رهبر پشت سر محسن ایستاده بود. سکوتی کشنده در فضا موج میزد. محسن آهسته برگشت، سعی کرد دستش نلرزد: «داشتم کار هواکش رو چک میکردم. اگه درست بسته نشه، بخار میزنه بالا و کل کناف آشپزخانه هم میریزه.»
رهبر لبخندی سرد زد: «تو خیلی زرنگی، استاد. همیشه حواست به جزئیاته. همینو میخوام. آدمی مثل تو میتونه به درد بخوره... البته اگه بخواد.» محسن خودش را جمع و جور کرد و با لحنی مطمئن گفت: «من کارمو میکنم. مهم نیست چی پشت دیوار یا سقف باشه، مهم اینه درست اجرا بشه.»
صادق با تردید نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. رهبر به او اشاره کرد و هر دو از اتاق بیرون رفتند. محسن نفسش را با فشار بیرون داد. «بازی دوگانه شروع شد...»
روز بعد، کار روی سقف سالن ادامه یافت. رهبر مدام سر میزد و میگفت: «هیچکس نباید بو ببره. حتی یه ترک، حتی یه درز.» حمید با خندهای موذیانه گفت: «استاد محسن خودش دکترای گچگیری داره، خیالتون راحت.» رهبر با جدیت جواب داد: «راحت نیستم، تا وقتی کار کامل نشه.»
محسن برای اینکه اعتمادشان را جلب کند، با دقتی وسواسگونه کار میکرد. پیچها را یکییکی میبست، گچ را هموار میکرد، و حتی به سعید غر میزد: «محکمتر بگیر! اینجا باید صاف باشه، میفهمی؟» سعید زیر لب غر زد: «استاد، این همه وسواس واسه چیه؟» محسن در گوشش زمزمه کرد: «اعتمادسازی، رفیق. اگه اعتمادشونو جلب نکنیم، کارمون تمومه.»
در دلش، محسن نقشه میکشید. «باید زمان بخرم. باید بهونه پیدا کنم برای اینکه چندبار دیگه برگردم سرویس. اون تونل تنها شانسمه.»
شب، وقتی همه رفتند، او دوباره دفترچه کریم را ورق زد. نوشته بود: «برای فرار، باید کسی رو حواسپرت کنی. رهبر تنهایی نمیاد. صادق همیشه مثل سایه پشتشه. اگه بخوای تنها فرار کنی، گیر میفتی.» محسن با خودش گفت: «پس باید بازی رو دو برابر خطرناک کنم...»
فردا صبح، رهبر دستور داد: «امشب مهمونا میان. باید سقف آماده باشه. ازت میخوام خودت آخرین چک رو انجام بدی.» محسن سری تکان داد. دلش شور میزد.
هنگام کار، متوجه شد حمید مدام نگاهش میکند. وقتی تنها شدند، حمید آرام گفت: «استاد، من میدونم تو دنبال یه چیزی هستی. نگران نباش، من طرف توام.» محسن با تردید نگاهش کرد: «چطور مطمئن باشم؟» حمید چشمکی زد: «چون منم مثل تو یه بار نزدیک بود زیر همین کناف سالن دفن بشم. منم دنبال راه فرارم.»
محسن کمی مکث کرد. «اگه راست میگی، باید بهم کمک کنی. یه راه مخفی هست. پشت سقف سرویس. اما باید حواس صادق رو پرت کنیم.» حمید سری تکان داد: «کار من باشه. صادق فکر میکنه من زیادی زرنگ نیستم. میتونم سرش گرم کنم.»
همان شب، مهمانها رسیدند. آدمهایی با کتوشلوارهای گرانقیمت، چهرههای سرد، و کیفهای مشکوک. رهبر همه را به سالن برد. سقف تازهکار شده بالای سرشان میدرخشید. کسی نمیدانست چه چیزی پشت آن دفن شده. محسن ایستاد و وانمود کرد مثل یک کارگر معمولی فقط منتظر دستور است. ولی در ذهنش فقط یک جمله تکرار میشد: «باید زودتر حرکت کنم، قبل از اینکه دیر بشه.»
نیمهشب، وقتی مهمانها مشغول صحبت بودند، حمید به محسن اشاره کرد. وقتش رسیده بود. او به آرامی به سمت سرویس رفت. قلبش مثل طبل میکوبید. پیچگوشتی در دست، دفترچه در جیب، و تونلی که انتظارش را میکشید.
اما درست قبل از اینکه وارد شود، صدای صادق بلند شد: «کجا داری میری، استاد؟» محسن نفسش بند آمد. حمید سریع وارد شد و گفت: «صادق! بیا کمکم، این پیچگوشتی گیر کرده.» صادق غرغرکنان جلو رفت. نگاه مشکوکش هنوز روی محسن بود. محسن فرصت را غنیمت شمرد و در تاریکی وارد سرویس شد.
پیچگوشتی را در هواکش فرو کرد. گچ شکست، صدا در فضا پیچید. هر لحظه ممکن بود کسی سر برسد. اما تونل بالاخره باز شد. محسن با تمام توان خودش را داخل کشید. بوی خاک و گچ تازه مشامش را پر کرد. تونل باریک بود، اما امید در دلش شعله میزد.
درست وقتی نیمهراه را طی کرده بود، صدای فریاد صادق در سالن پیچید: «استاد نیست! محسن فرار کرده!» قلبش در سینهاش فرو ریخت. حالا همه میدانستند.
صدای رهبر، خشمگین و وحشیانه: «زنده یا مرده، پیداش کنین! دیوارا، سقفا، همهجا رو بگردین!» و محسن میدانست... حالا دیگر دیوارها نهتنها شنوا، بلکه دشمن او هم شدهاند.
باران شدید میبارید. صدای قطرهها روی سقف نیمهکارهی ویلا مثل صدای طبلهای جنگ بود. محسن در گوشهی تاریک کارگاه نشسته بود، دفترچهی کریم روی زانو، چراغقوه در دست. نوشتهها را دوباره میخواند، هر خط مثل خنجری بود که عمیقتر در ذهنش فرو میرفت: «دیوارها گور هستند... سقفها، پناه نیستند، مخفیگاهند.»
صبح، رهبر دستور داد: «امشب باید سقف سالن اصلی رو ببندین. مهمونای من خیلی حساسن. یه ترک هم تو کار نباشه.» محسن جواب داد: «واسه این سقف باید از بهترین ورق استفاده کنیم. حتی اگه هزینهاش سنگین باشه.» رهبر با بیحوصلگی گفت: «پول مهم نیست، سکوت مهمه. میفهمی؟»
مهدی آرام در گوش محسن زمزمه کرد: «این سقف معمولی نیس. قراره داخلش چیزی قایم کنن.» محسن اخم کرد: «چی مثلاً؟» مهدی شانه بالا انداخت: «نمیدونم... ولی وقتی خودشون انقدر حساسن، معلومه چیز بزرگیه.»
همان لحظه، حمید با خنده وارد شد: «آقا محسن، اگه بخوای میتونیم از مدل سقف کناف کار کنیم. هم سریع بسته میشه، هم بعداً راحت میشه بازش کرد.» صدای رهبر از دور پیچید: «همین که گفتی خوبه! راحت باز بشه. شاید لازم شد چیزایی جابهجا بشه.»
محسن در دلش گفت: «پس همهچی درست بود... این سقف فقط ظاهر ماجراست.»
کار شروع شد. سعید که از اول دلنگران بود، با حرص گفت: «استاد، این پروژه داره منو دیوونه میکنه. من از بس شبها خواب میبینم دیوارا دارن روم بسته میشن، دیگه طاقت ندارم.» محسن لبخند تلخی زد: «تو تنها نیستی سعید. منم همون کابوس رو میبینم.»
ظهر، موقع استراحت، محسن دوباره به دفترچه برگشت. در صفحهای نوشته بود: «یه راه فرار هست. سقف سرویس بهداشتی. کانالی مخفی، پشت هواکش.» قلبش تند زد. زیر لب گفت: «پس کریم هم دنبال راه خروج بود...»
وقتی به سرویس رفت، با دقت دیوار و سقف را نگاه کرد. و بله! درست پشت هواکش، رد تازهای از گچکاری دیده میشد. محسن دستش را روی آن کشید. زبریاش با بقیه فرق داشت. آرام لبخند زد. «پس راهی هست... راهی که شاید بتونم نجات پیدا کنم.»
اما درست همان لحظه، صدای صادق پشت سرش پیچید: «چی کار میکنی اونجا استاد؟» محسن جا خورد. سریع گفت: «داشتم کیفیت کارو چک میکردم.» صادق با چشمهای مشکوکش زل زد: «حواست باشه زیاد کنجکاو نشی. این سقف و این دیوارا بیشتر از چیزی که فکر کنی داستان دارن.»
شب، وقتی همه مشغول کار بودند، رهبر وارد شد. با کیف بزرگی در دست. صادق و دو نفر دیگر کمک کردند. محسن فقط نگاه کرد. رهبر گفت: «اینا باید امشب تو سقف سالن جا بشن. فردا کسی نباید بو ببره.» محسن لحظهای در نور چراغ دید... بستههای اسکناس، طلا، و چیزی شبیه مدارک. دلش فروریخت.
او فهمید دیگر فقط یک کنافکار ساده نیست. او حالا شاهد بزرگترین راز این باند شده بود.
سعید پچپچ کرد: «استاد... اینا اگه بفهمن ما دیدیم، زندهمون نمیذارن.» محسن با دندانهای فشرده گفت: «باید زودتر تصمیم بگیریم. یا فرار... یا افشاگری.»
همان موقع، نگاهش دوباره به دفترچه افتاد. آخرین صفحه با دستخط لرزانی نوشته شده بود: «هر کی بخواد خلافشونو لو بده، اول سقف بالای سرشو روی سرش خراب میکنن. من آخرین نفر نیستم.» محسن با خودش گفت: «ولی شاید من اولین کسی باشم که بتونم نجات پیدا کنم.»
نیمهشب، وقتی همه خسته و خوابآلود بودند، محسن پنهانی به سرویس رفت. دستش را روی همان هواکش گذاشت. باید راه فرار را امتحان میکرد. پیچگوشتی را برداشت و آرام شروع کرد به باز کردن. صدای فلز و گچ شکست. نفسش تند شد. پشت هواکش، تونلی باریک نمایان شد. درست مثل چیزی که کریم نوشته بود.
اشک در چشمانش جمع شد. «بالاخره راهی هست...» ولی همان لحظه، صدای خشن رهبر از پشت سر پیچید: «کجا داری میری، استاد؟ سقف هنوز کامل نشده...»
محسن خشکش زد. چراغقوه از دستش افتاد. تونل نیمهباز، دفترچه در جیبش، و رهبر درست پشت سرش. همهچیز لو رفته بود.
حالا باید انتخاب میکرد: فرار در همان لحظه... یا وانمود کردن به بیگناهی. و او میدانست هر انتخابی بهای سنگینی دارد.
سکوتی سنگین بر سالن افتاد. حتی قطرات باران هم انگار قطع شده بودند. این بار سقف نهتنها پناهگاه، بلکه دام بود.
محسن نفس عمیقی کشید و آرام زمزمه کرد: «این سقف... یا گورم میشه، یا نجاتم.»
محسن آن شب با چشمانی بیدار به سقف کارگاه خیره مانده بود. هر ترک روی دیوار، مثل چشمهایی بود که او را میپاییدند. صدای صادق در گوشش میپیچید: «تا وقتی سقف بالای سرت سالمه، تو هم سالمی.» اما محسن میدانست این سقف هر لحظه میتواند فرو بریزد.
صبح، وقتی به ویلا رسید، فضا سنگینتر از همیشه بود. سعید زیر لب غر میزد: «استاد، این کار دیگه داره از حالت ساختمونی درمیاد. من واسه نصب کناف اومدم، نه واسه جنگ و خونریزی.»
محسن آهی کشید: «میدونم سعید... ولی الان همهمون گیر افتادیم.» نگاهش به مهدی افتاد که گوشه سالن ایستاده بود، دستهایش را در جیب فرو کرده و مدام اطراف را میپایید. محسن جلو رفت: «دیشب چرا اون حرفو زدی؟ اون استادکار قبلی کی بود؟»
مهدی نگاهش را دزدید: «اسمش کریم بود. از تبریز. استاد کاربلدی بود. ولی زیادی کنجکاو شد. یه شب درست مثل تو، جعبه رو باز کرد... صبح فردا دیگه نبود. فقط دیوار تازهکاری که هیچکس جرات نداشت نزدیکش بشه.»
محسن لرزید: «میخوای بگی...؟» مهدی جدی گفت: «آره. تو دیوار دفنش کردن.»
همان لحظه حمید از راه رسید. با لبخند مرموزی گفت: «خب استاد، دیوار شنواتر از اونه که فکر کنی. بعضی وقتا رازها رو تو دل خودش قایم میکنه، بعضی وقتا هم برملا میکنه.»
محسن با تندی گفت: «تو چی میدونی حمید؟! از اول چرا اینقدر راحتی با این همه کثافتکاری؟» حمید آرام خندید: «چون من از روز اول میدونستم این پروژه فقط برای دیوار کناف نیس. اینجا دیوارها گوش دارن، استاد.»
صدای موتور سیاهرنگ رهبر دوباره در حیاط پیچید. او با عصبانیت وارد شد، صادق کنارش. رهبر گفت: «امشب مهمونای مهمی دارم. هیچکس نباید بفهمه اینجا چه خبره. کارتون رو تمیز تموم کنین، مخصوصاً سقف سالن.» صادق با نگاه تهدیدآمیزی اضافه کرد: «و هیچکس حق نداره به جعبه دست بزنه.»
رهبر رفت. سکوت سالن دوباره پر شد از صدای پیچ و گچبری. اما در دل محسن غوغایی برپا بود. هر ضربه پیچگوشتی، مثل ضربان قلبی بود که به او میگفت: «وقت نداری.»
عصر، وقتی نور کم شد، محسن صدایی شنید. از پشت دیوار تازهکنافکاریشده. صدای خشخش... انگار کسی درون دیوار بود! عرق سرد روی گردنش نشست. گوشش را نزدیک دیوار برد. صدای خفهای گفت: «کمکم کن... من زندهام...» محسن عقب پرید. دستهایش لرزید. سعید پرسید: «چی شد استاد؟ چرا رنگت پرید؟» محسن چیزی نگفت. فقط با چشمهای وحشتزده به دیوار نگاه کرد.
همان شب، وقتی همه رفته بودند، او با چراغقوه برگشت. آرام آرام پنل را باز کرد. پشت دیوار، فضای خالی کوچکی بود. و در گوشه آن... یک دفترچه خاکگرفته. محسن آن را بیرون کشید. روی جلدش نوشته بود: «کریم.»
دستش لرزید. دفترچه را باز کرد. پر از یادداشت بود. کریم نوشته بود: «رهبر و صادق پولها رو پشت دیوارها قایم میکنن. اگه اینو خوندی، بدون دیوارها فقط شنوا نیستن، گور هم هستن.»
محسن نفسش بند آمد. حالا همهچیز واضحتر میشد. این پروژه فقط یک نقاب بود. پشت هر سقف و دیوار، رازی پنهان بود که میتوانست جان خیلیها را بگیرد.
اما او دیگر راه بازگشتی نداشت. فلش در جیبش، دفترچه در دستش، و جعبه در کارگاه. سه کلید برای سه قفل. و هرکدام میتوانست زندگیاش را نابود کند. در دلش گفت: «باید تصمیم بگیرم... یا فرار، یا افشاگری.»
همان لحظه گوشیاش زنگ خورد. شماره ناشناس. صدایی خشن گفت: «میدونیم دفترچه دست توئه. فردا شب تحویل بده. وگرنه نوبت تو هم میرسه.» محسن گوشی را محکم بست. به دیوار خیره شد. «دیوارها شنوا بودن... حالا هم تهدید میکنن.»
آن شب محسن تا صبح خواب به چشمش نیامد. صدای خشخش فلش در ذهنش میپیچید و نگاه مهدی با آن جملهی مرموز: «یکی دیگه برنگشت...» مثل پتک روی شقیقهاش کوبیده میشد. طلوع که شد، تصمیم گرفت به ویلا برود، قبل از اینکه رهبر یا حمید دست به کاری بزنند. هوا سرد بود، مه روی باغ نشسته بود و صدای کلاغها همهجا را پر کرده بود.
در سالن نیمهکاره، جعبه هنوز همانجا بود. کسی جرات نکرده بود تکانش بدهد. محسن با احتیاط جلو رفت. خم شد، دست روی قفل سرد گذاشت. در دلش گفت: «بازش کنم یا نه؟» همان لحظه، صدای سعید از پشت سر آمد: «استاد! داری چیکار میکنی؟» محسن جا خورد. سعید ادامه داد: «اگه بازش کنی، دیگه راه برگشتی نیست.»
محسن لبخند تلخی زد: «از کی تا حالا تو از فلسفه میگی؟» سعید جدی جواب داد: «از وقتی دیدم تو داری با چیزی ور میری که هیچ ربطی به ما نداره. ما استادکاریم، نه کارآگاه.»
محسن سکوت کرد. اما در نگاه سعید لرزش عجیبی دید. چیزی که تا حالا ندیده بود: ترس. پرسید: «تو چیزی میدونی؟» سعید سرش را پایین انداخت و گفت: «فقط اینو میدونم که مهندس رهبر آدم خطرناکیه. بهتره هیچوقت باهاش سر شاخ نشی.»
ظهر، وقتی همه مشغول نصب پنلها بودند، رهبر وارد شد. این بار تنها نبود. مردی قدبلند با کت چرمی کنارش بود. رهبر گفت: «این آقا صادقه، شریک قدیمی من.» نگاه سرد صادق روی محسن ثابت ماند، انگار میخواست ذهنش را بخواند. رهبر ادامه داد: «جعبه رو کی برداشته بود؟» همه سکوت کردند. محسن جواب نداد. رهبر لبخند زد: «خوبه... پس هنوزم سر جاشه. امشب با خودم میبرمش.»
بعد از رفتن او، حمید آهسته به محسن گفت: «استاد، این جعبه شوخی نیست. داخلش یه چیزی هست که خیلیا به خاطرش میمیرن. یه نصیحت برادرونه: خودتو قاطی نکن.» محسن جواب داد: «عجیبه... همین نصیحتو هفته پیش به یکی دیگه کرده بودی. اونم الان نیست!» حمید چشمانش را تنگ کرد. برای یک لحظه، فضای بینشان مثل دیواری ضخیم شد.
عصر، اتفاق غیرمنتظره افتاد. بخشی از سقف راهروی پشتی ناگهان شکست و پایین ریخت. پشت آن، کیسهای پر از اسکناسهای دلار پیدا شد. مهدی فریاد زد: «یاشاسین! پول پیدا کردیم!» اما محسن داد زد: «خفه شو! این پول بوی خون میده.» همه خشکشان زد. کیسه را نگاه کردند. رویش لکههای خشکشدهای بود که بیشباهت به خون نبود.
محسن گفت: «الان دیگه مطمئن شدم... این ویلا فقط یه پروژه ساختمونی نیس. اینجا یه زندونه، واسه همهمون.» سعید لرزید: «یعنی میخوای بگی... رهبر از اول دنبال همین بوده؟» محسن با تلخی خندید: «دقیقاً. ما فقط پوششیم. این سقفها واسه مخفیکردن چیزای کثیفه.»
شبهنگام، وقتی کارگرها پراکنده شدند، محسن دوباره برگشت. این بار تنها. جعبه را برداشت و به کارگاه برد. با انبر قفل را شکست. جعبه باز شد. داخلش چند پاسپورت جعلی، یک اسلحه کمری و یک دسته کاغذ بود. روی کاغذها قراردادهایی نوشته شده بود که نام «شرکت پوشش آسمان» به چشم میخورد. همان شرکتی که رهبر بارها به اسمش پروژه گرفته بود.
محسن حس کرد زمین زیر پایش خالی شد. دیگر مطمئن بود: رهبر شبکهای ساخته که زیر سایهی کناف تالار و پروژههای بزرگ، پولهای کثیف را پنهان میکند. و حالا او بیاختیار وارد این بازی شده بود.
همان لحظه، در کارگاه باز شد. کسی بیصدا داخل شد. صدای کفش چرمی روی زمین پیچید. محسن سریع جعبه را بست، اما دیر شده بود. صادق آنجا ایستاده بود. نگاهش سرد و بیرحم: «خب... بالاخره بازش کردی.» محسن خشک شد. صادق آهسته جلو آمد. «فکر میکنی بازیچهی کی شدی؟ رهبر؟ یا حمید؟ یا اون فلش لعنتی؟ نه استاد، تو از لحظهای که این پروژه رو قبول کردی، محکوم بودی.»
محسن بریدهبریده گفت: «میخوای با من چیکار کنی؟» صادق لبخند زد: «هیچی. فقط میخوام مطمئن شم دهنت بسته میمونه. تا وقتی سقف بالای سرت سالمه، تو هم سالمی.»
او رفت. محسن نشست، دستهایش میلرزید. به ابزارهای روی میز نگاه کرد؛ هرکدام خاطرهی یک پروژه بودند. اما حالا، همهشان شبیه شاهدانی خاموش بودند که حقیقت را میدانستند و سکوت میکردند. در دلش گفت: «اگه سکوت کنم، شریک جرم میشم. اگه حرف بزنم، شاید دیگه روزی نبینم.»
نگاهش به دیوار افتاد. روی آن نوشتهای با گچ دیده میشد: «هیچ سقفی تا ابد دوام نداره.» این جمله مثل پتک آخر بود. محسن فهمید زمان انتخاب رسیده.
او نمیدانست فردا چه میشود، اما مطمئن بود از این به بعد، زندگیاش هیچوقت مثل قبل نخواهد بود. همانطور که فلش را در جیب گذاشت، زیر لب زمزمه کرد: «یا حضرت عباس... این دیگه بازی سقف و دیوار نیس. این جنگ زندهموندنه.»
--- حالا همهچیز پیچیدهتر از قبل شده بود: جعبهی ممنوعه باز شده، رازهای پنهان فاش شده، و صادق وارد بازی. محسن احساس میکرد نه فقط در این ویلا، بلکه حتی پشت کناف کار های ساده هم میتواند سایهای از توطئه باشد.
آن شب محسن تا صبح خواب به چشمش نیامد. صدای خشخش فلش در ذهنش میپیچید و نگاه مهدی با آن جملهی مرموز: «یکی دیگه برنگشت...» مثل پتک روی شقیقهاش کوبیده میشد. طلوع که شد، تصمیم گرفت به ویلا برود، قبل از اینکه رهبر یا حمید دست به کاری بزنند. هوا سرد بود، مه روی باغ نشسته بود و صدای کلاغها همهجا را پر کرده بود.
در سالن نیمهکاره، جعبه هنوز همانجا بود. کسی جرات نکرده بود تکانش بدهد. محسن با احتیاط جلو رفت. خم شد، دست روی قفل سرد گذاشت. در دلش گفت: «بازش کنم یا نه؟» همان لحظه، صدای سعید از پشت سر آمد: «استاد! داری چیکار میکنی؟» محسن جا خورد. سعید ادامه داد: «اگه بازش کنی، دیگه راه برگشتی نیست.»
محسن لبخند تلخی زد: «از کی تا حالا تو از فلسفه میگی؟» سعید جدی جواب داد: «از وقتی دیدم تو داری با چیزی ور میری که هیچ ربطی به ما نداره. ما استادکاریم، نه کارآگاه.»
محسن سکوت کرد. اما در نگاه سعید لرزش عجیبی دید. چیزی که تا حالا ندیده بود: ترس. پرسید: «تو چیزی میدونی؟» سعید سرش را پایین انداخت و گفت: «فقط اینو میدونم که مهندس رهبر آدم خطرناکیه. بهتره هیچوقت باهاش سر شاخ نشی.»
ظهر، وقتی همه مشغول نصب پنلها بودند، رهبر وارد شد. این بار تنها نبود. مردی قدبلند با کت چرمی کنارش بود. رهبر گفت: «این آقا صادقه، شریک قدیمی من.» نگاه سرد صادق روی محسن ثابت ماند، انگار میخواست ذهنش را بخواند. رهبر ادامه داد: «جعبه رو کی برداشته بود؟» همه سکوت کردند. محسن جواب نداد. رهبر لبخند زد: «خوبه... پس هنوزم سر جاشه. امشب با خودم میبرمش.»
بعد از رفتن او، حمید آهسته به محسن گفت: «استاد، این جعبه شوخی نیست. داخلش یه چیزی هست که خیلیا به خاطرش میمیرن. یه نصیحت برادرونه: خودتو قاطی نکن.» محسن جواب داد: «عجیبه... همین نصیحتو هفته پیش به یکی دیگه کرده بودی. اونم الان نیست!» حمید چشمانش را تنگ کرد. برای یک لحظه، فضای بینشان مثل دیواری ضخیم شد.
عصر، اتفاق غیرمنتظره افتاد. بخشی از سقف راهروی پشتی ناگهان شکست و پایین ریخت. پشت آن، کیسهای پر از اسکناسهای دلار پیدا شد. مهدی فریاد زد: «یاشاسین! پول پیدا کردیم!» اما محسن داد زد: «خفه شو! این پول بوی خون میده.» همه خشکشان زد. کیسه را نگاه کردند. رویش لکههای خشکشدهای بود که بیشباهت به خون نبود.
محسن گفت: «الان دیگه مطمئن شدم... این ویلا فقط یه پروژه ساختمونی نیس. اینجا یه زندونه، واسه همهمون.» سعید لرزید: «یعنی میخوای بگی... رهبر از اول دنبال همین بوده؟» محسن با تلخی خندید: «دقیقاً. ما فقط پوششیم. این سقفها واسه مخفیکردن چیزای کثیفه.»
شبهنگام، وقتی کارگرها پراکنده شدند، محسن دوباره برگشت. این بار تنها. جعبه را برداشت و به کارگاه برد. با انبر قفل را شکست. جعبه باز شد. داخلش چند پاسپورت جعلی، یک اسلحه کمری و یک دسته کاغذ بود. روی کاغذها قراردادهایی نوشته شده بود که نام «شرکت پوشش آسمان» به چشم میخورد. همان شرکتی که رهبر بارها به اسمش پروژه گرفته بود.
محسن حس کرد زمین زیر پایش خالی شد. دیگر مطمئن بود: رهبر شبکهای ساخته که زیر سایهی کناف تالار و پروژههای بزرگ، پولهای کثیف را پنهان میکند. و حالا او بیاختیار وارد این بازی شده بود.
همان لحظه، در کارگاه باز شد. کسی بیصدا داخل شد. صدای کفش چرمی روی زمین پیچید. محسن سریع جعبه را بست، اما دیر شده بود. صادق آنجا ایستاده بود. نگاهش سرد و بیرحم: «خب... بالاخره بازش کردی.» محسن خشک شد. صادق آهسته جلو آمد. «فکر میکنی بازیچهی کی شدی؟ رهبر؟ یا حمید؟ یا اون فلش لعنتی؟ نه استاد، تو از لحظهای که این پروژه رو قبول کردی، محکوم بودی.»
محسن بریدهبریده گفت: «میخوای با من چیکار کنی؟» صادق لبخند زد: «هیچی. فقط میخوام مطمئن شم دهنت بسته میمونه. تا وقتی سقف بالای سرت سالمه، تو هم سالمی.»
او رفت. محسن نشست، دستهایش میلرزید. به ابزارهای روی میز نگاه کرد؛ هرکدام خاطرهی یک پروژه بودند. اما حالا، همهشان شبیه شاهدانی خاموش بودند که حقیقت را میدانستند و سکوت میکردند. در دلش گفت: «اگه سکوت کنم، شریک جرم میشم. اگه حرف بزنم، شاید دیگه روزی نبینم.»
نگاهش به دیوار افتاد. روی آن نوشتهای با گچ دیده میشد: «هیچ سقفی تا ابد دوام نداره.» این جمله مثل پتک آخر بود. محسن فهمید زمان انتخاب رسیده.
او نمیدانست فردا چه میشود، اما مطمئن بود از این به بعد، زندگیاش هیچوقت مثل قبل نخواهد بود. همانطور که فلش را در جیب گذاشت، زیر لب زمزمه کرد: «یا حضرت عباس... این دیگه بازی سقف و دیوار نیس. این جنگ زندهموندنه.»
--- حالا همهچیز پیچیدهتر از قبل شده بود: جعبهی ممنوعه باز شده، رازهای پنهان فاش شده، و صادق وارد بازی. محسن احساس میکرد نه فقط در این ویلا، بلکه حتی پشت کناف کار های ساده هم میتواند سایهای از توطئه باشد.