کاذب سرویس و دیوارهای تازهکار شده، همه آماده هستن.» اجرای کناف حالا کامل افشا شد.
صادق به همراه رهبر، دیگر نمیتوانستند تشخیص دهند که محسن کجاست. محسن با آرامش به حمید گفت: «اونها فکر میکنن ما فقط مدارک رو بردیم. اما مسیرها و تونلها هم مشخص شدن. اگه بخوان دنبال ما بیان، خودشون توی تونلها گم میشن.»
رسانهها ادامه انتشار تصاویر و مدارک را انجام دادند. مردم، متخصصین کناف و کارگران، همه متوجه شدند که چه اتفاقی پشت سقفها و دیوارها رخ میداده است. محسن با لبخند گفت: «این نتیجهی تلاشها و نقشههای دقیق ماست.»
صادق و رهبر، حالا در سالن اصلی ویلا، درمانده و وحشتزده بودند. رهبر فریاد زد: «محسن! تو این کارو کردی؟!» محسن از پشت پنلها، با صدای آرام پاسخ داد: «بله… و دیگه هیچ رازی برای شما باقی نمونده.»
حمید گفت: «این دفعه نه تنها مدارک، بلکه مسیرها، تونلها، و هر مسیر مخفی هم افشا شد. کسی نمیتونه فرار کنه.» محسن نگاهی به سقفها و دیوارهای کناف انداخت و گفت: «سقفها و دیوارها رازهای خودشون رو نگه داشتن… اما حالا همه چیز مشخص شد.»
شب در سکوت پناهگاه دوم، محسن و حمید نفس راحتی کشیدند. باران قطع شده بود و نور ماه به آرامی روی سقفها میتابید. محسن گفت: «این پایان نبرد با رهبر و صادق نیست، اما حالا کنترل با ماست.» حمید پاسخ داد: «رهبر و صادق هیچ وقت فکر نمیکردن سقفها و دیوارها علیهشون عمل کنه.»
محسن دفترچه کریم را باز کرد و مسیرهای مخفی، تونلها و پنلهای کناف را مرور کرد. لبخندی زد و گفت: «هر سقف، هر دیوار، هر مسیر، الان آشکاره و هیچ کس نمیتونه رازها رو پنهان کنه.»